تو به آینه ها پیوستی ... من به زمستان
 

توی آب زندگی میکنم ..تنها . نمیدانم از کجا آمده ام .. فقط هستم . داخل آب . همه جا تاریک است . اوایل حتی صدا هم نبود . سکوت و تاریکی و آب .. اما تازگیها صدا میشنوم .. صدای باد ، پرندگان ، گاهی هم موسیقی .. صداها را دوست دارم .. جهان تکنفره ام را هم .. جهان کوچکم را .. اما قرار است بمیرم . قرار است یک عده بیایند مرا از اینجا ببرند .. نمیدانم به کجا ، اما خب میترسم . . دوست ندارم مرا ببرند.. اما صداها گفته اند که می آیند و مرا از این جا می برند .. دوست ندارم از اینجا بروم .. صداها بهم گفته اند بیرون از اینجا جنگ است ، همدیگر را سر می برند ، فرریاد میزنند ، پرنده ها را می کشند و خواب نیلوفرها را به گند میکشند ..

میگویند بیرون از اینجا آدم هست .. من هم قرار است به زودی بیایند دنبالم و آدم شوم .. من هم قرار  است سر ببرم ، قرار است ناله کنم و دیوانه شوم .. 

این جا را دوست دارم .. دوست دارم همین جا بمانم .. یا برگردم به همان جایی که آمدم .. اما دیر شده .. صداها هی تکرار میکنند که باید برویم بیاوریمش ..قرار است به دنیا بیایم .. قرار است دست و پایم را روی زمین بکشند .. قرار است گریه کنم .... قرار است روحم را در این آبها دفن کنم و خودم را ببرم بیرون .. میخواهند مرا کتک بزنند .. میخواهند سرم را ببرند .. میخواهند درد بهم تزریق کنند .. 

دیر شده .. دارند می آیند .. قرار است به زودی برای همیشه گریه کنم ..

یادداشتک ۱ ) پانزده اسفند 

یادداشتک ۲ ) این آدم بالا خودمم .. عریان ، طوفان زده ...

 


برچسب ها: زندگی
+  دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳| 3:31 | الف.ر  |  |

 

خب فکر کنم دیگه واقعن بشود گفت که من وبلاگ نویس خوبی نیستم . برای اینکه خواننده هایم را خسته می کنم ، جمله هایم تکراری ست ، و برای گفتن یک حرف ساده آنقدر به کلمه های مادر مرده پیچ و خم می دهم که کمرشان می شکند . در ضمن نوشته هایم هم تاریخ مصرف دارند و هیچ دردی را از دنیا دوا نمی کنند و البته چیزی هم به دنیا اضافه نمی کنند .

با این همه به قول کافکا می نویسم تا یادم بماند که هنوز زنده ام ... البته من با کافکا خیلی فرق دارم . او چیزهایی می دانست که من نمی دانم و با احتساب زمانی که او در آن می زیسته و البته نادانی من به چیزهایی که او می دانسته ، من قرن ها با او فرق دارم ... حالا کافکا و پیکاسو و باخ جای خود ، من با هر کدام از همین آدمهای بی اسم دور و برم هم فرق دارم . از همین کسانی که قابل پیش بینی زندگی می کنند و خط سیر عمرشان مثل بقیه است .. یکی مثل پدرم ، دوستانم ، همکلاسی های دانشگاه ، همکلاسی های آن یکی دانشگاه ، تو ، او ،  یکی مثل همه ی آدمها ...

حرف از نوشتن بود و این که حالا من می نویسم تا یادم بماند زنده ام .. به قول کافکا و اینا ...

به همین نوشتن که فکر می کنم می بینم این همه آدم در طول تاریخ خود را به در و دیوار زدند تا به من ِانسان این همه چیز بیاموزند . عشق ، زندگی ، زمان ، جاودانگی ، تراژدی و هزار کوفت و زهر مار دیگر تا من ِ انسان ، انسان شوم ، آن وقت من در ساده ترین مسایل زندگی مثل الاغ در گل گیر افتاده ام .. در خریدن دو تُن پلی اتیلن 020 پتروشیمی مارون ، یا به دام انداختن فروشگاههای زنجیره ای فلان برای خرید نرم افزار های یکپارچه ، حالا این بماند ، در انتخاب احمقانه میان نوشیدن  قهوه فرانسه با شیر یا بدون شیر در هر صبح ، آن هم برای کسی که اصلا قهوه نمی خورد ...

