یکی از بد ترین چیزها در دنیا این است که آدمیزاد خودش را محکوم به شادی کند . اینکه غمگین نباشد . آن هم درست در زمانی که به هبچ جایی از این کره ی خاکی وصل نیست . محکومیت چیز بدی ست . به خصوص اگر محکومیت به خنده های الکی و چسباندن صورتک آدم نا غمگین باشد .
در زندگی هر آدمی لحظاتی هست که در آن متوجه هبوط خود می شود . و این هبوط یا تمام ابعاد خشنش خود را تمام قد جلوی چشمانمان قرار می دهد . در چنین زمانی ست که دیوارها بر سر آدم فرو می ریزد و آدمیزاد چون یک تار موی سقید بر آسمان زندگی معلق می شود و سقف خانه اش می شود پرنده های غمگین فصل سرد ..
آری .. من این روزها غمگینم . زیاد . خیلی زیادتر از زیاد . و نمی توانم این اندوه را پنهان کنم . و آخرین روزنه های رویاهایم را پیرزنی با انگشتان زمخت ، سخت گرفته است . حالا برای رجعت از این دنیای سیاه به سوی نور ، نه امید و نه شادی به کارم نمی ایند . من به ذره ای از آگاهی و دانستن نیازمندم . من به ذره ای توکل ، به ارزنی از عشق و ایمان نیازمندم و به بیداری نجات دهنده ای که در گورستان تنم خفته است ..
یادداشتک 1 ) خدا رحمت کند صادق خان هدایت را که می گفت : "هر آدمی یک سرمایه دارد و آن سرمایه مرگ است .." این روزها به این کلمه عجیب می اندیشم .. به عمق آرامش این سه حرف ..
یادداشتک 2 ) تنهائیم عجیب درد می کند ..
یادداشتک 3 ) یک آدمی در من می خواهد راه برود ، بدود ، همین طور بدود ... تا نفس آخر .. تا رسیدن
یادداشتک 4 ) خیابان کریم خان ، امروز ، و پرنده هایی که از دستانم غذا خوردند ..
یادداشتک 5 ) من مدیونم .. به تمام آنها که این همه مهربانند