1)
زن درون اتاق است . صدای تیک تاک ساعت فضا را پر کرده است . روی لبه ی تخت نشسته است . نگاهی به ساعت می اندازد . موقعش رسیده که آماده شود . کمی بی حوصله است . می رود رو به روی آینه صورتش را می شوید . نگاهی به چشمانش می اندازد . لبهایش را صورتی می کند ، کمی سایه ی ملایم به پشت پلکهایش می کشد . موهایش را شانه می کند . به کمد لباس هایش نگاهی می اندازد ، لباسی زیبا انتخاب می کند . دوباره به ساعتش نگاهی می اندازد . با مترو نزدیک به یک ساعت راه دارد . زیبا شده است . کیفش را به شانه هایش می اندازد و از خانه بیرون می زند .
باد سردی به موهایش وارد می شود . کمی غمگین است . اما به اندوه خود بی اعتناست . به مترو می رسد . سوار می شود . ساعت هفت بعد از ظهر رو به روی خانه ایست که کلیدش را دارد. در را باز می کند . قرار است مرد به خانه بیاید .. و شام مختصری بخورند . کمی بعد مرد وارد خانه می شود . او را در آغوش می گیرد . می بوسدش . شام را ساده می خورند . با هم فیلم تماشا می کنند . کمی بعد زن خسته می شود . به اتاق دیگری می روند تا بخوابند . زن برهنه می شود . مرد نیز . چراغ ها خاموش می شوند . و هر دو در یکدیگر می لولند ...
2)
مردی دیگر آن سوی دنیا امیدهایش را با قلبش به دریا می اندازد ...
عنوان | رسول یونان
یادداشتک 1 ) به اندازه ی یک مرگ غمگینم ... هنوزم