ای خدای مهربان که در آسمانها نشسته ای ، مرا ببین و تنها مگذار. ای خدای پرنده ها و درختها به من قدرت پرواز بده . ای خدایی که دستانت همه شعر است دستهای مرا پر توان کن . ای خدایی که اندوهت بزرگ است مرا از اندوه تنهایی نجات بده . ای خدای سبز دوست داشتنی کمک کن از نفس نیفتم . ای خدای بزرگ مرا کمک کن تا قدمهایم را محکم بردارم ... ای خدایی که بزرگی کمک کن تا راهم را تا آخر بروم .. ای خدای مهربان کمک کن تا ایمانم را به دوست داشتنی هایم از دست ندهم .. ای خدای رنگ ها کمک کن تا رنگ ها مرا از خاطر نبرند.. ای خدای بزرگ امانم بده از کابوسها .. ای خدای مهربان نگذار آدمها مرا در خود ببلعند.. ای خدای بزرگ ایمانم به زندگی را از بین نبر.. ای خدای مهربان که در آسمانها نشسته ای ... مرا بار دیگر ببین ..
یادداشتک 1 ) personaa.ir
1)
زن درون اتاق است . صدای تیک تاک ساعت فضا را پر کرده است . روی لبه ی تخت نشسته است . نگاهی به ساعت می اندازد . موقعش رسیده که آماده شود . کمی بی حوصله است . می رود رو به روی آینه صورتش را می شوید . نگاهی به چشمانش می اندازد . لبهایش را صورتی می کند ، کمی سایه ی ملایم به پشت پلکهایش می کشد . موهایش را شانه می کند . به کمد لباس هایش نگاهی می اندازد ، لباسی زیبا انتخاب می کند . دوباره به ساعتش نگاهی می اندازد . با مترو نزدیک به یک ساعت راه دارد . زیبا شده است . کیفش را به شانه هایش می اندازد و از خانه بیرون می زند .
باد سردی به موهایش وارد می شود . کمی غمگین است . اما به اندوه خود بی اعتناست . به مترو می رسد . سوار می شود . ساعت هفت بعد از ظهر رو به روی خانه ایست که کلیدش را دارد. در را باز می کند . قرار است مرد به خانه بیاید .. و شام مختصری بخورند . کمی بعد مرد وارد خانه می شود . او را در آغوش می گیرد . می بوسدش . شام را ساده می خورند . با هم فیلم تماشا می کنند . کمی بعد زن خسته می شود . به اتاق دیگری می روند تا بخوابند . زن برهنه می شود . مرد نیز . چراغ ها خاموش می شوند . و هر دو در یکدیگر می لولند ...
2)
مردی دیگر آن سوی دنیا امیدهایش را با قلبش به دریا می اندازد ...
عنوان | رسول یونان
یادداشتک 1 ) به اندازه ی یک مرگ غمگینم ... هنوزم
حالا که رفته اى
اين روزها دلتنگم
دلتنگم که رفته اند
آن روزها
هیچ کس نمی داند کجایی . نه من ، نه پنجره ، نه شب ، نه این صدای دوری که می خواند . رفته ای . به کجا نمی دانم . به چقدر دورتر از من سفر کرده ای . به کدام سرزمین دیگر . به کدام آسمانهای دیگر . روزها و خاطره های دیگر . تاج محل ، ایتالیا ، جنوب برزیل ، سواحل هاوایی یا حتی کره ای دیگر . من نمی دانم . چون سرزمین من آنقدر دور است که دیگر فاصله را بی معنی کرده است . بی معنی ست که بپرسم کجایی . مسخره ست که بدانم با چه کسانی صبحانه ات را می خوری و رو به دستان چه کسی آسمانت را در آغوش می کشی .
من اینجایم . درست همان جایی که کسی نیست . که صدایم هر چقدر بلند به گوش تو نمی رسد . به همان گوشهایی که برایش آواز می خواندم و نگاهم جز تاریکی وحشتناک گورستانی دور افتاده از همه ، به چیزی نمی خورد . همان نگاهی که غبار عشق را جا به جا می کرد . با زمان همخوابه می شوم . با آنکه می گوید غم مخور جانم تو تنها نیستی اینجا ... با همین آخرین گلوله ام به انتظار می نشینم . یا که خوشبختی را هدف می گیرد یا که در مغزم شلیک می شود و همه چیز را با خود می برد . به جایی دور .. به فضایی دیگر ..
یادداشتک 1 ) قبلا گفته ام آدمی شکست می خورد اما نابود نمی شود .