تو به آینه ها پیوستی ... من به زمستان
 

پرســــــــــــــــــــو نا :

                 نگاهی به سومین نمایشگاه گروهی کلوپ عکس ایران | الف .ر

 

 

 

 

+  یکشنبه پنجم مرداد 1393| 17:30 | الف.ر  |  |

 

Caller ID

بچه که بودم ، یعنی دوازده سیزده سالم که بود عاشق دختر همسایه مان بودم . توی نسل ما همیشه یک دختر همسایه بود که پسرها عاشقش می شدند و همیشه قصه ی این عشق با رفتن یکی از دو طرف به محله ای دیگر تمام می شد . بدبخت بودیم . نه موبایل بود نه اینترنت و نه حتی caller ID  . تمام تکنولوژی ارتباطی برای یک پسر نوجوان به بلوغ رسیده مثل من ، یک شماره تلفن 6 رقمی بود  که از تو دفترچه تلفن خانه دزدیدم تا بتوانم به خانه ی طرف زنگ بزنم . آن هم در شرایطی که  کسی خانه نباشد آن هم به تعداد ذفعات محدود که مبادا پدر یا مادر طرف احساس کنند که دخترشان دارد هرز می رود .

اسمش راحله بود . چشمان درشت و مشکی داشت . درست مثل الف که سالها  بعد اتفاق افتاد . تا قبل از این که او را ببینم همیشه توی اتاقم بودم . تنها و منزوی . چقدر مادرم مرا دکتر برد تا مرا از تنهایی در آورد . همیشه با خودم حرف می زدم . آن هم بلند بلند . مادرم برایم گریه می کرد و گاهی که به دکتر می رفتیم مثلا بدون اینکه من متوجه بشوم از او می پرسید : آقای دکتر پسرم دیوونه ست ؟

فصلی نو

راحله بود که نجاتم داد . یعنی یک روز که به مدرسه می رفتم ، دیدم از در خانه شان با عجله بیرون آمد . وای خدای من ! چه اتفاقی افتاد . درست مثل فیلم های هندی ای که توی ویدئو می دیدم . دوست داشتم همه ی آدمهای دنیا را نابود کنم تا او را در آغوش بکشم .   آن روز تا تعطیلی مدرسه یک عمر گذشت . چهره اش یک لحظه هم از سرم بیرون نمی رفت . از آن روز علاف کوچه و خیابان شدم .  راحله مرا از اتاقم بیرون کشاند . با پسرهای محله دوست شدم . عصرها تو زمین فوتبال کنار خانه شان گل کوچیک بازی می کردم . بازیگوش و شیطون شدم و به هر بهانه ای در هر وقت از شبانه روز به بیرون از خانه می رفتم . شبها برای دیدن نور خانه شان به بالای پشت بام می رفتم . خوشحال می شدم وقتی چراغ های خانه شان را روشن می دیدم نمی دانم چرا . دیگر با خودم هم حرف نمی زدم . توی خیالم با راحله حرف می زدم ...

بله ؟؟  بفرمایید ؟؟  الو ؟؟

بعدها از کتابها فهمیدم آدم هایی که دچار بلوغ زود رس می شوند چنین حس ها و حالتهایی در نوجوانی به سراغشان می آید . ظرفیتهای کشش به سمت جنس مخالف در سنین پایین که نامش را به اشتباه عشق و یا دوست داشتن می گذارند ... یعنی فاقد هر گونه ارزش معنوی ..

 با این همه در مورد اون احساس یک چیز وجود دارد که مرا به فکر وا می دارد . هیچ وقت کسی را این همه بی ادعا دوست نداشتم . بدون داشتن احساس مالکیت . بدون اینکه برایم مهم باشد او نیز مرا دوست دارد یا نه . بعد ها الف که اوج خواستنم شد حجم کم شده ای از این نوع دوست داشتن بود .  دلم خوش بود که راحله ساعت 12 از مدرسه بر می گردد و من او را می بینم . همین. دلم خوش بود از بیست باری که به خانه شان تلفن می زنم یک بار گوشی را بر می دارد و می گوید : بله ؟؟ (مکث ) بفرمایید ؟؟ (مکث ) الو ؟؟ و من پشت هر یک از کلمات او ، قلب 12 ساله ام تکه تکه می شود ..