زندگی هیچ چیزی به غیر از جهان سطحی نیست .جز روزمره گی های آدمها .. آن چه در خیال و اندیشه است شاید ما را بسازد ، اما جهان را تکان نخواهد داد .. طبیعت ترسناک است و ما نمی توانیم پشت آرزوها و خواستهایمان پنهان بمانیم .. شاید اصلا ما جماعتی هستیم که بودمان در نداشته ها و نرسیده هایمان باشد .. در تمناهایی که در تنهایی کردیم ، در چیزهایی که نشدیم و در رویاهایی که در خواب هایمان دفن شد ... .

یادداشتک 1 ) تهران باران ببارد ، تو پشت شیشه باشی با دامن چارخانه ات  ، من در تب بسوزم ...

یادداشتک 2 )  عنوان | علیرضا روشن

 

 


برچسب ها: زندگی
+  چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳| 3:38 | الف.ر  |  |

من آدم های خود خواه را دوست دارم . آدمهایی که برای خواسته های خود احترام قایلند . آنهایی که میدانند از زندگی چه میخواهند ..از جهان چه سهمی دارند .. دروغ چرا حتی از آنهایی که همه چیز را وسیله میکنند برای رسیدن به امکانات و چیزهایی که می خواهند ، حس هایی که دوست دارند تجربه کنند ، مزه هایی که دوست دارند بچشند .. نزد من این آدمها برای خود احترام قایلند ، برای آرزوهاشان ، خواسته هاشان ... این آدمها در نظر من تقدیر می شوند چرا که شجاع و جسور و جاه طلب هستند .. حتی آنهایی که بی رحم اند و ضعیف ها را له می کنند برای اینکه دمی ، لحظه ای به چیزی برسند که می خواهند .. شجاع دلانی که فقط برای خود می جنگند ...

راستش را بگویم من اما هیچ وقت آدم خود خواهی نبودم .. ژستش را زیاد گرفتم اما در اصل نبودم .. یک حس گند بدهکاری به آدمها  در من همیشه بوده که باعث می شده همیشه چیزهایی که خودم می خواستم در اولویت های بعدی و بعدی باشند ... چرا ؟ واضح است .. چون من ضعیفم .. در برابر خودم و اون موجود احمقی که در درونم نشسته و حماقت و ضعفش را پشت حقه هایی مثل وجدان و اخلاق و انسانیت پنهان کرده است .. 

به زندگی که نگاه میکنم و به آدمها ، میبینم که همیشه شادی من شادی سگ بوده ، درد من درد سگ بوده ، عذاب من عذاب سگ بوده ... هیچ وقت مهم نبوده .. همیشه رو به روی من یک آدمی بوده که دهانش تا بنا گوش باز بوده و با فرکانس بالای ۲۰ هزار کیلو هرتز فریاد میکشیده که : من دارم دق می کنم ، من دارم میمیرم ، من گناه دارم ، من عذاب می کشم ، من به گا اااااااااا رفتم ، من ..... من .... من .... من .... 

الان که اینها را مینویسم صورتم گرم شد ... یادم آمد که هیچ وقت کسی در دنیا گفته باشد تو ... تو ... تو ...

بعد یادم آمد خیلی وقت است برای خود حتی گریه هم نکردم .. آخرین بار تو اوج افسردگی رفتن الف بود که تصویرش را در آغوش مرد فرنگی اش دیدم ... و حتی در آن لحظه همان موجود احمق و ضعیف وجودم بهم می گفت : هی ، تنهایی ، غربت ، درس زیاد ، بی پولی ، غصه ، بهش حق بده و قوی باش ... و من بعد از آن روز تا امشب برای خودم حتی گریه هم دیگر نکردم .. 

