من آدم خوبی نیستم . از این تعارف های تخمی هم نمی کنم . من آدم خوبی نیستم . این را از قضاوت های آدم هایی که در زندگی من بودند فهمیدم . از آدمهای کوچک و بزرگ زندگی . از آنهایی که در زندگی من رفت و آمد کردند . آنهایی که یک سرک کوچک کشیدند ، و آنهایی که برای مدتی ماندند .. چه می شود کرد دیگر ، بعضی ها خوب نیستند .یک جایی هست برای من که خوب و بد یکسان می شوند . من در آن نقطه ایستادم و از آن جایی که خوب نبودن به من نزدیکتر بود آن را انتخاب کردم .
مثلا اینکه من دوست داشتن را بلد نیستم . یک زمانی فکر می کردم خیلی بلدم . مثلا برای الف . یا برای برادرم امین ، یا یک جاهایی برای ف . اما همه ی اینها آنقدر کتکم زدند که هنوز جای کبودی هایشان بر روحم درد می کند . همه شان هم کلی دلیل داشتند . و آنقدر آن دلایل را گفتند که من هم دستانم را بردم بالا و گفتم تسلیم . برای همین از یک نقطه ای دیگر کسی را دوست نداشتم . یعنی فکر کردم که احتمالن دوست داشتن را بلد نیستم .چون دوست داشتن که چیز بدی نیست . و آدمها را فقط در ذهنم دوست داشتم . مثل پدر ، مثل جسی ، جیسون ، و این دامپزشکی که توی قیطریه مطب دارد و آدم بسیار نجیبی ست و من بدون هیج دلیلی برای دیدنش می روم و با هم سیگار می کشیم و در مورد جمع آوری گربه های زخمی خیابان حرف می زنیم .. اووووووو ه چقدر شنیدم که آدم بی لیاقتی هستی ، آدم عوضی ای هستی ، حتما یک چیزیت هست که همیشه به بن بست می خوری با آدمها و من هم به واسطه ی تاثیر قرص های چند صد میلی گرمی بی خیال می شوم و یک خنده تلخ مسخره در جوابشان می دهم ...
من ایثار را هم اصلا بلد نیستم .. اولین و آخرین باری که این حس را تجربه کردم به دنیای خودم و خیلی از آدمها گه زدم .. خنده دار است نه ؟ آری خنده دار است . می توانید به کار قهرمانانه ی من بخندید ..
آدم ها همیشه از من گله می کنند . همیشه از من شاکی اند که چرا برای من اهمیتی ندارند . که چرا مثلا خبری از آنها نمی گیرم ، یا از هیچ طریقی نمی توانند با من ارتباط داشته باشند . چرا تاریخ تولدهاشان یادم می رود ، چرا جواب اس ام اس هاشان را نمی دهم ، چرا فلان کار را براشان انجام ندادم ، چرا جمله ی همیشگی ام این است که : آخ ، یادم رفت . ببخشید !! و این در حالی ست که من به زعم خودم به همه آدمها فکر می کنم ، اما نتیجه اش می شود گله و عصبانیت بقیه و شرمساری من ..
برای خودم مسخره است اما من در نظر آدمها به شدت بی احساس هستم . به خصوص در ارتباط با زنها . اگر سالی یک بار از کسی بشنوم که ،دلم برایت تنگ شده ، یا دوستت دارم ، نمی دانم که چه باید بگویم!! انگار ظرفیتهای من برای گفتن و شنیدن این حرف ها ته کشیده شده است . بین خودمان باشد من حتی از این جمله ها می ترسم . می ترسم مبادا باز کسی را دوست داشته باشم . برای همین خودم را جمع و جور می کنم و با یک لبخند مسخره ی مثلا مهربان می گویم : آخی ... مرسی .. من هم !! و می شنوم که طرف تو خودش می گوید : مرده شورتو ببرن ..