هنوز بعد از تقریبا بیست سال برخی شبها خوابش را می بینم . خواب می بینم روی پله های خانه اش نشستم . در را باز می کند و من سراسیمه بلند می شوم و او بدون اینکه به من توجهی کند از کنارم عبور می کند . یا میبنم که وارد خانه شان شدم و او با چهره ی کودکانه خود به سراغم می آید و می گوید : کجایی ؟ چرا دیگه نمیای این پشت فوتبال بازی کنی ؟

یادداشتک 1 ) تو اگر در طپش باغ خدا را دیدی همت کن | و بگو ماهیها حوضشان بی آب است ...

یادداشتک 2 ) کلافه جان ، به جای غر (قر) زدن ، ایمیلتو چک کن ... الف ر اونقدرها هم عوضی نیست ..

یادداشتک 3 ) توی دلم یک احساس عجیبی دارم ...نمی دانم از خواب دیشب است یا کسی پشت این دیوارهاست ..

 

عکس نوشت : بندر کیا شهر | خرداد 93 | لحظه ای که به گریستن گذشت ..


برچسب ها: زندگی
+  پنجشنبه دوازدهم تیر 1393| 15:36 | الف.ر  |  |

 

من آدم داشتن رابطه نیستم .رابطه های عمیق . از هیچ مدل آن . روابط دوستی عمیق ، روابط خانوادگی عمیق ، روابط عاشقانه و عاطفی عمیق . گمانم من بیشتر آدم رابطه های عجیبم . رابطه هایی که هیچ تعریفی ندارند..و همین رابطه ها هم عمیق می شوند برایم . من  توی هر رابطه ی که باشم تکه ای از خودم را باید فراموش کنم . باید قسمتی از روحم را بکنم و بیندازم دور . من توی تمام رابطه ها باید تبدیل به چیزی غیر از خودم باشم . به موجودی که در اوج رابطه هم تنهاست . حالا این تنهایی یا محصول شرایط است یا محصول نخواستن . نمی دانم ...  گاهی فکر می کنم پیر شده ام و تاریخ مصرف رابطه ها برایم تمام شده است . توی تنهایی راحت ترم . خیلی . با خودم راحت تر حرف می زنم تا کسی که چشمانش را به من دوخته است . خودم حرفهایم را بهتر از بقیه می فهمم . شاید این احساس مربوط به شکست بزرگ باشد . این را هم نمی دانم .

 

آدمیزاد اصلا هیچی نمی داند. خر است . یادم می آید تا وقتی که عاشق بودم فکر می کردم تنها چیزی که آدمیزاد را کامل می کند رابطه است . رابطه ای که حاصل عشق و درد است . اما الان می بینم با بی سرانجامی تنها رابطه ی عاشقانه ی زندگیم ، به ازای تکه های بزرگی که نصیبم شد بزرگترین تکه ی روحم را نیز از دست دادم . بزرگترین تکه های اعتماد و  شادی . اعتماد به خودم و به دیگران .  و به جرات می توان گفت که الان در ناقص ترین وضعیت خودم هستم . حالا شاید این هم از مراحل سخت و دردناک سلوک آدمی بر روی این کره ی بزرگ باشد .. نمی دانم ..

 

آدمها در رابطه ها بدنبال تصویری از دیگران هستند که خودشان دوست دارند ببینند . هیج کس دیگری را با تمام چیز هایی که او را ساخته نمی خواهد . با تمام آرزوها و ضعفها و شکست ها . همیشه آدمها بدنبال تکه هایی از دیگران هستند که خود را در آن می بینند . برای همین فکر می کنم رابطه ها خالص نیستند ..

 

من دلم از جنس رابطه ی درختان با پرنده ها را می خواهد ..رابطه ی گلها با نور ... بی ادعا ، عاشق ، وسیع .. شاید آنها رابطه را زودتر از ما می آموزند .. شاید درختان بهتر می دانند ... شاید گلها کامل تر از ما هستند .. شاید پرنده ها مفاهیم را بهتر از ما می دانند . نمی دانم .. باز هم نمی دانم ..اصلا هیچی نمی دانم .. من خرم ..     

یادداشتک 1 ) از خربزه به انبه ...  

