تو به آینه ها پیوستی ... من به زمستان

۱)

دیشب خوابم نمیبرد . تا دیروقت ها مشغول ادیت عکسهای جواهری فلان بودم . بعدش هم خودم را در دنیای اطلاعات و اینترنت و آدمهای دور  غرق کردم . برای یک ساعت خاموش شدم . خوابم برد انگاری . اما بیدار که شدم انگار ده ساعت خوابیده بودم. جسی با گربه ها دعوا داشت . هر گربه ای که سر و کله ش رو تراس خانه پیدا میشود ، جسی او را هل میدهد پایین .و در حالیکه گربه ی بیچاره کف حیاط افتاده از لای نرده ها برایش جیغ میکشد . فکر کنم فحش و ناسزا بارشان میکند و میخواهد قلمرو خودش راحفظ کند و در مورد این موضوع هیچ شوخی ندارد . گاهی که برای دفاع از گربه های مظلوم اقدامی میکنم دهانش را برای من هم باز میکند و صدای فخخخ میدهد .. نکبت است . اصلا در مورد این موضوع شوخی ندارد . محبت و توجه من به گربه های دیگر را دوست ندارد. احساس تملک . حسی که انسانها را هم در رابطه هاشان به دست اندازهای شدید میاندازد .

۲)

بعد از مصالحه ی جسی و ایجاد آرامش و سکوت  دوباره به خانه ، تصمیم گرفتم بروم پیاده روی . ساعت نزدیکای پنج و نیم صبح بود . هوا از گرگ و میش عبور کرده بود . و صدای گنجشکها روی درختان زیاد بود . هیچ وقت نفهمیدم گنجشکها چرا اول صبح این همه با هم حرف دارند . از چه میگویند ؟ خوابهاشان را برای هم تعریف میکنند ؟ یا در تلاشی مذبوحانه میخواهند آدمها را از خواب بیدار کنند ؟ بیدار کنند که چه ؟ توی این دنیا چند تا آدم پیدا میشود که گنجشک ها و آوازشان برای آنها مهم باشد ؟ شاید گنجشک ها هم در دنیای خودشان شلوغی و همهمه و ترافیک و زندگی شلوغ شهری دارند و این صداها مربوط به ساعات اوج ترافیکشان باشد ؟؟ چه میدانم ... 

۳)

از کوچه عبور کردم .. نه آدمی ، نه صدایی .. سکوت و هوای خنک صبح .. که اصلا دلپذیر نبود . نمیدانم چرا آدمها قصد ندارند تصویرهای ذهنی شان را تغییر بدهند . سحر خیزی کجایش خوب است ؟؟ باد سر صبح جز اینکه درد روده های من را بیشتر کند هیچ خاصیت دیگری ندارد . اما خب ، قدم زدن در حاشیه ی نرده های پارک قیطریه سکوت خوبی دارد . ماشین ها بر خلاف ساعات دیگر شبانه روز فقط پارک شده اند . و خوابیده اند . از وقتی بچه بودم تصورم از دو اتومبیل کنار هم پارک شده این بود که دارند با هم گپ میزنند . و از شنیدن صدای حرف زدنشان خوشم می آمد .  از وقتی که در تنهایی مطلق زندگی میکنم علاقه ام به سکوت بیشتر از قبل شده . توی سکوت صداهای دیگری میشنوم . انگار از این جهان خارج میشوم . از این سیاره و میروم یک جای دیگر . مثلا در اولین روز آفرینش که فاصله ی آدم با هستی اینقدر زیاد نبود . فکر میکنم در جریان این سکوت و این سفر ، میتوانم در جایی قرار بگیرم که تقدیرم را بازنویسی کنم . تغییر بدهم ..این حس را با موسیقی هم تجربه میکنم . مثلا همیشه وقتی کنسرتو ویولون در می مینور را از باخ گوش میدهم ، احساس میکنم این موسیقی از این جهان میرود ، به جهانی دیگر و به روزی دیگر که نه من بودم ، نه تو ، نه سرنوشت .. و همه چیز را میشود دوباره نوشت .. 

۴)

هوا که روشن تر شد رو به روی بلوار کاوه بودم . طباخی فلان . رفتم و صورت و زبان یکی از محبوب ترین حیوانات زندگی ام را خوردم . با آبلیمو و نان سنگک تازه . باورتان میشود ؟ ما آدم ها دوست داشتنیهای زندگی مان را میخوریم ؟ صورتشان را ، مغز و زبانشان را . شما نمیتوانید بگویید دیدن گوسفند جز حس معصومیت ، پاکی ، خنگی شیرین و .. حسی دیگر  در شما ایجاد میکند . و درست همین احساسات را چاقو بر میداریم ، سرشان را زیر پایمان میگذاریم و با یک حرکت سریع کارشان را میسازیم .. خون فواره میزند ، زبانش کج میشود و به چندش انگیز ترین وضع میمیرد . بعد که سرس را بریدیم ، با یک شلنگی چیزی که در بدنش فرو کردیم او را باد میکنیم و پوستس را غلفتی ( قلفتی ، یا قلفطی ) میکنیم و بقیه ی ماجراها ... نه نه نه ..اشتباه نکنید ، تبلیغ گیاه خواری نمیکنم . بخورید ، بخوریم .. نوش جانتان .. با پیاز و نوشابه هم میخوریم که بعد آن عاروق بزنیم و بوی گند از خودمان ساطع کنیم .. نوش جان .. حرفم چیز دیگری ست .. این ماییم .. فقط ماییم ، ما آدم ها ، که اینگونه با مسایل برخورد میکنیم . با احساسات خودمان . پاکی و دلربایی حیوان بیچاره را نوازش میکنیم و بعد منتهی اش میکنیم به مدفوعی بد رنگ و اوج یاد آوری مان لحظه ایست که در طباخی فلان نشسته ایم و به چشم از حدقه درآمده توی ظرفمان می گوییم : آخی ، بیچاره !! 

اما داستان برای بقیه موجودات این گونه نیست . نه آن احساس ظریف هندی مسخره ی قبل را دارند نه آن خشونت بد بو را ... با احساس خود صادق اند .. با خودشان صادق اند .. با شکارشان حتی .. 

همین را بگیرید و بروید تا ته این ماجرا .. آدمیزاد با هم نوعش نیز همین آدمیزاد است . که یکدیگر را ستایش میکنند ، عاشق میشوند ، دوست دارند و در جایی دیگر زبان یکدیگر را در کاسه ای میریزند ، و نان تیلیت میکنند ومیخورند... با آبلیمو و نوشابه .. 

 

یادداشتک ۱ ) از یک روز سحر خیزی و خوردن یک پرس کله پاچه ، چه فلسفه ها تراشیدم ...

یادداشتک ۲ ) غم در دل من از آن است که نیست / یک دوست که با او غم دل بتوان گفت/ حافظ  

یادداشتک ۳ ) چندی بعد از گرگ و میش هوا ، زمانیست که به گمانم پرده ها می افتد .. 

 

 

 


برچسب ها: زندگی
+  جمعه دوم مرداد ۱۳۹۴| 20:11 | الف.ر  |  |