تو به آینه ها پیوستی ... من به زمستان

۱)

آدمها هر چقدر بی خیال تر میشوند ، آدمهای بیشتری را برای آزار و شکنجه ی خود می سازنند . طبع آدمیزاد بر هم زدن آرامش دیگران است . یک میل عجیب سادیستی در همه ی ما موجود است که باعث میشود وقتی یک نفر خودش را در گوشه ای جمع کرده ، فاصله گرفته ، و کاری به کار دیگران ندارد ، سوژه ی خوبی برای بی مهری و آزار بشود  .. نمونه هایش در زندگی ما بسیار یافت میشود .. همین آدم هایی که به شکل محبت ، کمک و واژه ی دستمالی شده و مزخرف دوست داشتن وارد زندگی های ما میشوند و چندی نمی گذرد که میشوند درد ، احساس حقیر بد بودن ، زشت بودن ... 

۲)

حق با شماست .. من آدم گنده دماغ و عوضی ای هستم . آدمی که به احساسات و عواطفی که در موردم وجود دارد پاسخ مناسبی نمیدهم و کاری ندارم به اینکه دوست داشتن و عشق و ارتباط را به گونه ای که آدمیان درستش میدانند برای خود ترجمه کنم . من اصلا در بیشتر موارد کسی را دوست ندارم ..

شاید شعاری پوچ و احمقانه باشد ، اما من دغدغه ام گرد و خاک های اهواز است که گند زده به این شهر ، دریاچه ارومیه است که خشک شده ، دغدغه ام آن آدم کودنی ست که در بحران آب،  ماشین خود را تو کوچه میشوید ، دغدغه ام پفیوزی ست به نام مهدی رفیع زاده که مدیر خانه فرهنگی تیاتر انتظامی ست ، و یکی از بی فرهنگ ترین آدمهای این شهر است .. دغدغه ام عکاس ابلهی ست بنام روزبه روزبهانی که هوا برش داشته ، رضا کیانیان است که توهم این را دارد که رابرت دو نیروست ... دغدغه ی من شهرت مردانی ست که زیر عکس خایه هاشان ۳ میلیون لایک دارند ، دغدغه ی من شرکت نگین خودرو آفتاب است که کارگری ۶ میلیون پولش را گذاشته بود تا پراید بخرد و عصرها با آن مسافر کشی کند و آن شرکت پول ۳ هزار تا از این آدمها را خورد ... دغدغه ی من آن کونی های شیرازی ست که سگ ها را با تزریق اسید میکشتند ... دغدغه ی من کثافتی ست به نام محمد رضا شریفی نیا ، دغدغه ی من خود بزرگ بینی ست به نام رضا ثروتی که بعد از دومین کار خود ، آخر نمایش در حالیکه کونم از نشستن و دیدن دو ساعت و نیم تیاترش تاول زده بود به بیضایی و دولت آبادی دری وری گفت و خودش را با پرویی تمام در کنار سهراب شهید ثالث گذاشت .. دغدغه ی من جوجه دکترهایی ست که عکسهای سلفی با چشم و قلب عزیرانمان گرفتند ..

آری ، دغدغه ی من توهم مردان فرهنگ و هنر این سرزمین است ، نامهربانی آدمهاست در حق گربه ها ، دغدغه ی من این شهر است .. این آلودگی .. این بی مهری .. این فرهنگ کپک زده ... این گشنگی .. 

حالا به من بگویید ، شما بگویید توی این همه آلودگی ، توی این همه درد واقعی ، عشق ، رابطه ، خیانت ، دروغ تو به من ، رفتن آن یکی ، تاریخ مصرف محبت آن دیگری چه محلی از اعراب دارد ...

یادداشتک ۱ ) ببخشید که کلمه های خیابان و کوچه را به آینه ها کشاندم 

یادداشتک ۲) نه عصبانیم ، نه غمگین ... 