عنوان |  فاضل شاهچراغ

موسیقی وبلاگ : این آقای باخ جان مرا می گیرد و روحم میدهد ... |پرلود از چلو سوییت شماره 5با اجرای پیر فورنیر

عکس نوشت  : چونان عمارت خاموش پس از حریق / بی پنجره / بی چراغ / اینک در من جغد لانه می کند / و  باد زوزه می کشد / و رد پاهای ظریفی که دور می شوند  / علیرضا راهب

 

پرســــــــــــــونــــــا : اما هیچ خوابی فقط یک خواب نیست | الوییز

 


برچسب ها: نمی دانم ها
+  یکشنبه یکم تیر 1393| 23:42 | الف.ر  |  |

ما زیاد اهل ثبت کردن خاطرات با هم بودنمان نبودیم . نه عکسی نه فیلمی . انگار می دانستم هر خاطره ای بعد ها که نباشی می شود آفت جان . همش از نبودنت می ترسیدم . از همان روز اولی که تو را در میان نامه هایم شناختم . از همان روز اول خودم را آماده می کردم که وقتی رفتی چگونه به زندگی ادامه دهم . چگونه با فاجعه نبودنت در میان کلمه ها و دیوارها و تصاویر کنار بیایم . چگونه با خلاء بزرگی که در هستی ام اتفاق می افتد کنار بیایم. چگونه با آسمان و زمین و آدمها و هر چه که در دنیاست کنار بیایم .از همان روز اول . از همان نامه ی اول . تو آخر دیر آمده بودی .. تو آخر دیر آمده بودی ...

 اما اشتباه می کردم . نباید خودم را آماده  می کردم . نباید می ترسیدم . تمام عمرم هم برای رسیدن به این آمادگی کم بود . این را وقتی فهمیدم که دیگر نبودی . فهمیدم آن همه تلاش برای اینکه آماده باشم که تصویر تو از زندگی من محو شود بی فایده بود . مثل مردی که ماهها و سالها آماده ی اعدام می شود اما باز لحظه اعدام به خود می شاشد.

من هنوز نبودم که تو بودی . تو از من کوچکتر بودی اما قبل من آمده بودی . یک جایی منتظر نشسته بودی تا من بیایم . بعد تو دیر بیایی . بعد من عاشقت شوم . بعد تو بری . بعد من دیگر نباشم . بعد دیگر تو نباشی ، بعد دیگر هیچ چیزی نباشد ... جز دود .. جز هوا .. جز خاکستر ..

تو آخر دیر آمده بودی ... تو با آسمان ، با خدا ، با تقدیر ، با جبر ، با شرایط ، با ضعف ،  با هر چه که من را از "من" بیرون کرد هم پیمان شدید تا مرگ را در هر نفس سر بکشم ...

تو را نخواهم بخشید .. نه برای اینکه عاشقت شدم ، نه برای اینکه رفتی ، نه برای اینکه خیانتم کردی ،نه برای اینکه دستانت دیگر مال من نیست ، نه برای اینکه علت کابوسهایم شدی ، نه برای اینکه علت قرصهایم شدی ، نه برای اینکه دلیل تنهایی و انزوایم شدی ، نه برای اینکه نماندی ، نه برای اینکه نبودی ، نه برای اینکه فریاد زدی ، نه برای اینکه تحقیرم کردی ، نه برای اینکه دروغ شدی ، نه برای اینکه کلماتم را سیاه کردی ، نه برای اینکه عشق را خشکاندی ، نه برای این همه خاکستر ، نه برای این همه تلخ ، نه ..  نه برای هیچ کدام ... فقط برای اینکه دیر آمدی ... تنها برای همین تو را نخواهم بخشید ...

یادداشتک 1 ) چه می خواستم بگویم ، چه گفتم ...

عنوان | کیوان مهرگان

 


برچسب ها: زندگی
+  دوشنبه نوزدهم خرداد 1393| 22:13 | الف.ر  |  |

 

 

+  یکشنبه یازدهم خرداد 1393| 15:54 | الف.ر  |  |

 

وقتی به شکست فکر می کنم ، به واژه ای می اندیشم که در عین سیاهی و تلخی مرا آگاه کرده است . اگر فرض را بر این بگیریم که کمال انسان در آگاهی اوست ، در رفتن به اوج لحظه ها ، به سفر در آن طرف واژه ها ، شکست یک ابزار است برای این مهم . شکست و زوال و نابودی حرف های تازه ی کشف حقیقت است . شاید بر آن شده ام که این کودک تازه متولد شده در درونم را این گونه در فلسفه هایم راه بدهم ، این گونه برایش جایی مناسب پیدا کنم تا بتوانم راحت در کنارش بنشینم و بقیه ی روز را چای بنوشم .. شاید ، نمیدانم . اما شکست ، هست . مثل آفتاب ، مثل شب ، مثل ترک روی درختان ،مثل عشق ، مثل چشمان تو ..همه آمده اند تا ما را آگاه کنند . تا دست به دست هم بدهند برای کشف رازی که در سینه ی آسمان نشسته است ..