آری ...من خود خواه نبودم .. هیچ وقت .. هیچ وقت نشد که خودخواه باشم ... همیشه یک چیزی بود که بیشتر از خواسته ی من اهمیت داشت ... و میشد یک تابلوی گهی کنار خواسته های من .. مثلا خواسته ی پدرم ، انسانیت ، وضعیت روحی فلانی ، غصه و اندوه فلانی ، چ میدونم و هزار جور دلیل تخمی دیگر ... که من باید آنها را هم در کنار خواسته ی خودم در نظر میگرفتم ...

توی این دنیا هیچ آدمی خطرناک تر از من برای زندگی آدمهای اطرافم نبوده .. آدمی که مرتکب گناه بوده همیشه .. گناهی بزرگ ، گناهی خیلی بزرگ ، گناهی که بخشودنی نبوده است هیچ وقت ، فقط من نمیدانم نام این گناه چ بود .. آمدنم به این دنیا ؟؟؟  نمی دانم ... 

دلم میخواست میتوانستم ماهی شوم ، بروم کف اقیانوس ... دور شوم از این هوای بی شرم نا مروت .. دور شوم از این دنیای بی رویا و بی لبخند و همنشین ستاره های دریایی می شدم و خواب عروسهای دریایی را میدیدم ... تف به روت دنیا ... تف به روت دنیا 

یادداشتک ۱ ) مرا به خانه ام ببر .. 

یادداشتک ۲ ) 


برچسب ها: نمی دانم ها
+  یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۳| 0:33 | الف.ر  |  |

1)

برای من زندگی همیشه مثل یک جاده بود. از اون جاده ها که توی فیلمها نشان می دهند با درختهای سبز اطراف، خلوت ، وسط روز .  و من هم دارم رانندگی می کنم .تو  یکی از اون ماشینها که سقف ندارد.  باد توی موها و صورتم می خورد و صدای آواز بلندم هم به گوش کسی نمی رسد ..  

اما خب واقعیت این نیست . زندگی یک جنگ نا برابر است . یک جنگی که حتی اگر بخواهی از آن بعنوان بازنده هم بیرون بیایی باید تا ته بایستی و آنقدر زیر رگبارها و خمپاره ها ی دشمن بمانی تا بسوزی و در حالیکه آخرین سربازهایت تکه تکه می شوند بنشینی و نگاه کنی ... به مرگ ، به زوال ، به نیستی  ...

2)

انگار سالهای زیادی گذشته است .از همه چیز . از کودکی ، رویاها ، خانواده ، از عشق . چیزهای زیادی در سرم جایشان خالی شده . در روحم . در قلبم ... یادم نمی آید آخرین بار که او را دیدم لباسش چه رنگی بود ، یادم نمی آید آخرین آرزویم چه بود ، آخرین حرف عاشقانه ام کجا بود .. یادم نمی آید آخرین بار خودم را کجا جا گذاشتم .. زندگی می گذرد ... می رود .. من هم سوار آخرین قطار شدم و رفتم ...فقط همین را می دانم ...

3)

سادگی دست نیافتنی ست ..

 

یادداشتک 1 ) عنوان | احمد شاملو

یادداشتک 2 )  اینستاگرامم ... 


برچسب ها: نمی دانم ها
+  جمعه سوم بهمن ۱۳۹۳| 23:42 | الف.ر  |  |

 

مثلا الان که من در تاریکی شب با تبلتم دارم این پست را مینویسم ، کنارم دراز کشیده بودی ،از پشت در آغوشت میکشیدم ، غلت کوچکی میزدی و توی تاریکی زیر پتو دنبال دستهایم میگشتی ...

مثلا وقتی که بعد از ظهر از سر کار بر میگشتی ، نامه ام را پشت درب خانه میدیدی ، که نوشته ام برایت آب میوه گرفته ام توی یخچال گذاشته ام ، کیک پختم توی فر ... برای من هم نگه دار ، و تو فقط یک تکه ی کوچک نگه میداری ، و من غصه می خورم و تو می خندی و با همان چشمان شوخت می گویی : نگفته بودی چقدر نگه دارم ... 

