X
تبلیغات
آینه ها
تو به آینه ها پیوستی ... من به زمستان


خانه ام در طوفان می لرزد

دستهایم را تکان می دهم ،

رخت های همسایه در بند می رقصند

استکان ها آواز می خوانند  

و میز کوچک صبحانه نگاهش خیره مانده به ابر بالای سر   

 

باد ، کودکی زائیده است که نامش تنهایی ست ..

                                                                                                بهار 93

 

 

یادداشتک 1 )

-  هامون : ببینم تو هنوز خوش بینی ؟

- علی عابدینی : خوش بین ، امیدوار ، بدبخت ... دیگه چه فرقی می کنه ؟ (هامون | داریوش مهر جویی)

 

پرســـــــــــــــــــو نا : تنهایی ابدی | عکس نوشت | گلاره

                  -    


برچسب ها: شعر
+  جمعه بیست و نهم فروردین 1393| 17:5 | الف.ر  |  |


1)

توی یک ظهر بهاری در خانه نشسته ام . کنار شیشه ای خیس .دو قدم آن طرف تر موزارت خرخر می کند .  از دیشب باران می بارد . هوا به گونه ایست که آدم دوست دارد با خودش زمزمه کند . نرده ها تر شده اند و چند کفتر چاهی روی سیم برق توی کوچه با هم آواز می خوانند . جهان را غم عجیبی گرفته است . همه چیز حکایت از درد و دوری دارد . این فراق از چیست که من را رها نمی کند ؟ کدام تکه ام را کجا جا گذاشته ام که این گونه احساس می کنم از همه چیز دورم ؟.. حتی از همین شیشه ای که صورتم را چسبانده ام به خیسی بارنی اش .. . فاصله ها ، فاصله ها مرا نشانه گرفته اند .. فاصله هایی که با یک هیچ بزرگ دارم ..   

2)

خودم را سرگرم کرده ام . به هر چیزی . به دویدن روی ترد میل ، به سرعت شاتر ، به 504 کلمه ی انگلیسی ، به هر چیزی که فراموشی برایم بیاورد . نمی دانم از چه چیزی فرار می کنم . اما احساس آدمی  را دارم که به سرعت نور دارد می دود . تا از همه چیز که او را در بر گرفته است فرار کند .

آدمیزاد اصلا همین گونه است . برای فرار زاده شده است . برای رفتن و همیشه رفتن . این ذات آدمی ست که همه چیز را می سازد و می سازد و می سازد ، بعد با مشت و لگد به جان ساخته های خود می افتد تا نابودشان کند و اگر توانایی نابودیشان را نداشته باشد با سرعت از آن فاصله می گیرد تا طرحی نو بریزد و چیز جدیدی را خلق کند .

ما یکسره اسیر ساخته های خود هستیم . اسیر دستاوردهای قلب و روح . اسیر خاطرات ، اسیر دردها ، اسیر جدایی ها .. ما در جهانی یکسره از فاصله ها زندگی می کنیم . در فراق و هجرانی عمیق .. در زمستانی بی پهنا ..

یادداشتک 1) دلم می خواهد دوباره نفس بکشم ..

یادداشتک 2 ) دنیایم را کوچک کردم .. آنقدر کوچک که خودم هم در آن جا نمی شوم ...

یادداشتک  3 ) از این انزوایم می ترسم ..

عنوان | گروس


برچسب ها: زندگی
+  یکشنبه هفدهم فروردین 1393| 23:47 | الف.ر  |  |


آن شب برف می بارید . من در بیابانی تنها بودم و راه را گم کرده بودم . هیچ نوری بر من نمی تابید و هیچ خانه ای بر سر راه نبود. هر چه بود سفیدی بی انتهای برف بود و تنهایی  . دراز کشیدم .. چشمها را بستم . قطراه ای کوچک صورتم را گرم کرد .. اشک نبود . چیزی شبیه یک دست کوچک بود که صورتم را نوازش می کرد انگار .. از سیاره ای دیگر.. موجودی نامرئی و تنها شاید .. تکه ای نور یخ زده حتی . صدایم کرد . چشمانم را که باز کردم کسی نبود .  جسم من بر روی زمین پوشیده از برف تکیده بود . دوباره اما صدایم زد . به صدایی عجیب و به زبانی از عهد عتیق ...