یادداشتک ۳ ) آخیش .. گاهی فحش دادن کار هزار تاسرترالین را با هم میکند 

عنوان | حمید هامون


برچسب ها: مهدی رفیع زاده, زندگی, رضا ثروتی, روزبه روزبهانی, خانه تیاتر انتظامی
+  یکشنبه یکم شهریور ۱۳۹۴| 20:52 | الف.ر  |  |

۱)

دیشب خوابم نمیبرد . تا دیروقت ها مشغول ادیت عکسهای جواهری فلان بودم . بعدش هم خودم را در دنیای اطلاعات و اینترنت و آدمهای دور  غرق کردم . برای یک ساعت خاموش شدم . خوابم برد انگاری . اما بیدار که شدم انگار ده ساعت خوابیده بودم. جسی با گربه ها دعوا داشت . هر گربه ای که سر و کله ش رو تراس خانه پیدا میشود ، جسی او را هل میدهد پایین .و در حالیکه گربه ی بیچاره کف حیاط افتاده از لای نرده ها برایش جیغ میکشد . فکر کنم فحش و ناسزا بارشان میکند و میخواهد قلمرو خودش راحفظ کند و در مورد این موضوع هیچ شوخی ندارد . گاهی که برای دفاع از گربه های مظلوم اقدامی میکنم دهانش را برای من هم باز میکند و صدای فخخخ میدهد .. نکبت است . اصلا در مورد این موضوع شوخی ندارد . محبت و توجه من به گربه های دیگر را دوست ندارد. احساس تملک . حسی که انسانها را هم در رابطه هاشان به دست اندازهای شدید میاندازد .

۲)

بعد از مصالحه ی جسی و ایجاد آرامش و سکوت  دوباره به خانه ، تصمیم گرفتم بروم پیاده روی . ساعت نزدیکای پنج و نیم صبح بود . هوا از گرگ و میش عبور کرده بود . و صدای گنجشکها روی درختان زیاد بود . هیچ وقت نفهمیدم گنجشکها چرا اول صبح این همه با هم حرف دارند . از چه میگویند ؟ خوابهاشان را برای هم تعریف میکنند ؟ یا در تلاشی مذبوحانه میخواهند آدمها را از خواب بیدار کنند ؟ بیدار کنند که چه ؟ توی این دنیا چند تا آدم پیدا میشود که گنجشک ها و آوازشان برای آنها مهم باشد ؟ شاید گنجشک ها هم در دنیای خودشان شلوغی و همهمه و ترافیک و زندگی شلوغ شهری دارند و این صداها مربوط به ساعات اوج ترافیکشان باشد ؟؟ چه میدانم ... 

۳)

از کوچه عبور کردم .. نه آدمی ، نه صدایی .. سکوت و هوای خنک صبح .. که اصلا دلپذیر نبود . نمیدانم چرا آدمها قصد ندارند تصویرهای ذهنی شان را تغییر بدهند . سحر خیزی کجایش خوب است ؟؟ باد سر صبح جز اینکه درد روده های من را بیشتر کند هیچ خاصیت دیگری ندارد . اما خب ، قدم زدن در حاشیه ی نرده های پارک قیطریه سکوت خوبی دارد . ماشین ها بر خلاف ساعات دیگر شبانه روز فقط پارک شده اند . و خوابیده اند . از وقتی بچه بودم تصورم از دو اتومبیل کنار هم پارک شده این بود که دارند با هم گپ میزنند . و از شنیدن صدای حرف زدنشان خوشم می آمد .  از وقتی که در تنهایی مطلق زندگی میکنم علاقه ام به سکوت بیشتر از قبل شده . توی سکوت صداهای دیگری میشنوم . انگار از این جهان خارج میشوم . از این سیاره و میروم یک جای دیگر . مثلا در اولین روز آفرینش که فاصله ی آدم با هستی اینقدر زیاد نبود . فکر میکنم در جریان این سکوت و این سفر ، میتوانم در جایی قرار بگیرم که تقدیرم را بازنویسی کنم . تغییر بدهم ..این حس را با موسیقی هم تجربه میکنم . مثلا همیشه وقتی کنسرتو ویولون در می مینور را از باخ گوش میدهم ، احساس میکنم این موسیقی از این جهان میرود ، به جهانی دیگر و به روزی دیگر که نه من بودم ، نه تو ، نه سرنوشت .. و همه چیز را میشود دوباره نوشت .. 

