تو به آینه ها پیوستی ... من به زمستان

انگار یک همخوابگی طولانی مدت داشتم .. تنم پر از رخوت و خستگی ست . مثل اینکه در حالتی آمیخته به هوس و درد ، تنم را فاحشه ای چنگ زده باشد . فاحشه ای که چشمانش را به دریا زده است . و هی می خندد و هی می خندد ..و من گم شده ام در تصویری که آفرینش و مرگ است و صبور نیستم برای لحظه ی رهایی .. برای لحظه ی از هم پاشیدگی یک اُرگاسم به مرداب رفته  .

آماده می شوم برای اینکه از زندگیم یک مجموعه ی ِ پورنو گرافی تهیه کنم . برای لحظه ی خاکی ِ تنم . خودم را حرکت می دهم .. عقب ، جلو ، عقب ، جلو ، عقب ، جلو ..   و به انفجار نزدیک می شوم . تمام تکه های من قرار است در این انفجار پرت شوند به دیوارهایی که از آنها نتوانستم رد شوم . قرار است هر تکه ام تراژدی ابلهانه ای شود که در آن همه میخندند..  که پرتاب شود بر روی درهای همیشه بسته ام ... به من نگاه کن . نکاهت بوی خون گلهای مقتول کودکی ام است .. بگذار در تو پیچ بخورم .. تنم را رنده کن .. می خواهم فرو ریختگی را برایت معنا کنم .. عقب ، جلو ، عقب ، جلو ... تو میان پاهایت دوزخی داری که انتهایش به هوس های چرک گرفته من رسیده است .. کشیدگی رانهایت قتلگاه آروزهای من است ، و سپیدی تنت ملعون شده ست از بوسه های آلوده به اکراه .. تو هم اکنون یک لکه ی قرمزی بر سرنوشت آدمی .. عقب ، جلو ، عقب ، جلو ، عقب ، جلو ، عقب ، جلوووووووووو .....  بوووووممممم ... تمام ..     لبخند بزن فاحشه ی کوچولو ..

یادداشتک 1 ) اگر وقیح بودم مرا ببخشید ..

یادداشتک 2 ) دلم برای خودم و خواننده های اینجا می سوزد ...

یادداشتک 3 ) احساس مسیح بر روی صلیب را دارم ..

یادداشتک 4) عنوان | سید علی صالحی


موسیقی وبلاگ : تند تر برقص ، سریع تر بچرخ ، این جهان رقصیدنش فقط خوب است | والس شماره دو 

اثر دیمیتری شوستاکویچ


برچسب ها: زندگی
+  سه شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۲| 14:57 | الف.ر  |  |

پرستوهای زیادی ازمن کوچ کرده اند به سرزمینی دور . پرستوهایی که رد بالهاشان خورشید را به من میداد . درختان زیادی در من خشکیده اند ، درختانی که شاخه هایشان بازوان من بودند . سرزمین بزرگی در من ترک خورده و به گِل نشسته است ، سرزمینی که بازیهایم را بلد بود .. و ستارگانی تا ابد درونم خاموش شده اند و هیچ بارانی نیز نمی بارد .. و درها بسته است ..

یک قسمتهایی از من زنگ زده است ، خمار و کسل و فرتوت شده است . فراموش شده ،  و انگار که اصلا نبوده است . یک جزئی از من پوسیدگی را به ابدیت بخیه زده است   ، یک جایی از من بُریده شده است و دیگر نیست .. یک هوایی در من ابری شده و مه زده و بی رونق است .. و پنجره فقط یک لبخند است که بخار و خون آن را شسته است ..

سبزه هایی که در من کاشته شد دانه به دانه پژمردند ، قطره هایی که در من چشمه بودند خشکیدند و چشمهایی که مرا دوست داشتند دیگر صدایم نمی زنند . - کدام پیرزن گدای زشت مرا ربود که این چنین فقیر شده ام ؟؟ --

من درست همان جا ایستاده ام که نیستم . که خودم را حتی دیگر ندارم .. که دستهای برفی تو جا مانده است میان خاطره ی پرنده گی ، که نبودن هایم از من به من نزدیک تر است ..که صدایم را در کودکی ، که لبخندم را در دیروز ، که "بودنم " را در وقتی دیگر .. که هویت هایم جا مانده در دور ..

 من درست همان جایی ایستاده ام که نیستی .. که نیستم  .. که هیچ چیز دیگر نیست .. و زندگی بدون سرمایه است ..

یادداشتک 1  ) خواب دیدم با قطاری به سفر می روم ، قطاری که هیچ کس در آن نیست ..

یادداشتک 2 )  آروزیم مردن در صدای تو بود ... / بیژن جلالی

موسیقی وبلاگ :  برای همین است که هنوز می شود  ...

