تو به آینه ها پیوستی ... من به زمستان

دیروز : 

نشسته ام لا به لای ۵۰ تا کارتن بسته بندی شده . بین یک عالم وسیله های جوراجور و خرت و پرت . کنار حرمت یخچال ساید بای ساید ، آبروی ماشین لباسشویی .. درگیر مهربانی مبل های ترک .. قرار است   بفرستم برای صاحبش در آن شهر دیگر .. خنده دار است ، آدم ها گاهی چقدر حقیرند .. وصل اند به چند تا موتور الکتریکی و چند تا بالش .. امنیت و احترام را از اینها می خواهند . عزت و آبروشان وسط کریستالهای چک قایم میشود .. شعار آزادگی و بی نیازی را نمیدهم ، اما نمیتوانم هم بگویم که چه اندازه از حقارت انسان در برابر اشیا غمگینم .

بعد از این همه جنجال و داستان ، بعد از این همه فریاد و دعوا ، بعد از این همه قصه های بالا و پایین ، با خود میاندیشم چه به دست آوردم . آیا آزادم ؟ آیا خوشبختم ؟ و دیگر غمگین نیستم ؟ آدمی هیچ وقت نمیفهمد بدنبال چیست .. همیشه در یک دایره سرگردان است و تنها کاری که از دستش بر می آید ، تغییر مرزهای همان دایره است .. به طور قطع ، خوشحالم اما قسمت غم انگیزش این است که نمیدانم از چه خوشحالم و در دستانم چه دارم .. اما خب در این دنیای دیوانه ، همین قدر که گاهی و فقط گاهی بشود اعتراف کرد که خوشحالیم چیز خوبی ست ... .

کامیون که اسبابها را برد .. من وسط خانه نشسته بودم با چند جعبه ی کوچک که به حکم فرهیختگی مزخرفم ، کتاب بود و موسیقی و چند دست لباس .. و جسی که گرد و خاک ها را بو می کرد و پریشان بود ..بلند شدم ، و همان نمای کلیشه ای بسته شدن در پایانی بود بر یک فصل سخت و سرد در زندگی ام ... 

امروز : 

در آن خانه ماندن اشتباه بود .. بزرگ بود و به قول آن شاعر بی پرده ، بی در ، بی پنجره ... خانه ای دیگر یافتم در آن طرف شهر .. جنوب .. صاحب خانه دخترکی ست که معلوم نیست از چه فرار میکند ، خانه را با تمام وسایل داخل آن گذاشت برای من و رفت .. دوباره درگیر یخچال و ماشین لباسشویی و ظرف ها شدم .. خنده دار است .. اما خب من نمی خندم ، خوشحالم.. پایین شهر است اینجا .. مردمانش اما مهربان به نظر می رسند.. خورده ی بالاتر چلو کبابی ارزان قیمتی ست ، سر کوچه دارو خانه است و یک مغازه ی کوچک سیصد ساله هم در حاشیه ی خیابان اصلی ست که رویه کوبی مبل انجام میدهد . قدم به قدم میوه فروشی ست .. ارزان و آبدار .. انار کیلویی دو هزار تومان ، پرتقال و نارنگی هم .. من که البته اهل میوه خوردن نیستم .. تازه علی توی مسیر به خانه یک تخمه فروشی پیدا کرده که تخمه هارا داغ میفروخته کیلویی هفت هشت هزار تومان .. این را خیلی دوست دارم ..توی محله لعنتی قبلی ، فروشگاهها چنان درگیر مدرنیته شده بودند، که آدم برای خرید یک دانه هلو جدا از قیمت عجیب غریب آن ، فکر میکرد دارد یک ربات را گاز می زند و آن چیز سفت که زیر دندانش می آید پیچ و مهر هایش است نه هسته ی آن .. آدمهایش هم یک جوری حرف میزدند .. مثلا آن کشش رایج آخر کلمات که در گویش تهرانی وجود دارد آن جا طول بیشتری دارد .. به خصوص در حرف زدن با خانمها حوصله ام سر می رفت .. مثلا میگفتند : "آقاییییییییییی الفففففف ررررررررر ... میشه لطفن ماشینتونو جا ب جا کنیییییییییییییییییییییییییییییییی ...." خیلی وقتها من قبل از پایان جمله ی آنها ماشینم را هم جا به جا کرده بودم و بر گشته بودم روی تختم .. ( طنز بی مزه ) .. 