۴)

هوا که روشن تر شد رو به روی بلوار کاوه بودم . طباخی فلان . رفتم و صورت و زبان یکی از محبوب ترین حیوانات زندگی ام را خوردم . با آبلیمو و نان سنگک تازه . باورتان میشود ؟ ما آدم ها دوست داشتنیهای زندگی مان را میخوریم ؟ صورتشان را ، مغز و زبانشان را . شما نمیتوانید بگویید دیدن گوسفند جز حس معصومیت ، پاکی ، خنگی شیرین و .. حسی دیگر  در شما ایجاد میکند . و درست همین احساسات را چاقو بر میداریم ، سرشان را زیر پایمان میگذاریم و با یک حرکت سریع کارشان را میسازیم .. خون فواره میزند ، زبانش کج میشود و به چندش انگیز ترین وضع میمیرد . بعد که سرس را بریدیم ، با یک شلنگی چیزی که در بدنش فرو کردیم او را باد میکنیم و پوستس را غلفتی ( قلفتی ، یا قلفطی ) میکنیم و بقیه ی ماجراها ... نه نه نه ..اشتباه نکنید ، تبلیغ گیاه خواری نمیکنم . بخورید ، بخوریم .. نوش جانتان .. با پیاز و نوشابه هم میخوریم که بعد آن عاروق بزنیم و بوی گند از خودمان ساطع کنیم .. نوش جان .. حرفم چیز دیگری ست .. این ماییم .. فقط ماییم ، ما آدم ها ، که اینگونه با مسایل برخورد میکنیم . با احساسات خودمان . پاکی و دلربایی حیوان بیچاره را نوازش میکنیم و بعد منتهی اش میکنیم به مدفوعی بد رنگ و اوج یاد آوری مان لحظه ایست که در طباخی فلان نشسته ایم و به چشم از حدقه درآمده توی ظرفمان می گوییم : آخی ، بیچاره !! 

اما داستان برای بقیه موجودات این گونه نیست . نه آن احساس ظریف هندی مسخره ی قبل را دارند نه آن خشونت بد بو را ... با احساس خود صادق اند .. با خودشان صادق اند .. با شکارشان حتی .. 

همین را بگیرید و بروید تا ته این ماجرا .. آدمیزاد با هم نوعش نیز همین آدمیزاد است . که یکدیگر را ستایش میکنند ، عاشق میشوند ، دوست دارند و در جایی دیگر زبان یکدیگر را در کاسه ای میریزند ، و نان تیلیت میکنند ومیخورند... با آبلیمو و نوشابه .. 

 

یادداشتک ۱ ) از یک روز سحر خیزی و خوردن یک پرس کله پاچه ، چه فلسفه ها تراشیدم ...

یادداشتک ۲ ) غم در دل من از آن است که نیست / یک دوست که با او غم دل بتوان گفت/ حافظ  

یادداشتک ۳ ) چندی بعد از گرگ و میش هوا ، زمانیست که به گمانم پرده ها می افتد .. 

 

 

 


برچسب ها: زندگی
+  جمعه دوم مرداد ۱۳۹۴| 20:11 | الف.ر  |  |

همیشه از سفیدی کاغذ ترسیده ام . از شروع نوشتن . انگار قرار است خودم را ب محکمه بکشم .انگار قرار است یک تکه ی دیگر از خودم را کشف کنم و از عظمت این کشف شگفت زده و متعجب  خواهم شد و به زانو خواهم افتاد .. شاید این کشف جدید مرا به هستی ام پیوند دوباره زند و شاید هم  مرا از جهان به در برد .. 

چه میشود کرد ؟ برای انجام هر کاری انگیزه لازم است . برای برداشتن هر قدمی . رفتن به هرسویی . انگیزه های کوچک قدمهای کوچک را باعث میشوند . و انگیزه های بزرگ انسان را به سمت سرشاری شاخه ها و خورشید میبرند . 

هر اتفاقی در دنیا دلیلی باید داشته باشد . قطعا . و دلیل ها در ذات خود مقدسند . پژمردگی به اندازه ی شکوفایی سرشار است و اندوه به اندازه ی شادی انگیزه ای ست شاید برای زیستن . دلیل من به آمدنم در دنیا جهان است و دلیل جهان برای پیدایشش من هستم .. منم که میتوانم به جهان و هستی معنای واقعی ببخشم و جهان و هر چیز که در اوست به من معنا میدهد .. اندوه ، عشق ، دوری ، تنهایی و ...  مفاهیم آزادی بخش زندگی اند ..