من با شکستهایم دوست شده ام . من با شکستهایم آواز میخوانم و می دانم شبها که در خواب هستم مرا در آغوش می کشند و برایم از آرزوهایی دور حرف می زنند تا خواب هایم را رنگی کنند ..

یادداشتک 1 )   بادها می آیند ، خبرم می دهند از آرزوهایم ..

عنوان | حسین پناهی

 

موسیقی وبلاگ : برای شهرهایم که در اندوه فرو مرد ، برای گلهایی که به خون کشیده شد ، برای شعر ، برای باران ، برای تنهایی ، برای شکستهایم  .... برای بیروت | عبیر نعمه

 

پرســـــــــــو نا : رویاهایش آن قدر به نظرش نزدیک آمده بود که ... | یسنا

 

 


برچسب ها: نمی دانم ها
+  جمعه دوم خرداد 1393| 0:46 | الف.ر  |  |

 

فریادی که در سکوت هست کشنده تر از هر فریاد دیگری ست .و این برای کسی که همیشه باید حرف بزند و بنویسد حاوی مرگ است . برای کسی که همه چیز را کلمه می بیند و برای هر احساسی توصیفی دارد ، نوشتن یک مدل از بودن است یک مدل از زیستن است . برای من که عادت دارم خودم را کلمه کنم ، روی دیوارهای اتاقم ، روی حاشیه های کتابهایم و توی ذهنم ، ننوشتن و سکوت یعنی رسیدن به مرگ .

خانه ام را عوض کردم . حالا تنهایی من حدود 115 متر مربع حوالی پارک قیطریه مساحت دارد . تنهایی ام یک تراس بزرگ رو به حیاط ، دو اتاق بدون پرده ، و دیوارهای سفید دارد . تنهایی ام بعد از ظهرها روی تراس می نشیند و با جسی بازی می کند . تنهایی ام خسته است و دیگر عاشق نیست .

تنهایی ام فکر می کند بزرگ شده است . می اندیشد که شاید تمام این سالها را خواب بوده است .. می بیند که مردی در دور شعر هایش را به باران می زند ..

یادداشتک 1 ) خوابهایم مرا کتک می زنند ...

یادداشتک 2 ) این روزهایی که نیستم  .. اما به همه ی آدمهای دنیا فکر می کنم ..

یادداشتک 3 ) این زندگی لعنتی

پـــــــــــر ســــــو نا : تنهایی | عکس نوشت گلاره

     

 

 


برچسب ها: زندگی
+  یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393| 23:30 | الف.ر  |  |


خانه ام در طوفان می لرزد

دستهایم را تکان می دهم ،

رخت های همسایه در بند می رقصند

استکان ها آواز می خوانند  

و میز کوچک صبحانه نگاهش خیره مانده به ابر بالای سر   

 

باد ، کودکی زائیده است که نامش تنهایی ست ..

                                                                                                بهار 93

 

 

یادداشتک 1 )

-  هامون : ببینم تو هنوز خوش بینی ؟

- علی عابدینی : خوش بین ، امیدوار ، بدبخت ... دیگه چه فرقی می کنه ؟ (هامون | داریوش مهر جویی)

 

پرســـــــــــــــــــو نا : تنهایی ابدی | عکس نوشت | گلاره

                  -    


برچسب ها: شعر
+  جمعه بیست و نهم فروردین 1393| 17:5 | الف.ر  |  |


1)

توی یک ظهر بهاری در خانه نشسته ام . کنار شیشه ای خیس .دو قدم آن طرف تر موزارت خرخر می کند .  از دیشب باران می بارد . هوا به گونه ایست که آدم دوست دارد با خودش زمزمه کند . نرده ها تر شده اند و چند کفتر چاهی روی سیم برق توی کوچه با هم آواز می خوانند . جهان را غم عجیبی گرفته است . همه چیز حکایت از درد و دوری دارد . این فراق از چیست که من را رها نمی کند ؟ کدام تکه ام را کجا جا گذاشته ام که این گونه احساس می کنم از همه چیز دورم ؟.. حتی از همین شیشه ای که صورتم را چسبانده ام به خیسی بارنی اش .. . فاصله ها ، فاصله ها مرا نشانه گرفته اند .. فاصله هایی که با یک هیچ بزرگ دارم ..   