BACH - Sarabande in Em,Lute suite No.1- played by Narciso Yepes


پرســــــــــــو نا : به من گوش سپار .. چنان که به باران | سارا


برچسب ها: زندگی
+  جمعه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۲| 1:20 | الف.ر  |  |

پدرم همیشه دوست داشت من سنتور بزنم . این طوری می توانست از ساز زدن من لذت ببرد یا در میهمانی ها پیش حضور دیگران پُز بدهد . اگر سنتور میزدم بقیه حتما شاد می شدند . نه اینکه موقع ساز زدن من یا چرت بزنند یا آنقدر از درینگ درینگ ِ توالی نت های به قول آنها بی ربط ِ ساز من اعصابشان به هم بریزد . همیشه ی خدا در ِ اتاق من به روی بقیه بسته بود . آنها دوست داشتند به علاقه من احترام بگذارند و این به معنای از دست دادن اعصابشان بود . و از آن جایی که ذات بشری خود خواه است آنها اعصابشان را ترجیح دادند و هیچ وقت نتوانستند به ساز زدن من احترام بگذارند . حتی زمانی که من در نوازندگی ام به جایی رسیده بودم و مورد تحسین بودم ، باز پدرم می گفت : همه اینایی که میزنی یک ذره ست پیش آهنگهای پرویز یا حقی ..(که امیدوارم روحش در آتش جهنم بسوزد ) ...

من در میان آدمهای عادی و روزمره هیچ وقت مخاطبی نداشتم . آدمها تا می فهمیدند من گیتار می زنم در حالیکه پانتومیم آن را به طرز مسخره ای اجرا می کردند می خواندند : اگه یه روز بری سفر ...  (که امیدوارم روح ایشان نیز در آتش جهنم بسوزد ) .. و این گونه بود که قسمت زیادی از من که وصل به موسیقی شده بود همیشه تنها ماند .

این حرف های الکی را سر هم کردم  تا بگویم مهم است آدم ها مخاطب داشته باشند . مهم است آدمها برای شعرهایشان گوش داشته باشند . مهم است آدمها تنهایی ساز نزنند . و یا برای شنیدن حرف های ته ذهنشان کسی را داشته باشند .. و برای دستهایشان وقتی که نمی خواهند تو جیبشان باشد  .

گاهی نیاز ما برای بودن آدمها آنقدر بزرگ نیست که بخواهیم "مالک" آن آدم باشیم . گاهی فقط در حدی ست که نظر او را در مورد ساعت جدیدمان بپرسیم یا کمی از خیالبافی ها و علایقمان برایش بگوییم بدون آن که مجبور به توضیح چیزی باشیم . یا مسخره شویم . یا محکوم ، یا مورد نصیحت و انتقاد و پرسش های بدون جواب .

آدمها گاهی برای حرفهایشان فقط یک جفت چشم لازم دارند که با دقت به آنها خیره شده و البته نمی پرسد : خب که چی ؟!  همیــــن !

یادداشتک 1 ) فضیلت ، خوشبختی و سعادت را تنها برای کسانی به ارمغان می آورد که به فضیلت خود ایمان دارند / نیچه / فراسوی نیک و بد / داریوش آشوری

یادداشتک 2 ) چقدر نبودن ِ آدم ِ شنیدن ِ حرفهای ِ دم ِ گوشی احساس می شود این روزها  ..

 

موسیقی وبلاگ : کجاها که مرا نمی برد ...

scherzo mexicano – manuel ponce- played by john williams


پرســـــــــــو نا :

شازده کوچولو | از عطیه


برچسب ها: زندگی
+  یکشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۲| 23:28 | الف.ر  |  |

1)

چندین روز است که از خانه بیرون نرفته ام . نه اینکه افسرده یا غمگین باشم و یا در این روزهای خوش آب و هوا هوس بیرون رفتن نداشته باشم . نه . فقط برای اینکه آدم گاهی در زندگی برای انجام کارهای خیلی ساده و کوچک هم نیاز به دلایل ویژه دارد . نیاز به نوعی خاص بودن برای انجام آن کار حتی خیلی کوچک . مثل تجربه ای که در "اولین ها" برایت اتفاق می افتد که همیشه خاص و ویژه می ماند . اولین برف ، اولین بوسه ، اولین سفر .. .

2)

در خانه قدم میزنم . گربه ام کنارم راه می رود . هر جا که می ایستم او نیز می ایستد . روز سیزدهم  فروردین است . و در تمام ساختمان هیچ کسی چز من نیست .  در یخچال را بی جهت باز می کنم . دلم بستنی شاتوت می خواهد . ندارم . روی مبل خودم را رها می کنم . به نفس های بهار در پشت پنجره گوش می کنم و حواسم می رود به  تیک تاک ساعت . و زمان از من جلو میزند . می رود تا 64 سالگی ام . موهایم می ریزد . دستهایم چروک می خورند . وقت خوردن قرصهایم  است . صدای آوازی به گوش می رسد از دور که دقیق نمی دانم از کجاست .

