میدانم که باید از نوشتن پرهیز کنم . از نزدیک شدن به آدمها . از زندگی حتی . چرا که چیز خوشایندی برای گفتن ندارم دیگر . نمی توانم حال خودم را چیزی جز "تمایل شدید به مرگ " تعربف کنم . اما این حد اکثر کاری ست که می توانم بکنم تا فقط کاری کرده باشم ... من این روزها به خیلی ها بدهکارم . تقریبن به هر چه که نکاه می کنم خرواری از بدهکاری می بینم . به زندگی ام ، به گدشته ، به میوه های پلاسیده روی میز ، به وبلاگم ، به اینده ، به دوستانم ، کارم ، شادی هایم ، سازم، به اندوه مادرم ...
حرف های زیادی هست که می شود گفت . میشود همین طور نشست و تا آخر دنیا برای این کشتزاری که ملخ به آن زده است گریه کرد . اما چه فایده . گاه تا گردن در زمین فرو می روی و فقط جشمهایت هستند که نگاه می کند به ضربه ی تبری که به فرق سرت فرود می آید .
روز امتحان نزدیک است . روز مسابقه بزرگ پرش از مانع و من که سالها با خون و دل دویده بودم ، سالها جنگیده بودم یهو آمدند گفتند قرار است پاهایت را قطع کنیم حالا باید با سینه ات بپری ..
و دنیا این گونه است که هی به تو فرصت می دهد هی به تو فرصت می دهد و اگر استفاده نکنی دستانت را میگیرد ، می نشاند روی صندلی ... و این چنین است که من خودم را صیقل می دهم برای فردا .. برای عبور .. برای لحظه رهایی ... برای گذر از این فصل سرد و غمگین ... همین قدر تنها ...همین قدر شکسته و دلم می خواهد آنقدر فریاد بزنم تا کمی صدایم به گوش خدواند برسد .. تا امداد برسد .. تا فقط یک نفر ارام دم گوشم بگوید "هی آرام باش. تمام شد " . حالا زمان ، زمان سرترالین 100 میلی گرم دردهاست ...
+ می دانم مستحق خوانده شدن نیستم ..
یکی از بد ترین چیزها در دنیا این است که آدمیزاد خودش را محکوم به شادی کند . اینکه غمگین نباشد . آن هم درست در زمانی که به هبچ جایی از این کره ی خاکی وصل نیست . محکومیت چیز بدی ست . به خصوص اگر محکومیت به خنده های الکی و چسباندن صورتک آدم نا غمگین باشد .
در زندگی هر آدمی لحظاتی هست که در آن متوجه هبوط خود می شود . و این هبوط یا تمام ابعاد خشنش خود را تمام قد جلوی چشمانمان قرار می دهد . در چنین زمانی ست که دیوارها بر سر آدم فرو می ریزد و آدمیزاد چون یک تار موی سقید بر آسمان زندگی معلق می شود و سقف خانه اش می شود پرنده های غمگین فصل سرد ..
آری .. من این روزها غمگینم . زیاد . خیلی زیادتر از زیاد . و نمی توانم این اندوه را پنهان کنم . و آخرین روزنه های رویاهایم را پیرزنی با انگشتان زمخت ، سخت گرفته است . حالا برای رجعت از این دنیای سیاه به سوی نور ، نه امید و نه شادی به کارم نمی ایند . من به ذره ای از آگاهی و دانستن نیازمندم . من به ذره ای توکل ، به ارزنی از عشق و ایمان نیازمندم و به بیداری نجات دهنده ای که در گورستان تنم خفته است ..
یادداشتک 1 ) خدا رحمت کند صادق خان هدایت را که می گفت : "هر آدمی یک سرمایه دارد و آن سرمایه مرگ است .." این روزها به این کلمه عجیب می اندیشم .. به عمق آرامش این سه حرف ..
یادداشتک 2 ) تنهائیم عجیب درد می کند ..
یادداشتک 3 ) یک آدمی در من می خواهد راه برود ، بدود ، همین طور بدود ... تا نفس آخر .. تا رسیدن
یادداشتک 4 ) خیابان کریم خان ، امروز ، و پرنده هایی که از دستانم غذا خوردند ..
یادداشتک 5 ) من مدیونم .. به تمام آنها که این همه مهربانند