جانم به شما بگوید عزیزان من ، انگیزه هایم برای نوشتن کم شده . فکر میکنم این نوشتن یادآوری زخم ها و تنهایی را میکند . یاد آوری خلا بزرگ روحم که کلمات در آنها غریب و بینوایند .. با این همه مینویسم .. تقلا میکنم برای اثبات جرم خودم بر روی زمین و دلم حسادت میکند به شاخه ی درختی که در باد تکان میخورد 

یادداشتک ۱ ) آقای بلاگفا 

یادداشتک ۲ ) پرسونا را نیز دوباره شروع کردیم .. آرام و بی صدا ... باشد که رستگار شویم .. 

 

+  سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۴| 11:43 | الف.ر  |  |

 

در این جهان همه چیزی در هم شکسته 

به جز خاموشی هیچ باقی نمانده ست ،

بگذارید در این کشتزار گریه کنم ... 

 

+  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴| 19:31 | الف.ر  |  |

برای من تو یک میلیون سال است که رفته ای .  از آن روزی که حتی نبودی . از آن روزی که حتی نبودم . برای من که خودم  را در بند دنیا نکردم هیچ وقت ، تو نمی توانستی که باشی ، نمی توانستی که بمانی .. حالا هی از روی سر خوابهایم گذر میکنی که چه ؟ حالا هی روی پتوی رویاهایم رژه میروی که چه ؟ که باز یادم بیاوری که تو اهل دنیا بودی و من نبودم ؟ که من تو را برای جایی در آسمان در نظر داشتم و تو هی محکم سیلی ام بزنی که ازخواب بیدار شو مرد ، این جا جهان خاک است و باد .. این جا جهان حقیقت تلخ دوری هاست .. بجنگ ، برخیز ، مشت شو ، فریاد شو و بمیر .. 

من اما مشت نشدم ، من اما بلند نشدم ، فریاد نشدم .. به جای آن رفتم زیر سایه ی نارونی و گریه کردم و فقط مردم . خودم را کشتم . خودم را از تو ، از این دنیای پست کشتم و تا به خودم امدم دیدم دارم توی رستوران فلان توی خیابان آپادانا مرغ سوخاری تند میخورم و تو سوار یک هواپیمای بزرگ پرواز میکردی به سمت آرزوهایت .. به سوی جهان خاکی ات ، به سوی آینده ات ، به سوی نور ... یادم می آید آن روز حتی خورشید سرزمین من هم طلایی نبود .. به نشانه ی این که من از این خاک ، از این آینده ، از این سرزمین نیستم .. 

بعد خودم را هل دادم در بی خودی .. توی نقابی که بصورتم قفل کرده بودم  و کلیدش را در دریا انداختم . همان دریایی که قلبم را به آنجا انداخته بودم .. همان روزی که تو و آرزوهای کوچک دنیایی ات را فهمیده بودم ، خیانت آشکارت به گلدانی که در دلت داشتی ... بعد همه چیز را جایگزین تو کردم .. خودم را غرق "خودم نبودن" کردم...اما خب من اهل اینجا نیستم .. من اهل جهان نبودم .. من اهل آن تکه ابری هستم که بالهای بزرگ هواپیمای تو آن را پاره کرد .. باید می مردم ... باید خیلی قبل تر از آن که تو را ببینم ، خیلی قبل تر از آن که بدنیا بیایم حتی می مردم .. من نیاموخته بودم مشت را ، فریاد را ... قرار من این گونه نبود که بشوم زخم کسی .. من قرار بود بیایم خواب نیلوفرها را پر موسیقی کنم .. اما شدم ناقوس مرگ .. شدم موسیقی هموار درد ... 

من اهل جهان نبودم .. من اهل آن تکه ابری هستم که .... 

 

+  شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴| 2:47 | الف.ر  |  |

بالخره به خانه ام بر گشتم . بعد نمیدانم چند هفته . برای من که تعطیلات و غیر تعطیلات نداردالبته. نمیدانم چرا خودم را با بقیه ی آدمها در این چیزها همرنگ میکنم  . شروع سال هیچ چیز جدیدی نداشت .  ساعت چند صبح شروع شد . من تو خانه ی پدری بودم . با مادر و بوی تکراری عید ..  ۴ صبح هم خوابم برد .. خواب الف را دیدم در اولین شب سال  . البته هیچ تعبیر هندی نمیخواهم از این موضوع بکنم . خواب دیدم موهایش را  کوتاه کرده .

