*)
من آدم منزوی ای هستم . نه .. من انزوا طلب هستم . برای همین است که تعداد دوستانی که به خانه من می آیند به نصف تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسد . عضو شبکه گسترده فیس بوک نیستم و هیچ تمایلی به دیدن آدمهای گذشته زندگی ام ندارم . تنها انجمنی که من عضو آن هستم ، انجمن حمایت از حیوانات است .
آخرین باری که در میهمانی بیش از 5 نفر شرکت کردم ، شاید به ده سال قبل بر گردد . من همیشه ترجیح داده ام در یک فضای سر بسته بنشینم و در حالیکه هیچ ارتباطی با کسی ندارم خودم را در خودم غرق کنم . البته که به واسطه نوع کارم و بعنوان یک شهروند مدرن در یک شهر شلوغ ، با عده زیادی سرو کار دارم اما اینها مرا از انزوایم بیرون نمی کشد .
تصویر من از خودم همیشه ، مردی ست که در آپارتمان شماره یازده خود آشپزی می کند و در عین حال علاقه دارد از فضای 52 متری خود به بشریت بیاندیشد . به آدمها و البته به زیبایی .
** )
من از اینکه آدمها به من زیاد نزدیک شوند می ترسم . اینکه مثلا بیایند خانه ام ، سر کتابهایم بروند و نوشته هایی که بر حاشیه آنها نوشته ام را بخوانند .
آدمها هم چندان دوست ندارند به من نزدیک شوند . به نظر می آید من آدم خطرناکی برای زندگی آدمها و روابط جدی هستم . کسانی که به من نزدیک شدند قطعا روزی از خودشان بابت این امر متنفر شدند . (می توانید درک کنید این موضوع چقدر غم انگیز است ؟؟ ) برای همین است که من برای همه به شدت تاریخ مصرف دارم . یعنی بالاخره یک روزی ، سر یک لحظه ای تمام می شوم .
من آدمی هستم که خوب فراموش می شوم . بدون اینکه به جایی از دنیا بر بخورد می توانم کوله ام را بردارم ، مشتی خرت و پرت در آن بریزم و از دنیای هر کسی بروم ... و هیچ کس هم نخواهد فهمید بوی تلخ جا مانده ، از اندوه من بود یا سیگار عابری که گذشت ...
یادداشتک 1 ) چه درونم تنهاست ..
یادداشتک 2 ) موسیقی وبلاگ را "زن به توان ابدیت " برایم فرستاده . می شود صدها بار با آن رقصید ..
Eugen Doga اثر Gramofon قطعه
پرســــــــــــــو نا : Memento | کریستوفر نولان از الوییز