۱)
یکی از همان تصویرهای هندی در ذهن من ، همان لحظه ایست در یکی از شبهای زمستان که کلید را میاندازم ، در را باز میکنم و تو روی کاناپه نشسته ای ، مشغول بافت شالگردن بنفش من ... بوی سوپ شیر و نان سیر در خانه ی کوچکمان پیچیده .. سلامت آغشته ب هیچ رنگ مصنوعی نیست .. کیسه های خرید را از دستم میگیری روی پیشخوان میگذاری .. داخلشان را سرک میکشی و با نیمچه غر و لندی میگویی : باز چشماتو خوب باز نکردی ..
گربه مان سمت دیگر کاناپه دراز کشیده و گاهی با نخ کاموای تو بازی میکند ، بلوزی راه راه پوشیدی و موهایت را دور گردنت جمع کردی .. و تمام زیبایی جهان را در حاشیه ی سرت جمع کردی ..
نه اهل تلویزیون نگاه کردنیم ، نه اهل حرف زدن حتی .. ما از سرزمین نگاه و آینه هستیم .. موسیقی را روشن میکنی .. یکی از تانگوهای پیاتزولا ..
_ گرسنه ای
_ اوهوم
_ برای تو بدون قارچ پختم ، هویج هایش هم درشت است ..
تو تنها کسی هستی که وسواس های کودکانه ام را جدی میگیری ..سر میز شام می پرسم : چرا اینقدر بلند می بافی ؟ نگاه میکنی به توپهای کاموا ، و با کمی مکث و آرام میگویی : نمیدانم ...
۲)
دوباره میل بافتنی ها را دستت گرفته ای .. بی آنکه بفهمی زیر سینه هایت جایی برای سرم پیدا می کنم ، نرم ترین حادثه ی دنیا .... نگاهت میکنم .. چشمانت غروب کرده اند ..
۳ )
هیچ کس نمیداند ، جز تو و من ...
یادداشتک ۱ ) اگر تنها نیم روزی به پایان جهان باقی ست / دستانم را بگیر /تا از برهوت حرف بگذریم / و پا برهنه در هم رها شویم ... / گراناز موسوی
خدایا خسته ام .. چقدر خسته ام .. چقدر دلم گرفته است .. لعنت به این قرص ها که مرا این همه بی خیال کرده .حتی الان که خسته ام ، دلم گرفته ، تنهایم و حتی شاید غمگین ، احساسی رها و آسوده دارم . بدون اینکه بتوانم مثلا پنجره را باز کنم و خودم را به قطره ی اشکی دعوت کنم . درون تمام احساسات آدمها یک رگه یی از شادی و شیرینی وجود دارد . در غم ، دوری ، غربت .. یک بخش شیرین وجود دارد که تحمل آن حس را عمیق و گاهی لذت بخش میکند .. اما این قرص های لعنتی دقیقا همین رگه را نشانه میگیرند .. میدانم تنهایم ، میدانم دلم گرفته است ، شکست خورده ام ، دورم ، و دستانم خالی ست ، اما باز ظرفها را با دقت میشویم ، پولیش میکنم ، کتاب میخوانم ، فیلم میبینم و با گربه ام بازی میکنم . و حتی شبها که موقع خلوت آدمیزاد است با درونش ، رویاها و غمهایش ، زیر لحاف سنگینم میروم و از سردی گرمش لذت میبرم . لعنت به این زندگی ... به این زندگی ای که حتی اشکها هم فقط در دلم میریزند .. و یخهای درونم آب نمیشوند ...
خانه ی جدید تلویزیون دارد . رو به رویش مینشینم و کانالها را بالا و پایین میکنم .. تلویزیون هیچ جذابیتی برایم ندارد ، جز برخی از این زن های بزک کرده که باسن و سینه هایشان انگار که از جنس استیل است و شهوت صندلیهای خانه ام را هم تحریک میکنند ( ! ) و چیزی به نام موسیقی از خود تولید میکنند . اخبار و وضعیت آب و هوا .. از منهدم شدن هواپیمای روس توسط ترک ها ، تفسیرهای تمام نشدنی از یکی از هزاران جریانهای ابلهانه به نام داعش ، و حملات تروریستی پاریس ... وقتی می گویم پاریس یاد الف می افتم که برای بدست آوردن امنیت دنیا را گشت ، و همه چیز را گذاشت و رفت اما حالا شهر و دیارش نا امن ترین جای جهان است ... فکر کنم دلم برای آدمها میسوزد .. برای پاریس ، خودم ، الف ، و همه ی آدمهای دیگر .. چرا هیچ چیز آن جوری نیست که یک نفر بخواهد .. این جهان مال کیست؟ ، کجا میرود؟ .. چگونه دارد میچرخد .؟.. چرا مهربانی این همه کمیاب شده است؟ .. آسیب میبینیم اگر توی مترو هم را هل ندهیم ؟ خرج دارد استخوانهای چلو مرغی که بلعیدیم را برای گربه ها بریزیم ، ته مانده ی غذای روی میز را برای پرنده ها نگه داریم ؟ اتفاقی برایمان می افتد اگر توی کوچه و خیابانها به بچه ها لبخند بزنیم ، با مردم صمیمی باشیم ؟ خودرومان را با هزار لیتر آب نشوییم ، دوش گرفتنمان را ۵ دقیقه ای کنیم تا کودکان جنوب و کردستان هم آب داشته باشند برای شستن میوه هاشان ؟ اصلا به کجای دنیا بر میخورد اگر سر یکدیگر را نبریم ؟ به اعتقاد و دین و مذهب همه احترام بگذاریم ؟ شعار است؟؟ آری شعار است .. اما شعار های خوبی ست و بر خلاف تمام بیلبوردهای سطح شهر ، کانالهای تلویزیونی ، بانکها ، مساجد ، نماز جمعه ها و گروههای تلگرام و فیس بوک و کوفت و زهر مار دیگر دروغ نیست ، تبلیغات نیست ... سیاست نیست .. خونخواری نیست.. چند ترفند ساده است که جهان را جای بهتری می کند.. همین ..
دلم گرفته تر است .. خسته ترم .. و حتی شاید غمگین تر باشم .. اما هنوز پنجره را باز نکردم .. هنوز هیچ اشکی به دیدار چشمانم نیامده .. لعنت به این قرص ها ..
یادداشتک ۱) چرا خورشید زودتر نمیمیرد ؟
عنوان ) گراناز موسوی