بگذریم ، یادم رفت که دقیقا چه می خواستم بگویم ، قطعا نمی خواستم فقط بگویم که آدم خیلی گهی هستم .. اما خب مثل اینکه فقط همین را گفتم .. شاید این را هم بتوانم بگویم که آدم ها هیچ وقت فقط آنی نیستند که جهان از آنها متصور است .. آدم ها خودشان هر کدام جهانی هستند که در تصور خودشان است .. جهانی که جایی است برای اینکه آرزوها و خاطره ها و دردها و عشق ها را در آن دفن کنند ...
یادداشتک 1 ) کاش بیشتر می دانستیم ...
موسیقی وبلاگ : Katia Guerreiro
عکس نوشت : بیهوده مکن شکوه ز بیچارگیت ..
من از سکوت آدمها می ترسم ..خیلی ..اما خودم همیشه در سکوت بودم . حتی زمانهایی که داشتم حرف می زدم ، فریاد می زدم و یا می نوشتم ، قسمت بزرگی از من در سکوت بود . انگار توی سکوتم حرفهای خودم را می شنیدم و از آنجا که به مکالمه ام با خودم همیشه احترام می گذاشتم سعی می کردم تا کاری کنم حرفهایم را بهتر بشنوم .. پس سکوت می کردم .
من n تا کپی از خودم دارم . و این روزها این کپی ها زیادتر هم شده اند . با یک کپی از خودم کسب و کار می کنم . مذاکره های فروش . برای اینکه پلی پروپیلن را شرایطی بخرم ، نقدی بفروشم . با یک کپی از خودم قرصهایم را می خورم ، در جمع دوستان اندک خودم قرار می گیرم و شوخی های سخیف می کنم . جوک های بی مزه تعریف می کنم ، ادا و اطوارهای مسخره در می آورم . با یک کپی از خودم می روم نمایشنامه ی فلان را کارگردانی می کنم و موسیقی تنظیم می کنم . جدی و با انضباط و دوست داشتنی می شوم . با یک کپی دیگر از خودم دیافراگم را تنظیم می کنم ، سرعت شاتر را بالا و پایین می کنم ، عمق میدان را اندازه گیزی می کنم و یک دکمه را فشار می دهم و یا کلمه ها را کنار هم می چینم ... و البته با یک کپی پر رنگ دیگر از خودم آشپزی می کنم ، با جسی بازی می کنم ، با گلدانهای آپارتمانم حرف می زنم ، پشت شیشه ی باران خورده می روم و به صدای جاش گروبان گوش می دهم ...و البته یک دنیا دیگر از کپی های دیگر که خودم هم حتی نمی شناسمشان ...
گاهی یک سوال ترسناک از خودم می پرسم ..اینکه "اصل" این همه کپی کجاست ؟ هر وقت این سوال را از خودم می پرسم جهان ساکت می شود و تمام کپی هایم بی حرکت می شوند . رو به رویم جمع می شوند ، ابروانشان در هم می رود ، لبهایشان آویزان می شوند و با صدای بلند می گریند . انگار برایشان یادآوری می شود که مادرشان مرده است ، یا رفته سفر یا پرواز کرده به آسمانها .. من و همه ی کپی هایم می دانیم که اصل مان چه بلایی سرش آمده است .. می دانیم که اصل من همان بود که روبه روی عشق می نشست ، به چشمانش نگاه می کرد و در حرارت خورشید نگاهش ذوب می شد ... با همه ی خوبی ها ، بدی ها ، ضعف ها و شکستها .. اصل من همان بود که در یک قسمت نامرئی از زمان به قتل رسید ... در یک جزئی از دنیایی دیگر ...
یادداشتک 1 ) زندگی ام شده مخلوطی از زندگی سگی و دیوانگی...
یادداشتک 2 ) من در زندگی همیشه بیمار بوده ام ، از دیگران چیزی نمی فهمم و با تمام اینها بدی شان را هم نمی خواهم ، اما دیگران از من متنفرند ، مثل اینکه تهدید بزرگی برای همه باشم .. / میرا / کریستوفر فرانک / لیلی گلستان / ص 67
موسیقی وبلاگ : Cinema Paradiso-Josh Groban