توی آب زندگی میکنم ..تنها . نمیدانم از کجا آمده ام .. فقط هستم . داخل آب . همه جا تاریک است . اوایل حتی صدا هم نبود . سکوت و تاریکی و آب .. اما تازگیها صدا میشنوم .. صدای باد ، پرندگان ، گاهی هم موسیقی .. صداها را دوست دارم .. جهان تکنفره ام را هم .. جهان کوچکم را .. اما قرار است بمیرم . قرار است یک عده بیایند مرا از اینجا ببرند .. نمیدانم به کجا ، اما خب میترسم . . دوست ندارم مرا ببرند.. اما صداها گفته اند که می آیند و مرا از این جا می برند .. دوست ندارم از اینجا بروم .. صداها بهم گفته اند بیرون از اینجا جنگ است ، همدیگر را سر می برند ، فرریاد میزنند ، پرنده ها را می کشند و خواب نیلوفرها را به گند میکشند ..
میگویند بیرون از اینجا آدم هست .. من هم قرار است به زودی بیایند دنبالم و آدم شوم .. من هم قرار است سر ببرم ، قرار است ناله کنم و دیوانه شوم ..
این جا را دوست دارم .. دوست دارم همین جا بمانم .. یا برگردم به همان جایی که آمدم .. اما دیر شده .. صداها هی تکرار میکنند که باید برویم بیاوریمش ..قرار است به دنیا بیایم .. قرار است دست و پایم را روی زمین بکشند .. قرار است گریه کنم .... قرار است روحم را در این آبها دفن کنم و خودم را ببرم بیرون .. میخواهند مرا کتک بزنند .. میخواهند سرم را ببرند .. میخواهند درد بهم تزریق کنند ..
دیر شده .. دارند می آیند .. قرار است به زودی برای همیشه گریه کنم ..
یادداشتک ۱ ) پانزده اسفند
یادداشتک ۲ ) این آدم بالا خودمم .. عریان ، طوفان زده ...