.. فردا باغچه پدر را بیل زدم و کلی گل کاشتم .. گیاهان را دوست دارم هر چیزی که قدرت ظلم نداشته باشد را دوست دارم  .. بقیه ی تعطیلات را هم با الکل و علف و خنده های الکی پر کردم .. پلی استیشن هم بازی کردم ، ۱۰۰ دست .. اما حتی یکبار هم برنده نشدم .. دو روز هم رفتم به کلاسهای رایگان باغبانی که در یکی از پارک های مشهد برگزار میشد . خیلی خوب بود . سفر هم رفتم .. یک روستای کوچک که بوی گند میداد و شبها هم خیلی سرد بود .. جزیره ی کیش که شلوغ بود و مسخره .. کمی عکاسی هم کردم .... کتاب نخواندم .. موسیقی هم گوش ندادم ... با دوست احمقم ساعتها نشستم و حرفهای مزخرف زدم  .. از خودمون و حرفهامون فیلم میگرفتیم و فردا دوباره نگاه میکردیم ... مستی و نشعگی دو خط موازی با سادگی اند .. یک جایی تو یکی از همین فیلمها دوست احمق می پرسد :  چند وقت  شده ؟؟ من بدون اینکه فک کنم می گویم سه سال .. بعد خودش را کش می آورد می گوید : الاغ اونو نمیگم که ، اینو میگم ... من هم که نفهمیدم کدام را می گوید ، الکی میخندم و میخندم و میخندم ... مستی که پریده میفهمم ... 

 حالا روی تختم دراز کشیده ام ، به هیچ چیزی فکر نمی کنم .. میخواهم تصویر خودم را روی سقف اتاقم پیدا کنم ..احساس می کنم آدمیزاد از مسوولیت آدم بودنش نباید که فرار کند .. عذاب میکشم ... 

+  چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴| 2:30 | الف.ر  |  |

 

توی آب زندگی میکنم ..تنها . نمیدانم از کجا آمده ام .. فقط هستم . داخل آب . همه جا تاریک است . اوایل حتی صدا هم نبود . سکوت و تاریکی و آب .. اما تازگیها صدا میشنوم .. صدای باد ، پرندگان ، گاهی هم موسیقی .. صداها را دوست دارم .. جهان تکنفره ام را هم .. جهان کوچکم را .. اما قرار است بمیرم . قرار است یک عده بیایند مرا از اینجا ببرند .. نمیدانم به کجا ، اما خب میترسم . . دوست ندارم مرا ببرند.. اما صداها گفته اند که می آیند و مرا از این جا می برند .. دوست ندارم از اینجا بروم .. صداها بهم گفته اند بیرون از اینجا جنگ است ، همدیگر را سر می برند ، فرریاد میزنند ، پرنده ها را می کشند و خواب نیلوفرها را به گند میکشند ..

میگویند بیرون از اینجا آدم هست .. من هم قرار است به زودی بیایند دنبالم و آدم شوم .. من هم قرار  است سر ببرم ، قرار است ناله کنم و دیوانه شوم .. 

این جا را دوست دارم .. دوست دارم همین جا بمانم .. یا برگردم به همان جایی که آمدم .. اما دیر شده .. صداها هی تکرار میکنند که باید برویم بیاوریمش ..قرار است به دنیا بیایم .. قرار است دست و پایم را روی زمین بکشند .. قرار است گریه کنم .... قرار است روحم را در این آبها دفن کنم و خودم را ببرم بیرون .. میخواهند مرا کتک بزنند .. میخواهند سرم را ببرند .. میخواهند درد بهم تزریق کنند .. 

دیر شده .. دارند می آیند .. قرار است به زودی برای همیشه گریه کنم ..

یادداشتک ۱ ) پانزده اسفند 

یادداشتک ۲ ) این آدم بالا خودمم .. عریان ، طوفان زده ...

 

+  دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳| 3:31 | الف.ر  |  |

 

خب فکر کنم دیگه واقعن بشود گفت که من وبلاگ نویس خوبی نیستم . برای اینکه خواننده هایم را خسته می کنم ، جمله هایم تکراری ست ، و برای گفتن یک حرف ساده آنقدر به کلمه های مادر مرده پیچ و خم می دهم که کمرشان می شکند . در ضمن نوشته هایم هم تاریخ مصرف دارند و هیچ دردی را از دنیا دوا نمی کنند و البته چیزی هم به دنیا اضافه نمی کنند .