2)

خودم را سرگرم کرده ام . به هر چیزی . به دویدن روی ترد میل ، به سرعت شاتر ، به 504 کلمه ی انگلیسی ، به هر چیزی که فراموشی برایم بیاورد . نمی دانم از چه چیزی فرار می کنم . اما احساس آدمی  را دارم که به سرعت نور دارد می دود . تا از همه چیز که او را در بر گرفته است فرار کند .

آدمیزاد اصلا همین گونه است . برای فرار زاده شده است . برای رفتن و همیشه رفتن . این ذات آدمی ست که همه چیز را می سازد و می سازد و می سازد ، بعد با مشت و لگد به جان ساخته های خود می افتد تا نابودشان کند و اگر توانایی نابودیشان را نداشته باشد با سرعت از آن فاصله می گیرد تا طرحی نو بریزد و چیز جدیدی را خلق کند .

ما یکسره اسیر ساخته های خود هستیم . اسیر دستاوردهای قلب و روح . اسیر خاطرات ، اسیر دردها ، اسیر جدایی ها .. ما در جهانی یکسره از فاصله ها زندگی می کنیم . در فراق و هجرانی عمیق .. در زمستانی بی پهنا ..

یادداشتک 1) دلم می خواهد دوباره نفس بکشم ..

یادداشتک 2 ) دنیایم را کوچک کردم .. آنقدر کوچک که خودم هم در آن جا نمی شوم ...

یادداشتک  3 ) از این انزوایم می ترسم ..

عنوان | گروس


برچسب ها: زندگی
+  یکشنبه هفدهم فروردین 1393| 23:47 | الف.ر  |  |


آن شب برف می بارید . من در بیابانی تنها بودم و راه را گم کرده بودم . هیچ نوری بر من نمی تابید و هیچ خانه ای بر سر راه نبود. هر چه بود سفیدی بی انتهای برف بود و تنهایی  . دراز کشیدم .. چشمها را بستم . قطراه ای کوچک صورتم را گرم کرد .. اشک نبود . چیزی شبیه یک دست کوچک بود که صورتم را نوازش می کرد انگار .. از سیاره ای دیگر.. موجودی نامرئی و تنها شاید .. تکه ای نور یخ زده حتی . صدایم کرد . چشمانم را که باز کردم کسی نبود .  جسم من بر روی زمین پوشیده از برف تکیده بود . دوباره اما صدایم زد . به صدایی عجیب و به زبانی از عهد عتیق ...

بیدارم کرد . سایه ی غول پیکر دستانم را گرفت . مرا به شانه هایش انداخت و با خود برد . سرم بر روی شانه هایش خم شده بود . دستانم روی هوا سقوط کردند . برف ها زیر پای آن سایه ی بزرگ ، آب می شدند . هیج حرفی نمی زد و فقط می رفت . مسیر را خیلی خوب می دانست.. تپه ها ، جاده های باریک و صخره ها را بلد بود . نمی دانم چه مدت مرا در میان برف ها برد .. به اندازه ی چند آسمان ...

حالا قرن ها از آن شب گذشته است و من هنوز فکر می کنم بر دوش سایه ای صخره ها و دریا ها را طی می کنم .. فقط گاهی ، بر می گردم و به رد پاهایش بر روی برف ها می نگرم ..

یادداشتک 1 ) و خداوند تو را ترک نکرده است ... قرآن | سوره ضحی | آیه 3  

یادداشتک 2 ) این نوشته تصویر خداوند است برای من ..

یادداشتک 3 ) سیزده حقیقتا عدد نحسی ست ...



موسیقی وبلاگ :    A Song for God by Alireza Lachini


برچسب ها: نمی دانم ها
+  چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393| 14:0 | الف.ر  |  |