مثلا وقتی من مشغول آماده کردن پروپوزال شرکت فلان هستم ، روی مبل خوابت می برد ، کتابت توی دستان کوچکت ... تو را که به اتاقت دعوت میکنم ، همان انحنای شگفت انگیز اخم ابروانت ظاهر می شود ، که تو هم بیا ... که تو هم بمان ، که تو هم نرو... 

مثلا توی همین تاریکی شب ، توی همین آغوش تنهایی من ، زیر پتویی مشترک ، خواب مرا میبینی ...

یادداشتک ۱: دیگر عاشق نیستم اما هنوز خیالبافی های هندی دارم 

 


برچسب ها: خیالبافیها
+  چهارشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۳| 0:26 | الف.ر  |  |

من آدم خوبی نیستم . از این تعارف های تخمی هم نمی کنم . من آدم خوبی نیستم . این را از قضاوت های آدم هایی که در زندگی من بودند فهمیدم . از آدمهای کوچک و بزرگ زندگی . از آنهایی  که در زندگی من رفت و آمد کردند . آنهایی که یک سرک کوچک کشیدند ، و آنهایی که برای مدتی ماندند .. چه می شود کرد دیگر ، بعضی ها خوب نیستند .یک جایی هست برای من که خوب و بد یکسان می شوند . من در آن نقطه ایستادم و از آن جایی که خوب نبودن به من نزدیکتر بود آن را انتخاب کردم .

مثلا اینکه من دوست داشتن را بلد نیستم . یک زمانی فکر می کردم خیلی بلدم . مثلا برای الف . یا برای برادرم امین ، یا یک جاهایی برای ف . اما همه ی اینها آنقدر کتکم زدند که هنوز جای کبودی هایشان بر روحم درد می کند . همه شان هم کلی دلیل داشتند . و آنقدر آن دلایل را گفتند که من هم دستانم را بردم بالا و گفتم تسلیم .  برای همین از یک نقطه ای دیگر کسی را دوست نداشتم . یعنی  فکر کردم که احتمالن دوست داشتن را  بلد نیستم .چون دوست داشتن که چیز بدی نیست .  و آدمها را فقط در ذهنم دوست داشتم . مثل پدر ، مثل جسی ، جیسون ، و این دامپزشکی که توی قیطریه مطب دارد و آدم بسیار نجیبی ست و من بدون هیج دلیلی برای دیدنش می روم و با هم سیگار می کشیم و در مورد جمع آوری گربه های زخمی خیابان حرف می زنیم .. اووووووو ه چقدر شنیدم که آدم بی لیاقتی هستی ، آدم عوضی ای هستی ، حتما یک چیزیت هست که همیشه به بن بست می خوری با آدمها و من هم به واسطه ی تاثیر قرص های چند صد میلی گرمی بی خیال می شوم و یک خنده تلخ مسخره در جوابشان می دهم ...

من ایثار را هم اصلا بلد نیستم .. اولین و آخرین باری که این حس را تجربه کردم به دنیای خودم و خیلی از آدمها گه زدم .. خنده دار است نه ؟ آری خنده دار است . می توانید به کار قهرمانانه ی من بخندید ..

  آدم ها همیشه از من گله می کنند . همیشه از من شاکی اند که چرا برای من اهمیتی ندارند . که چرا مثلا خبری از آنها نمی گیرم ، یا از هیچ طریقی نمی توانند با من ارتباط داشته باشند . چرا تاریخ تولدهاشان یادم می رود ، چرا جواب اس ام اس هاشان را نمی دهم ، چرا فلان کار را براشان انجام ندادم ، چرا جمله ی همیشگی ام این است که : آخ ، یادم رفت . ببخشید !! و این در حالی ست که من به زعم خودم به همه آدمها فکر می کنم ، اما نتیجه اش می شود گله و عصبانیت بقیه و شرمساری من ..

برای خودم مسخره است اما من در نظر آدمها به شدت بی احساس هستم . به خصوص در ارتباط با زنها . اگر سالی یک بار از کسی بشنوم که ،دلم برایت تنگ شده ، یا دوستت دارم ، نمی دانم که چه باید بگویم!! انگار ظرفیتهای من برای گفتن و شنیدن این حرف ها  ته کشیده شده  است . بین خودمان باشد من حتی از این جمله ها می ترسم . می ترسم مبادا باز کسی را دوست داشته باشم . برای همین خودم را جمع و جور می کنم و با یک لبخند مسخره ی مثلا مهربان می گویم : آخی ... مرسی .. من هم !! و می شنوم که طرف تو خودش می گوید : مرده شورتو ببرن ..