با این همه به قول کافکا می نویسم تا یادم بماند که هنوز زنده ام ... البته من با کافکا خیلی فرق دارم . او چیزهایی می دانست که من نمی دانم و با احتساب زمانی که او در آن می زیسته و البته نادانی من به چیزهایی که او می دانسته ، من قرن ها با او فرق دارم ... حالا کافکا و پیکاسو و باخ جای خود ، من با هر کدام از همین آدمهای بی اسم دور و برم هم فرق دارم . از همین کسانی که قابل پیش بینی زندگی می کنند و خط سیر عمرشان مثل بقیه است .. یکی مثل پدرم ، دوستانم ، همکلاسی های دانشگاه ، همکلاسی های آن یکی دانشگاه ، تو ، او ،  یکی مثل همه ی آدمها ...

حرف از نوشتن بود و این که حالا من می نویسم تا یادم بماند زنده ام .. به قول کافکا و اینا ...

به همین نوشتن که فکر می کنم می بینم این همه آدم در طول تاریخ خود را به در و دیوار زدند تا به من ِانسان این همه چیز بیاموزند . عشق ، زندگی ، زمان ، جاودانگی ، تراژدی و هزار کوفت و زهر مار دیگر تا من ِ انسان ، انسان شوم ، آن وقت من در ساده ترین مسایل زندگی مثل الاغ در گل گیر افتاده ام .. در خریدن دو تُن پلی اتیلن 020 پتروشیمی مارون ، یا به دام انداختن فروشگاههای زنجیره ای فلان برای خرید نرم افزار های یکپارچه ، حالا این بماند ، در انتخاب احمقانه میان نوشیدن  قهوه فرانسه با شیر یا بدون شیر در هر صبح ، آن هم برای کسی که اصلا قهوه نمی خورد ...

زندگی هیچ چیزی به غیر از جهان سطحی نیست .جز روزمره گی های آدمها .. آن چه در خیال و اندیشه است شاید ما را بسازد ، اما جهان را تکان نخواهد داد .. طبیعت ترسناک است و ما نمی توانیم پشت آرزوها و خواستهایمان پنهان بمانیم .. شاید اصلا ما جماعتی هستیم که بودمان در نداشته ها و نرسیده هایمان باشد .. در تمناهایی که در تنهایی کردیم ، در چیزهایی که نشدیم و در رویاهایی که در خواب هایمان دفن شد ... .

یادداشتک 1 ) تهران باران ببارد ، تو پشت شیشه باشی با دامن چارخانه ات  ، من در تب بسوزم ...

یادداشتک 2 )  عنوان | علیرضا روشن

 

 

+  چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳| 3:38 | الف.ر  |  |

من آدم های خود خواه را دوست دارم . آدمهایی که برای خواسته های خود احترام قایلند . آنهایی که میدانند از زندگی چه میخواهند ..از جهان چه سهمی دارند .. دروغ چرا حتی از آنهایی که همه چیز را وسیله میکنند برای رسیدن به امکانات و چیزهایی که می خواهند ، حس هایی که دوست دارند تجربه کنند ، مزه هایی که دوست دارند بچشند .. نزد من این آدمها برای خود احترام قایلند ، برای آرزوهاشان ، خواسته هاشان ... این آدمها در نظر من تقدیر می شوند چرا که شجاع و جسور و جاه طلب هستند .. حتی آنهایی که بی رحم اند و ضعیف ها را له می کنند برای اینکه دمی ، لحظه ای به چیزی برسند که می خواهند .. شجاع دلانی که فقط برای خود می جنگند ...

راستش را بگویم من اما هیچ وقت آدم خود خواهی نبودم .. ژستش را زیاد گرفتم اما در اصل نبودم .. یک حس گند بدهکاری به آدمها  در من همیشه بوده که باعث می شده همیشه چیزهایی که خودم می خواستم در اولویت های بعدی و بعدی باشند ... چرا ؟ واضح است .. چون من ضعیفم .. در برابر خودم و اون موجود احمقی که در درونم نشسته و حماقت و ضعفش را پشت حقه هایی مثل وجدان و اخلاق و انسانیت پنهان کرده است .. 