درب خانه را آرام می کوبند . شاید یکی از همسایگان است . مردی خوش چهره وارد اتاق می شود بی آنکه چیزی بگوید . سلام می کنم و جوابی نمی شنوم . یک راست سراغ دفترچه های قدیمی ام می رود .

"اینجا نوشتی که دوست داری پرنده شوی . " کمی مکث "هنوزم دوست داری"

"نه ، معلومه که نه "

"پس دیگر آدم شده ای "

ابروانش را در هم می کشد . انگار که بخواهد بگوید "دیدی گفتم ؟! "

به روی مبل بر می گردم . چشمانم را می بندم . مرد رفته است . نفهمیدم چگونه . رسیده ام به سیزدهم فروردین سال 1392 . دوباره جوان شدم و به "اولین ها " می اندیشم . اولین برف ، اولین بوسه ، اولین سفر و... اولین مرگ . آرام به خواب می روم . خواب میبینم بستنی شاتوت می خورم ..

یادداشتک 1 ) می بینی ؟ دنیا هنوزم همان دنیاست .. و زمین هنوز بزرگ است ..

یادداشتک 2  ) دلم برای خیلی ها تنگ شده ..


موسیقی وبلاگ : Tangoin D – Isac Albeniz – played by John Williams 


پرســــــــونا: حوض نقاشی | از گلاره


برچسب ها: زندگی
+  چهارشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۲| 20:17 | الف.ر  |  |

1)

"گذشته " برای من واژه بهار و باران است . لحظه ی نوستالژیکی که خانه پدری برایم به ارمغان می آورد . آن اتاق  پانزده متری که عادت داشتم روی دیوارهایش بنویسم . شعر هایی که فقط پنجره هایم آن را می خواندند . تصویر آنتونیو ماچادو بر بالای تختم با شعری از خودش که روی آن نوشته بودم  : خوب یادم هست ، جوانی بی عشقم را نفرین کردم ...  و تصاویری از آدمهایی که برای من و تمام بشریت آمده بودند . ستارگانی که آن شبها از پنجره اتاق من می تابیدند ، فاصله من با زمین و آسمان را معین می کردند و به من آموختند که زندگی سو سوی لحظه هایی ست  که دیر یا دور ، سرشار و گرم است ...

2)   

بهار که آمد من در حیاط خانه ی پدری ، سیرهای تازه را در میان برنج ها ریز می کردم و با سبزیهای تازه حرف می زدم و به چشمان غمگین ماهی سفید درون سینی نگاه می کردم .. خانه دیگر شلوغ نیست . پدر تنها شده . مادر نیز .. از وقتی برادر بزرگتر به همراه همسر و کودک عزیزش کشورش را ترک کرد و برادر بعدی برای همیشه با آنها قهر کرد و رفت و خواهر نیز عروس شد ، تنهایی همدم این دو شده . من هم که زندگی ام همیشه خدا بدون تکلیف بوده و بیشتر مایه ی اندوه و نکرانی آنها شده . پدر لا به لای حرف هایش اعتراف می کند که تقریبا هیچ کاری برای انجام دادن ندارد و فقط مراقب زمان خوردن قرصهایش است و در حالیکه  صدایش را پایین تر می آورد و چین به ابروهایش می اندازد  می پرسد : "از برادرت خبر داری ؟ سراغ ما را نمی گیرد ؟ " و من در حالیکه اندوه را در صدا و نگاهش کشف می کنم از همان حربه ی همیشگی ام ، شوخی ، استفاده می کنم تا جوابش را ندهم . مادر نیز ، وقتی در اتاق آن سالها با کتابهای قدیمی ام ور می روم بی صدا وارد می شود و بی مقدمه می گوید : "اوضات خوبه ؟ هنوز درگیری ؟ کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدی ... " .   و من می خندم و به باغچه ی بی نفس حیاط می روم و به لحظه سرد بهار در شب ...

3)

بهار برای من زنی ست که لباس نیمه لخت سرخابی پوشیده است ، پشتش عریان شده ، موهایش کوتاه است .. کفشهای با پاشنه های بلند به پا کرده است  و پاهایش به طرزی هوس انگیز بیرون افتاده است . موهایش به رنگی روشن ، لبهایش صورتی  و پشت چشمهایش سایه های طلایی مالیده است  ... و بوی چوب خیس درختان را می دهد .. گرم با طعم شکلات و ویسکی ... بهار برای من لحظه ی عشقبازی با این دختر است ...


موسیقی وبلاگ : یک دامن ِ همیشه بهار است .. و من را می برد تا لحظه شگفتن دوباره ..برای شما ..

BACH- Prelude in Re Minor-plyed by Narciso Yepes

 

 

 


برچسب ها: زندگی
+  چهارشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۲| 2:0 | الف.ر  |  |