بگذریم ، یادم رفت که دقیقا چه می خواستم بگویم ، قطعا نمی خواستم فقط بگویم که آدم خیلی گهی هستم .. اما خب مثل اینکه فقط همین را گفتم .. شاید این را هم بتوانم بگویم که آدم ها هیچ وقت فقط آنی نیستند که جهان از آنها متصور است .. آدم ها خودشان هر کدام جهانی هستند که در تصور خودشان است .. جهانی که جایی است برای اینکه آرزوها و خاطره ها و دردها و عشق ها را در آن دفن کنند ...

یادداشتک 1 ) کاش بیشتر می دانستیم ...

موسیقی وبلاگ : Katia Guerreiro

عکس نوشت : بیهوده مکن شکوه ز بیچارگیت .. 

 


برچسب ها: نمی دانم ها
+  یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۳| 17:1 | الف.ر  |  |

من از سکوت آدمها می ترسم ..خیلی ..اما خودم همیشه در سکوت بودم . حتی زمانهایی که داشتم حرف می زدم ، فریاد می زدم و  یا می نوشتم ، قسمت بزرگی از من در سکوت بود . انگار توی سکوتم حرفهای خودم را می شنیدم و از آنجا که به مکالمه ام با خودم همیشه احترام می گذاشتم سعی می کردم تا کاری کنم حرفهایم را بهتر بشنوم .. پس سکوت می کردم .

من n تا کپی از خودم دارم . و این روزها این کپی ها زیادتر هم شده اند . با یک کپی از خودم کسب و کار می کنم . مذاکره های فروش . برای اینکه پلی پروپیلن را شرایطی بخرم ، نقدی بفروشم . با یک کپی از خودم قرصهایم را می خورم ، در جمع دوستان اندک خودم قرار می گیرم و شوخی های سخیف می کنم . جوک های بی مزه تعریف می کنم ، ادا و اطوارهای مسخره در می آورم . با یک کپی از خودم می روم نمایشنامه ی فلان را کارگردانی می کنم و موسیقی تنظیم می کنم . جدی و با انضباط و دوست داشتنی می شوم . با یک کپی دیگر از خودم دیافراگم را تنظیم می کنم ، سرعت شاتر را بالا و پایین می کنم ، عمق میدان را اندازه گیزی می کنم و یک دکمه را فشار می دهم و یا کلمه ها را کنار هم می چینم ... و البته با یک کپی پر رنگ دیگر از خودم آشپزی می کنم ، با جسی بازی می کنم ، با گلدانهای آپارتمانم حرف می زنم ، پشت شیشه ی باران خورده می روم و به صدای جاش گروبان گوش می دهم ...و البته یک دنیا دیگر از کپی های دیگر که خودم هم حتی نمی شناسمشان ...

گاهی یک سوال ترسناک از خودم می پرسم ..اینکه "اصل" این همه کپی کجاست ؟ هر وقت این سوال را از خودم می پرسم جهان ساکت می شود و تمام کپی هایم بی حرکت می شوند . رو به رویم جمع می شوند ، ابروانشان در هم می رود ، لبهایشان آویزان می شوند و با صدای بلند می گریند . انگار برایشان یادآوری می شود که مادرشان مرده است ، یا رفته سفر یا پرواز کرده به آسمانها .. من و همه ی کپی هایم می دانیم که اصل مان چه بلایی سرش آمده است .. می دانیم که اصل من همان بود که روبه روی عشق می نشست ، به چشمانش نگاه می کرد و در حرارت خورشید نگاهش ذوب می شد ... با همه ی خوبی ها ، بدی ها ، ضعف ها و شکستها ..  اصل من همان بود که در یک قسمت نامرئی از زمان به قتل رسید ... در یک جزئی از دنیایی دیگر ...