بیدارم کرد . سایه ی غول پیکر دستانم را گرفت . مرا به شانه هایش انداخت و با خود برد . سرم بر روی شانه هایش خم شده بود . دستانم روی هوا سقوط کردند . برف ها زیر پای آن سایه ی بزرگ ، آب می شدند . هیج حرفی نمی زد و فقط می رفت . مسیر را خیلی خوب می دانست.. تپه ها ، جاده های باریک و صخره ها را بلد بود . نمی دانم چه مدت مرا در میان برف ها برد .. به اندازه ی چند آسمان ...

حالا قرن ها از آن شب گذشته است و من هنوز فکر می کنم بر دوش سایه ای صخره ها و دریا ها را طی می کنم .. فقط گاهی ، بر می گردم و به رد پاهایش بر روی برف ها می نگرم ..

یادداشتک 1 ) و خداوند تو را ترک نکرده است ... قرآن | سوره ضحی | آیه 3  

یادداشتک 2 ) این نوشته تصویر خداوند است برای من ..

یادداشتک 3 ) سیزده حقیقتا عدد نحسی ست ...



موسیقی وبلاگ :    A Song for God by Alireza Lachini


برچسب ها: نمی دانم ها
+  چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393| 14:0 | الف.ر  |  |

اگرکسی باشد که همین الان از این در وارد شود و بیابد من را با خودش ببرد ، به آنجایی که همه چیز به انتها برسد ، به آنجایی که خورشید آغاز می شود به آن جایی که زمین تمام می شود ...

اگر کسی باشد که همین الان از این پنجره به داخل سرک بکشد ، موهایش را از روی پیشانی کنار بزند و دستانم را بگیرد و از تمام قابهای دنیا مرا  بیرون ببرد..

اگر کسی باشد که پیاده رو ها را با من گز کند ، آواز بخواند و کنار شیشه ها مرا از میان آینه ها پیدا کند و دستانش را در میان باران به دستهایم گرم کند ..

اگر کسی باشد که تنهایی ام را به رخ نکشد ، انگشتانش را به سمت ماه دراز کند و ستاره ها را در میان چشمهایم شلیک کند و برای شب ترانه بسازد ..

اگر کسی باشد که رویاها را به قتل نرساند ، عشق ها را بیهوده نسازد ، مهربانی ها را به یاد داشته باشد ، صداقت ها را به دار نیاویزد و در چشمهایش جمله درخشان تا ابدیت را بگوید .. من با او خواهم رفت .. من با او خواهم مُرد ..

یادداشتک 1 )  خوابهای دو نفره ای که تعبیرش تو نبودی ...

یادداشتک 2 ) نیاز به کلمه ای دارم ...

موسیقی وبلاگ : the brothers four - Seven daffodils

                        پرســــــــــــــــــــــــــــونا: ملکه زیبایی لی نین | از خودم

 

+  دوشنبه چهارم فروردین 1393| 0:21 | الف.ر  |  |

برف ها آب شدند . رد پاها خشکیده شد . گلهای باغچه حیاط خانه ی پدر باز شدند و باران چشمهای ما را خیس کرد و زمین گرم شد و خاک ها خوش بو شدند و دیوارها تر شدند و پرستو ها بر گشتند ، بهار آمد ... تو نبودی ، من نیز رفتم .. و هنوز ماه بالای سر تنهایی ست ...

همه می آیند ، دل می دهند به من این روزها . چشمها را مهربان می کنند و به یادم می آورند که تنها نیستم و من به هر لحظه در می یابم که تنها شده ام ، که رسوا شده ام .

صدا می آید ..کسی در من می گوید که بی نیاز شده ام . به عشق حتی .. دلم خوش است . به باران بی هوای اسفند ، به تماشای ماه از پنجره ی اتاق جوانی ، به کوچه تاریکی که رد خاطرات عاشقی ست ... کسی به من می گوید که کسی نیست .. و پرنده ای در دلم هی می خواند : کو کو ...  

 

یادداشتک 1 ) گور پدر دنیا ! لعنت بر سایه ها ...

یادداشتک 2 ) عنوان | واهه آرمن

یادداشتک 3) لپ تاپم ...

 

موسیقی وبلاگ : I only know there’s nothing here for me…  

Greenfields- the brothers four


برچسب ها: زندگی
+  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392| 2:47 | الف.ر  |  |

سى و يک ساله شدم. امروزصبح سى سالگيم چمدانش را بست و رفت ... من در خانه ام تنها ماندم بارفىق جدىدىکه سى و ىک سالگى بود. سالى که گذشت بد بود... حادثه ى مرداد که جانم را گرفت و حادثه تغيير بزرگ که پيرم کرد ...

حالا من مانده ام و دستهاىى که در پى چيزى مى گردد که نمى داند نامش چيست.

