تو به آینه ها پیوستی ... من به زمستان

من از سکوت آدمها می ترسم ..خیلی ..اما خودم همیشه در سکوت بودم . حتی زمانهایی که داشتم حرف می زدم ، فریاد می زدم و  یا می نوشتم ، قسمت بزرگی از من در سکوت بود . انگار توی سکوتم حرفهای خودم را می شنیدم و از آنجا که به مکالمه ام با خودم همیشه احترام می گذاشتم سعی می کردم تا کاری کنم حرفهایم را بهتر بشنوم .. پس سکوت می کردم .

من n تا کپی از خودم دارم . و این روزها این کپی ها زیادتر هم شده اند . با یک کپی از خودم کسب و کار می کنم . مذاکره های فروش . برای اینکه پلی پروپیلن را شرایطی بخرم ، نقدی بفروشم . با یک کپی از خودم قرصهایم را می خورم ، در جمع دوستان اندک خودم قرار می گیرم و شوخی های سخیف می کنم . جوک های بی مزه تعریف می کنم ، ادا و اطوارهای مسخره در می آورم . با یک کپی از خودم می روم نمایشنامه ی فلان را کارگردانی می کنم و موسیقی تنظیم می کنم . جدی و با انضباط و دوست داشتنی می شوم . با یک کپی دیگر از خودم دیافراگم را تنظیم می کنم ، سرعت شاتر را بالا و پایین می کنم ، عمق میدان را اندازه گیزی می کنم و یک دکمه را فشار می دهم و یا کلمه ها را کنار هم می چینم ... و البته با یک کپی پر رنگ دیگر از خودم آشپزی می کنم ، با جسی بازی می کنم ، با گلدانهای آپارتمانم حرف می زنم ، پشت شیشه ی باران خورده می روم و به صدای جاش گروبان گوش می دهم ...و البته یک دنیا دیگر از کپی های دیگر که خودم هم حتی نمی شناسمشان ...

گاهی یک سوال ترسناک از خودم می پرسم ..اینکه "اصل" این همه کپی کجاست ؟ هر وقت این سوال را از خودم می پرسم جهان ساکت می شود و تمام کپی هایم بی حرکت می شوند . رو به رویم جمع می شوند ، ابروانشان در هم می رود ، لبهایشان آویزان می شوند و با صدای بلند می گریند . انگار برایشان یادآوری می شود که مادرشان مرده است ، یا رفته سفر یا پرواز کرده به آسمانها .. من و همه ی کپی هایم می دانیم که اصل مان چه بلایی سرش آمده است .. می دانیم که اصل من همان بود که روبه روی عشق می نشست ، به چشمانش نگاه می کرد و در حرارت خورشید نگاهش ذوب می شد ... با همه ی خوبی ها ، بدی ها ، ضعف ها و شکستها ..  اصل من همان بود که در یک قسمت نامرئی از زمان به قتل رسید ... در یک جزئی از دنیایی دیگر ...

یادداشتک 1 )  زندگی ام شده مخلوطی از زندگی سگی و دیوانگی...

یادداشتک 2 ) من در زندگی همیشه بیمار بوده ام ، از دیگران چیزی نمی فهمم و با تمام اینها بدی شان را هم نمی خواهم ، اما دیگران از من متنفرند ، مثل اینکه تهدید بزرگی برای همه باشم .. / میرا / کریستوفر فرانک / لیلی گلستان / ص 67

 

موسیقی وبلاگ : Cinema Paradiso-Josh Groban

 

 

+  یکشنبه دوم آذر ۱۳۹۳| 15:39 | الف.ر  |  |