یادداشتک 1 )  زندگی ام شده مخلوطی از زندگی سگی و دیوانگی...

یادداشتک 2 ) من در زندگی همیشه بیمار بوده ام ، از دیگران چیزی نمی فهمم و با تمام اینها بدی شان را هم نمی خواهم ، اما دیگران از من متنفرند ، مثل اینکه تهدید بزرگی برای همه باشم .. / میرا / کریستوفر فرانک / لیلی گلستان / ص 67

 

موسیقی وبلاگ : Cinema Paradiso-Josh Groban

 

 


برچسب ها: زندگی
+  یکشنبه دوم آذر ۱۳۹۳| 15:39 | الف.ر  |  |

 

در این روزهای مرطوب ، در این روزهایی که موسیقی زندگی همنوازی اره برقی است و گیتار کلاسیک ، در این روزهای پر تعارض ، در این روزهای پیچیده ی سایه ها و من  ، دوباره به اینه ام بر می گردم و مقابل خطی از نور می ایستم به تماشای دوباره ی سرزمینم .. به تماشای کلمه هایی که کتک خورده و رنجور در میانه ی اتاقم پخش شده اند ... به جمع آوری تکه هایی که دشنامشان شعر های تنهایی منند .. به رویاهای فراموش شده ، به زندگی تنیده شده در برف های مصنوعی شادی ، به تو ، به من ، به هزار سال نوری که گذشته است ... سلام ...

سلامم را جواب بده آینه ی عزیزم .. به من بگو که سرزمینت را هنوز طوفان نبرده است .. به خاطرم بیاور کودکی احساسم را ، به من بگو زندگی در آینه ها هنوز پر از نور و هوای عشق است .. به من یاد بده رقصیدن در باد ، در طوفان را .. به من بگو .. هر چه هست به من بگو .. من راز دار لحظه های اندوه و شادی تو بودم .. بیا صاف در چشمانم نگاه کن .. بگو دنیایت تکان نخورده .. بگو آدمهایت را فراموش نکرده ای  ..

 

آینه ی عزیزم .. گمانم سن و سالت به زمستان آن سالی بر می گردد که من و معشوقه ام بر روی برف ها قدم می زدیم و برای جوانی شعر می سرودیم .. یا شایدم قبل تر به آن زمانی که من هنوز نبودم و تو منتظر نشسته بودی تا من بیایم و کلمه هایم را مثل پرستو ها به خانه ات سرازیر کنم .. تا من بیایم و دردهایم را به صورت صاف تو بخیه بزنم .. تا من بیایم و اشک هایم را با خورده های تیز شده ی تو پاک کنم و خون بریزد از رویاهایم از زندگی ام ، از جوانی ام .. و تو درد شوی و ساکت بمانی و من بغض شوم و یکسره فریاد بکشم ...

 

آری .. تو برای سالهای دوری .. که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی .. اصلا قرار تو با دنیا همین  بود .. که بیایی و مرا شبها در آغوش بکشی ، تا مرا جدا کنی از این دنیای بی شرم نفرین زده .. از این دنیای خسته و پلشت .. که بیایی تا من عاشقت شوم و بشوم مرد سرزمین های تو .. تا خودم را در تو ببینم .. وحشت کنم .. تو را بشکنم و با خورده هایت تمام رگهایم را پاره کنم .. بمیرم .. در تو .. در تکه های اینه ای تو و خودم آینه شوم  بی آن که بدانم آینه ها چقدر تنهایند .. بی آن که بدانم اینه ها چقدر عاشقند ... بی آنکه بدانم آینه ها چقدر دورند .. .. .آینه ی عزیزم ! سلام ..

 

یادداشتک 1 ) تقدیم به کامنتهای تایید نشده ام ..

یادداشتک 2 ) من هیچ جایی نرفته بودم که بخواهم برگردم ..

یادداشتک 3) شماها یک دنیا مهربانید

موسیقی وبلاگ : به تمام آنهایی که بودند ، هستند ، یا خواهند آمد ..  