+ سلام آقاى الف ر سى و يک ساله ساکن تهران 

+  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392| 15:59 | الف.ر  |  |


یک هفته از تغییر بزرگ گذشت و کمتر از چند روز به دوباره آمدنم به دنیا ... زندگی خوابی بود که تعبیرش را نمی دانستم .. 

 

+  یکشنبه یازدهم اسفند 1392| 18:8 | الف.ر  |  |


همه چیز بر می گردد به همین احساسی که الان زیر پوستم نشسته است . به همین مردی که رو به رویم ایستاده و شکل خودم است و میخواهد سرش را از پوست آن جدا کند و چهره دیگری از خودش را به من نشان بدهد . همه چیز بر می گردد به تاریخ فردا  . بر می گردد به قصه ای که پانزده سال است مرا در خود در گیر کرده و فردا و پس فردا به نقطه ی پایان خودش آنقدر نزدیک می شود که تمام می شود . بله ، تمام می شود . و من دقیقا نمی دانم قصه های پانزده ساله چگونه تمام می شوند . قصه هایی که روایت آنان خونت را به جگر می مالد . قصه ی پانزده ساله ای که راوی آن قطره خونی کوچک بوده است . قطره ی خونی که تمام دنیا را قرمز کرد . تمام رویاهایم را ارغوانی ساخت ...  

حالا این پرده قرمز می خواهد بیافتد و همه چیز رنگ دیگری بگیرد . شاید این بار خاکستری ... خاکستری مایل به سیاه .. نمی دانم .. هیچ نمی دانم ... کسی باید باشد .. درست همین لحظه ، که مرا صدا بزند ... آنقدر که نامم در دهانش حل شود ...

یادداشتک 1 ) دستای من ، کمکم کنید دخل این سیاهیا رو بیارم | لنگستون هیوز

 

+  شنبه سوم اسفند 1392| 14:27 | الف.ر  |  |

پنج شش ماهی می شود که لپ تاپ ندارم. یعنی آخرین بار که خاموش شد دیگر روشن نشد. من هم درش را بستم ، باطری را جمع کردم و گذاشتمش بالای کمد شرکت و سراغش را نگرفتم . از آن موقع زندگی ام به طرز عجیبی خلوت شد . نه فیلم می بینم ، نه موسیقی گوش می دهم ، نه علایقم را دنبال می کنم و نه وبلاگم را آنچنان سر می زنم . کارهای پرسونا را با کامپیوتر شرکت انجام می دهم. قسمتی را هم سپردم به بقیه . گاهی هم با موبایلم ایمیل ها را چک می کنم . دکتر از نداشتن لپ تاپ استقبال کرد . گفت ارتباط تو با آدمها هم برای تو و هم برای آنها مضر است . من در دنیای بیرون که ارتباطاتم دانه به دانه از بین رفتند  ، تنها ارتباطم با آدمها در غالب جواب دادن به کامنتهای آدمهایی بود که نوشته هایم را می خواندند. که سعی می کردند به دنیای من راه پیدا کنند و به دیوار ضخیمی می خورند که من دور خودم کشیده بودم . از آن روز تا حالا دنیای من فقط سکوت دارد . دوستانی البته هستند که گاهی می شود با آنها حرف زد اما خب فاصله ها خود را بیشتر فریاد می زنند تا کلمات .

به همین سادگی آدمها محو می شوند . به همین سادگی آدمها فراموش می شوند . به همین سادگی آدمها می میرند . به همین سادگی تنها چیزی که از آنها می ماند یک بوی تلخ است آمیخته به عطر و سیگارشان . به همین سادگی آدمها قصه می شوند ...  

می خواهم بگویم آدمها جغرافیای خاص خود را دارند ، سرزمین خودشان . گاهی این سرزمین به راحتی به تصرف در می آید و حدود زندگی آنها کوچک می شود ، آنقدر کوچک که تنها مردم سرزمین شان خودشان می شوند ...

 

یادداشتک 1) خواب تو را دیدم . هنوز جوان بودی من اما پیر شده بودم ..

 

پرســــــــــــــــو نا : آنتیگون | نویسنده مهمان : زهرا منصف

 

 

+  یکشنبه بیستم بهمن 1392| 16:2 | الف.ر  |  |






مسخره است که روشنت کنند
که مثل سیگار تا آخر بسوزی
و سرنوشت
پاشنه ای باشد که برای له کردنت فرود آید ( علیرضا راهب )


پــــــــر ســـو نـــا : تولد | الوییز

+  یکشنبه سیزدهم بهمن 1392| 16:24 | الف.ر  |  |