یک مدلی از نظم و دیسپلین هم در حرکات آنها بود که با ذات شلخته ی من جور در نمی آمد . مثلا شبها که من میخواستم بروم پارک و به گربه ها غذا بدهم و سیگار بکشم ، مردم از زن و مرد و پیر و جوان با لباسهای ورزشی مارکدار میدویدند . نمیدانم چرا .. مگر پارک جای دویدن است .. بعد من که سیگار می کشیدم روی نیمکت یک جوری نگاهم میکردند .. یک بار هم یهویی از پشت سر یک آقای پنجاه شصت ساله ای با مامان صد و هفتاد ساله اش دست به پشتم زد و بی مقدمه گفت : مبادا سیکار بکشی ، تو جوانی و سیگار خیلی بد است و خر است و سرطان دارد و جیز است و اینا .. مادرش هم هی با حرکت سر تایید میکرد و سرعت تاییدش حتی  از حرفهای پسرش هم تند تر بود .. بعد از آن ، ساعت رفتن به پارکم را انداختم به زمانی که هیچ کس در آن نبود و یا میرفتم پشت دستشویی تکیه می دادم به دیوار توالت که البته بوی گندی به دماغم میخورد اما خب خبری از آدمها نبود .. آدمهای دور .. از همه ی اینها گذشته زندگی در میان آدمهای پولدار آزاردهنده است . یک جور اشرافیت بدون کنترل در زندگی این آدمها وجود دارد ، که همه چیز رنگ فلز و mdf میدهد . اشرافیتی که بصورت بیمار گونه ای در زندگی آدمهای تنهایی چون من هم اثری غیر قابل انکار دارد . 

میبینید گاهی اوقات برای تصمیم های بزرگ به موضوعات خیلی ریزی باید توجه داشت .. مثلا همین تفاوت  هلو های بسته بندی شده ای که فلان قدر تومان است با این هلو های کوچکی که شیرین تر و بد قیافه است اما مزه ی فلز نمیدهند .. یا تفاوت آدمهایی که فرهنگ شان قاطی کفش نایک اصل و مازراتی ست با جوانهایی که با نداشتن مدرک سیکل ، پیک موتوری میشوند تا خرج دانشگاه خواهرشان در بیاید ...نمی شود قضاوت کرد .. نمیشود فهمید که انسانیت و فرهنگ و مهربانی و ... را کجا میشود جستجو کرد .اصلا برای همین است که " انتخاب " این قدر سخت به نظر می آید ..چون لابه لای یک عالم موضوعات درشت ، چه کسی به طعم شیرینی هلو فکر میکند ..

باز به قول آن شاعر دیگر ، بهتر این است که برخیزم ... اما خب نه برای برداشتن رنگ و کشیدن طرح مرغی روی تنهاییم بلکه برای بیرون کشیدن دستمالهای کثیف از ظرف وایتکسی و آب کشیدنشان و فکر پختن شام و بیرون آوردن چغندرهای قرمز از توی ظرف آب جوش بالای گاز   .. 

یادداشتک ۱) بدون ربط به تمام دنیا : برای بیست ثانیه فهمیدم که برای چه زاده شده ام ..

عنوان | گروس 

 

 

 

 


برچسب ها: زندگی
+  چهارشنبه بیستم آبان ۱۳۹۴| 22:6 | الف.ر  |  |