برای من تو یک میلیون سال است که رفته ای . از آن روزی که حتی نبودی . از آن روزی که حتی نبودم . برای من که خودم را در بند دنیا نکردم هیچ وقت ، تو نمی توانستی که باشی ، نمی توانستی که بمانی .. حالا هی از روی سر خوابهایم گذر میکنی که چه ؟ حالا هی روی پتوی رویاهایم رژه میروی که چه ؟ که باز یادم بیاوری که تو اهل دنیا بودی و من نبودم ؟ که من تو را برای جایی در آسمان در نظر داشتم و تو هی محکم سیلی ام بزنی که ازخواب بیدار شو مرد ، این جا جهان خاک است و باد .. این جا جهان حقیقت تلخ دوری هاست .. بجنگ ، برخیز ، مشت شو ، فریاد شو و بمیر ..
من اما مشت نشدم ، من اما بلند نشدم ، فریاد نشدم .. به جای آن رفتم زیر سایه ی نارونی و گریه کردم و فقط مردم . خودم را کشتم . خودم را از تو ، از این دنیای پست کشتم و تا به خودم امدم دیدم دارم توی رستوران فلان توی خیابان آپادانا مرغ سوخاری تند میخورم و تو سوار یک هواپیمای بزرگ پرواز میکردی به سمت آرزوهایت .. به سوی جهان خاکی ات ، به سوی آینده ات ، به سوی نور ... یادم می آید آن روز حتی خورشید سرزمین من هم طلایی نبود .. به نشانه ی این که من از این خاک ، از این آینده ، از این سرزمین نیستم ..
بعد خودم را هل دادم در بی خودی .. توی نقابی که بصورتم قفل کرده بودم و کلیدش را در دریا انداختم . همان دریایی که قلبم را به آنجا انداخته بودم .. همان روزی که تو و آرزوهای کوچک دنیایی ات را فهمیده بودم ، خیانت آشکارت به گلدانی که در دلت داشتی ... بعد همه چیز را جایگزین تو کردم .. خودم را غرق "خودم نبودن" کردم...اما خب من اهل اینجا نیستم .. من اهل جهان نبودم .. من اهل آن تکه ابری هستم که بالهای بزرگ هواپیمای تو آن را پاره کرد .. باید می مردم ... باید خیلی قبل تر از آن که تو را ببینم ، خیلی قبل تر از آن که بدنیا بیایم حتی می مردم .. من نیاموخته بودم مشت را ، فریاد را ... قرار من این گونه نبود که بشوم زخم کسی .. من قرار بود بیایم خواب نیلوفرها را پر موسیقی کنم .. اما شدم ناقوس مرگ .. شدم موسیقی هموار درد ...
من اهل جهان نبودم .. من اهل آن تکه ابری هستم که ....
بالخره به خانه ام بر گشتم . بعد نمیدانم چند هفته . برای من که تعطیلات و غیر تعطیلات نداردالبته. نمیدانم چرا خودم را با بقیه ی آدمها در این چیزها همرنگ میکنم . شروع سال هیچ چیز جدیدی نداشت . ساعت چند صبح شروع شد . من تو خانه ی پدری بودم . با مادر و بوی تکراری عید .. ۴ صبح هم خوابم برد .. خواب الف را دیدم در اولین شب سال . البته هیچ تعبیر هندی نمیخواهم از این موضوع بکنم . خواب دیدم موهایش را کوتاه کرده .
.. فردا باغچه پدر را بیل زدم و کلی گل کاشتم .. گیاهان را دوست دارم هر چیزی که قدرت ظلم نداشته باشد را دوست دارم .. بقیه ی تعطیلات را هم با الکل و علف و خنده های الکی پر کردم .. پلی استیشن هم بازی کردم ، ۱۰۰ دست .. اما حتی یکبار هم برنده نشدم .. دو روز هم رفتم به کلاسهای رایگان باغبانی که در یکی از پارک های مشهد برگزار میشد . خیلی خوب بود . سفر هم رفتم .. یک روستای کوچک که بوی گند میداد و شبها هم خیلی سرد بود .. جزیره ی کیش که شلوغ بود و مسخره .. کمی عکاسی هم کردم .... کتاب نخواندم .. موسیقی هم گوش ندادم ... با دوست احمقم ساعتها نشستم و حرفهای مزخرف زدم .. از خودمون و حرفهامون فیلم میگرفتیم و فردا دوباره نگاه میکردیم ... مستی و نشعگی دو خط موازی با سادگی اند .. یک جایی تو یکی از همین فیلمها دوست احمق می پرسد : چند وقت شده ؟؟ من بدون اینکه فک کنم می گویم سه سال .. بعد خودش را کش می آورد می گوید : الاغ اونو نمیگم که ، اینو میگم ... من هم که نفهمیدم کدام را می گوید ، الکی میخندم و میخندم و میخندم ... مستی که پریده میفهمم ...
حالا روی تختم دراز کشیده ام ، به هیچ چیزی فکر نمی کنم .. میخواهم تصویر خودم را روی سقف اتاقم پیدا کنم ..احساس می کنم آدمیزاد از مسوولیت آدم بودنش نباید که فرار کند .. عذاب میکشم ...