Cavatina-stanly Myers played by John Williams

 

 


برچسب ها: زندگی
+  چهارشنبه هفتم آبان ۱۳۹۳| 14:54 | الف.ر  |  |

از دفتر انتشارات زنگ می زنند برای ویراستاری فصل آخر داستان . خودم را به آنجا می رسانم . منشی انتشارات با آن لبخند مصنوعی و آن سینه های بزرگش مرا به اتاق راهنمایی می کند . بعد از سلام و احوالپرسی و مرسومات به درد نخور ویراستار مرا به اسم کوچک صدا می زند و می گوید : خراب شد . با نگاهم می پرسم چی ؟ ورقه های قصه را برانداز می کند و می گوید : " آخرش . از پشت میز حرکت می کند و روی مبل کنارم می نشیند و دوباره با اسم کوچکم صدایم می زند و ادامه می دهد : " میدونی چیه ، آخرش زیادی .. خیلی ... " انگار دنبال کلمه ای می گردد میگویم " هندی شده  ؟ " بعد محکم می گوید : دقیقا .. برای اون دو روایت و آن دو آدم قصه ، این پایان زیادی غیر قابل باور است . چیزی نمی گویم .. ادامه می دهد : خوب بود پایان را باز می گذاشتی ، یا یکی از این دو راوی می مردند ، یا اصلن گم می شد و بعد با لحنی که انگار خیلی چیز مسخره ای نوشتم می گوید : اما این که بعد از این همه سال هر کدام از این راوی ها از دو طرف جهان درست سر یک موقعی روی یک نیمکت چوبی همدیگر را ملاقات می کنند ، آن هم در این دنیای بی در و پیکر  ... " چیزی نمی گویم . ویراستار از جایش بلند می شود و می گوید : عوضش کن .. تمام لطف این روایت به اندیشه مدرن و از هم گسیختگی اش است و حیف است این قدر به قول تو هندی تمام شود .

سرم را پایین می اندازم و چیزی نمی گویم . فکر می کنم قانعش کنم اما زود پشیمان می شوم و فقط یک جمله می گویم : برایم مهم است این طوری تمام شود . و در جوابم حرف های قبل را می زند . از سر جایم بلند می شوم و می گویم : قبول . آخرش را جور دیگری تمام می کنم .

از دفتر انتشارات بیرون می آیم . سوار ماشین می شوم . توی مدرس شمال که قرار می گیرم تلفنم زنگ می خورد . ویراستار است . جواب نمی دهم . به خانه که می رسم خسته ام انگاری . دوش می گیرم . زیر دوش آب گرم به دو راوی داستان فکر می کنم و به قصه ی از هم پاره شان .. از حمام که بیرون می آیم تلفن را بر می دارم و پیامک می زنم :

-           ببخشید ، اما دوست ندارم پایان رو تغییر بدهم .

 

-          چرا ؟ با من موافق نبودی مگه ؟

 

-          بودم .. اما برایم مهم است توی قصه این دو نفر به هم برسند .

 

-          اما من موافق نیستم . کار سطح پایین می شود .

 دیگر چیزی نمی گویم . دوست دارم کتابم چاپ شود . اما غمگین می شوم . هزاران تصویر از درد و خاطره جلوی چشمانم رژه می روند . شام را که می خورم گریه ام می  گیرد . دوباره تلفنم را برمی دارم پیامک می زنم : متاسفم . برایم مهم است پایان چیزی غیر از این نباشد . اگر موافق نیستید قرارداد را می تونیم کنسل کنیم . رسمی جواب می دهد : فردا تشریف بیارید برای فسخ قراردادمون .

 

شب ، هنگام خواب به نقطه های روی سقف خیره می شوم . جسی توی بغلم خوابیده است . نمی فهمم چه طور خوابم می برد . خواب یک نیمکت را از دورها می بینم و دو سایه ای که روی آن نشسته اند..  توی خواب لبخند می زنم ... 

 

یادداشتک 1 ) هیچی .. این روزهای بدون ابر و باران ..

 

 


برچسب ها: زندگی
+  جمعه چهاردهم شهریور ۱۳۹۳| 22:24 | الف.ر  |  |

دريا نيز ميميرد...
+  یکشنبه نهم شهریور ۱۳۹۳| 2:27 | الف.ر  |  |