تو به آینه ها پیوستی ... من به زمستان

همیشه از سفیدی کاغذ ترسیده ام . از شروع نوشتن . انگار قرار است خودم را ب محکمه بکشم .انگار قرار است یک تکه ی دیگر از خودم را کشف کنم و از عظمت این کشف شگفت زده و متعجب  خواهم شد و به زانو خواهم افتاد .. شاید این کشف جدید مرا به هستی ام پیوند دوباره زند و شاید هم  مرا از جهان به در برد .. 

چه میشود کرد ؟ برای انجام هر کاری انگیزه لازم است . برای برداشتن هر قدمی . رفتن به هرسویی . انگیزه های کوچک قدمهای کوچک را باعث میشوند . و انگیزه های بزرگ انسان را به سمت سرشاری شاخه ها و خورشید میبرند . 

هر اتفاقی در دنیا دلیلی باید داشته باشد . قطعا . و دلیل ها در ذات خود مقدسند . پژمردگی به اندازه ی شکوفایی سرشار است و اندوه به اندازه ی شادی انگیزه ای ست شاید برای زیستن . دلیل من به آمدنم در دنیا جهان است و دلیل جهان برای پیدایشش من هستم .. منم که میتوانم به جهان و هستی معنای واقعی ببخشم و جهان و هر چیز که در اوست به من معنا میدهد .. اندوه ، عشق ، دوری ، تنهایی و ...  مفاهیم آزادی بخش زندگی اند ..

جانم به شما بگوید عزیزان من ، انگیزه هایم برای نوشتن کم شده . فکر میکنم این نوشتن یادآوری زخم ها و تنهایی را میکند . یاد آوری خلا بزرگ روحم که کلمات در آنها غریب و بینوایند .. با این همه مینویسم .. تقلا میکنم برای اثبات جرم خودم بر روی زمین و دلم حسادت میکند به شاخه ی درختی که در باد تکان میخورد 

یادداشتک ۱ ) آقای بلاگفا 

یادداشتک ۲ ) پرسونا را نیز دوباره شروع کردیم .. آرام و بی صدا ... باشد که رستگار شویم .. 

 

+  سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۴| 11:43 | الف.ر  |  |