زندگی من این روزها ، تصویری ست از یک مزرعه ی ساده .. مزرعه ای که می تواند گندمزاری زیبا و زیتون زارانی بی پهنا باشد . میتواند گوشه ای از آن خانه ای کوچک برای مرغ و خروس هایی ساده باشد . کلبه ای چوبی در وسط آن که محلی ست برای آرامش و امنیت و من .
اما ...
من در این مزرعه خوشبخت یک مرداب بزرگ دارم که پهنای آن به قسمتهایی از ریشه های زیتون زارم نفوذ می کند . که وسعت آن به وسط اتاق نشیمن من در کلبه می رسد ... که بوی نامطبوع آن هر شب با موسیقی ام به درون حلقم می رود .
من هر روز صبح ، به هنگام کاشت بذرهایم ،مراقب مرز میان زمین و این مرداب هستم . شبها به هنگام خواب ، می ترسم از اینکه مردابم به درون رختخواب بیاید و مرا در خود بگیرد .. من قدمهایم را بلند بر می دارم که به درون آن نیافتم . گاهی حتی به کنار مردابم می نشینم و بازی نیلوفر ها را بر روی آن تماشا می کنم . گاهی با احتیاط انگشتم را به درون آن فرو می برم ... می سوزد .
این مرداب عاشق من است .. می خواهد مزرعه مرا ویران کند . مرغ های من را بکشد و آرامش من را از من بگیرد .
من با این مرداب بزرگ شده ام ، در آمیخته ام ، گاهی حتی دوستی کرده ام . و روزی هم در این مُرداب مرده ام ، همان روزی که او ، برای بوسه ای خونین مرا در آغوش کشید ..
یادداشتک 1 ) چرا فکر میکنم این نوشته قابل فهم نیست ؟
یادداشتک 2 ) هوا سرد است و جاده ها خیس اند / و زبانم لال / مرگ ساده نیست ... / ناهید عرجونی
یادداشتک 3 ) مسخرست که این سرفه های شدید فقط شبها به سراغم می آید و قطع هم نمی شود
موسیقی وبلاگ : Damien Rice - Can't take my eyes of you
And so it is
The
shorter story
No love, no glory
No hero in her sky …