به زندگی که نگاه میکنم و به آدمها ، میبینم که همیشه شادی من شادی سگ بوده ، درد من درد سگ بوده ، عذاب من عذاب سگ بوده ... هیچ وقت مهم نبوده .. همیشه رو به روی من یک آدمی بوده که دهانش تا بنا گوش باز بوده و با فرکانس بالای ۲۰ هزار کیلو هرتز فریاد میکشیده که : من دارم دق می کنم ، من دارم میمیرم ، من گناه دارم ، من عذاب می کشم ، من به گا اااااااااا رفتم ، من ..... من .... من .... من .... 

الان که اینها را مینویسم صورتم گرم شد ... یادم آمد که هیچ وقت کسی در دنیا گفته باشد تو ... تو ... تو ...

بعد یادم آمد خیلی وقت است برای خود حتی گریه هم نکردم .. آخرین بار تو اوج افسردگی رفتن الف بود که تصویرش را در آغوش مرد فرنگی اش دیدم ... و حتی در آن لحظه همان موجود احمق و ضعیف وجودم بهم می گفت : هی ، تنهایی ، غربت ، درس زیاد ، بی پولی ، غصه ، بهش حق بده و قوی باش ... و من بعد از آن روز تا امشب برای خودم حتی گریه هم دیگر نکردم .. 

آری ...من خود خواه نبودم .. هیچ وقت .. هیچ وقت نشد که خودخواه باشم ... همیشه یک چیزی بود که بیشتر از خواسته ی من اهمیت داشت ... و میشد یک تابلوی گهی کنار خواسته های من .. مثلا خواسته ی پدرم ، انسانیت ، وضعیت روحی فلانی ، غصه و اندوه فلانی ، چ میدونم و هزار جور دلیل تخمی دیگر ... که من باید آنها را هم در کنار خواسته ی خودم در نظر میگرفتم ...

توی این دنیا هیچ آدمی خطرناک تر از من برای زندگی آدمهای اطرافم نبوده .. آدمی که مرتکب گناه بوده همیشه .. گناهی بزرگ ، گناهی خیلی بزرگ ، گناهی که بخشودنی نبوده است هیچ وقت ، فقط من نمیدانم نام این گناه چ بود .. آمدنم به این دنیا ؟؟؟  نمی دانم ... 

دلم میخواست میتوانستم ماهی شوم ، بروم کف اقیانوس ... دور شوم از این هوای بی شرم نا مروت .. دور شوم از این دنیای بی رویا و بی لبخند و همنشین ستاره های دریایی می شدم و خواب عروسهای دریایی را میدیدم ... تف به روت دنیا ... تف به روت دنیا 

یادداشتک ۱ ) مرا به خانه ام ببر .. 

یادداشتک ۲ ) 

+  یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۳| 0:33 | الف.ر  |  |

1)

برای من زندگی همیشه مثل یک جاده بود. از اون جاده ها که توی فیلمها نشان می دهند با درختهای سبز اطراف، خلوت ، وسط روز .  و من هم دارم رانندگی می کنم .تو  یکی از اون ماشینها که سقف ندارد.  باد توی موها و صورتم می خورد و صدای آواز بلندم هم به گوش کسی نمی رسد ..  

اما خب واقعیت این نیست . زندگی یک جنگ نا برابر است . یک جنگی که حتی اگر بخواهی از آن بعنوان بازنده هم بیرون بیایی باید تا ته بایستی و آنقدر زیر رگبارها و خمپاره ها ی دشمن بمانی تا بسوزی و در حالیکه آخرین سربازهایت تکه تکه می شوند بنشینی و نگاه کنی ... به مرگ ، به زوال ، به نیستی  ...

2)

انگار سالهای زیادی گذشته است .از همه چیز . از کودکی ، رویاها ، خانواده ، از عشق . چیزهای زیادی در سرم جایشان خالی شده . در روحم . در قلبم ... یادم نمی آید آخرین بار که او را دیدم لباسش چه رنگی بود ، یادم نمی آید آخرین آرزویم چه بود ، آخرین حرف عاشقانه ام کجا بود .. یادم نمی آید آخرین بار خودم را کجا جا گذاشتم .. زندگی می گذرد ... می رود .. من هم سوار آخرین قطار شدم و رفتم ...فقط همین را می دانم ...

3)

سادگی دست نیافتنی ست ..

 

یادداشتک 1 ) عنوان | احمد شاملو

یادداشتک 2 )  اینستاگرامم ... 

+  جمعه سوم بهمن ۱۳۹۳| 23:42 | الف.ر  |  |