تو به آینه ها پیوستی ... من به زمستان

ساعت ۱۲ و نیم نیمه شب توی اتوبان همت غرب با سرعت ۱۴۰ کیلومتر رانندگی میکنم .. چراغ بنزینم روشن شده است .. بدون ترس از سرعت بالا ، کمی خسته ، با فکری پر .. ماشین سنگینی از یکی از ورودی ها وارد اتوبان میشود ، برای رد کردن آن سرعتم را بالاتر هم میبرم .از آینه عقب را نگاه میکنم .. هیچ ماشین سنگینی را نمیبینم ، فقط یک وهم بود ..

با خودم فکر میکنم تو یکی از این رانندگی های با سرعت بالا ، اکر با یکی از همین ماشین های سنگین برخورد کنم چه اتفاقی می افتد .. در کسری از ثانیه ، جانم را از دست خواهم داد و مرگ را ملاقات خواهم کرد .. به همین سرعت .. بعد فکر کردم به تمام اتفاق هایی که از سر گذراندم ، تمام جنگ هایی که در زندگی ام کردم ، آرزوهایی که حسرت شان را خوردم ، جلسه ی روز دوشنبه ایی که در قزوین قرار است برگزار کنم ، کتابی که دارم میخوانم ، خانواده ام ، خاطراتم ... همه و همه در کسری از ثانیه نا تمام خواهند ماند و جای خود را به یک مفهوم ، مرگ ، خواهند داد .. مرگ ی که نمیدانم چیست ، نخواندمش ، گوشش نکردم .. 

تصور کنید این روزهایی که همه چیز در پرده ی سختی و ملالت تنیده شده ، پول ، سیاست ، عشق ، چه اندازه در مقابل این مفهوم بی اعتبارند .. چند وقت پیش کتابی میخواندم با عنوان مرگ و ذهن که نوشته بود مرگ اساسا یک پدیده ی ذهنی ست .. یعنی اصلا وجود ندارد .. فقط یک پایان است بر بخشی از هستی و شروعی ست برای بخشی دیگر .. بخشی که احتمالا بزرگتر و پر رنگ تر است .. 

با خودم می اندیشم ، حالا که هیچ خبری از هیچ آرزویی در درونم نیست ، حالا که هیچ فریادی برای بدست آوردن یا ارهاییدن از چیزی نمی کنم ، حالا که هیچ ترسی از درد ندارم و ... نکند مرده ام و خودم نمیدانم؟  ... شاید الان در جهانی دیگر بسر میبرم و خودم خبر ندارم ..؟ به عقب بر میگردم ، تریلی بزرگی از روی ماشینم رد شده است .. وهم نبود ..

(من چند شب پیش با سرعت ۱۴۰ کیلومتر ، اتوبان همت غرب را طی میکردم ، برای اینکه بتوانم به موقع از ماشین سنگینی که از یکی از ورودیها وارد اتوبان میشد را رد کنم ، سرعتم را بیشتر کردم .. لاستیک ترکید و ماشین سنگین از روی قفسه سینم رد شد ... )

عنوان | گروس 

 


برچسب ها: نمی دانم ها
+  جمعه نهم بهمن ۱۳۹۴| 2:33 | الف.ر  |  |

 

جانم به شما بگوید عزیزان من ، ما مردها موجودات بسیار شکننده ای هستیم ، خیلی ترد و نازک تر از زنها .. بله تعجب نکنید .. تکیه ما مردها به زن ها تکیه ی عجیبی ست .. از آن مدل هاست که تقریبا همه چیزمان را به یک نگاه ، به یک نوازش سر انگشتان و به یک "دوستت دارم " میدهیم ... ما اصلا مرد نیستیم ..  ما از همه ی زن ها ، زن تریم .. فقط بازو هایمان کلفت تر است .. صورتمان زبر تر .. ما آنقدر ضعیفیم که حتی بلد نیستیم مثل زنها جیغ بکشیم ، و آنقدر گفته اند که مرد گریه نمیکند ، گریه هامان را درونمان می کنیم .. ما زودتر میشکنیم ، دیر تر التیام میابیم ..ما در طول زندگی مان یک بار عاشق میشویم ، به تعداد انگشتان یک دست دوست پیدا می کنیم .. و تمام سرمایه ی ما از رابطه هامان ، اعتمادی ست که به دیگران می کنیم .. ما در لحظه ی مرگمان هم نام عشق قدیمی مان را هنوز به زبان می آوریم .. و اگر از عشق ، از سفر ، از بودن بگوییم ، میرویم برای جنگ با دنیا ، تکان دادن جهان ، جا به جا کردن کوه ها ... و ای وای از روزی که دستانمان خالی باشد ... و جنگ،  نا برابر ..، 

اینها برای الف ر داستان ما ، هزاران برابر است ..من خوب یادم می آید که وقتی عاشق شدم ، قرار بود دنیا را تکان بدهم .. و میدانستم ، و میدانم که باید دنیا را تکان میدادم  اما خب دستانم یاریم نکرد و به جای آن دنیای درونم تکان خورد .. هر چند قصه ی اولین عاشق شدن من به سفر و دوری و خیانت و خشم انجامید اما من میدانم ، خوب میدانم که دخترک ماجرای عاشقانه ی من چه بی اندازه به مرد بودن من تکیه زده بود ... من اما تکیه ام به کلمه ی "عشق "بود که از دهانش بیرون آمده بود  ... فقط به یک کلمه ...آری ما مردها به کلمات ، دستها و نگاه زنها تکیه میزنیم ..

جانم دوباره بگوید  ، به مردها  نگویید دوستت دارم ،  عشق ندهید ، آنها را در خود غرق نکنید ، هر روز آنها را نبینید ، کلید خانه شان را نگیرید ، دلتان زیاد برایشان تنگ نشود ، نگذارید فکر کنند مهم اند ، شاید یک روز ، بخواهید به ساحل بروید و زیر آفتاب طلایی ، روی شنها قدم بزنید ..شاید به حرفهاتان تکیه زده باشند  .. شاید خیلی مرد باشند .. آن وقت شما می مانید و تکه هایی از یک جسد که از آنها با خود کنده اید .. آری عزیزان من .. 

یادداشتک ۱ ) عنوان | جناب سعدی

 

 

+  یکشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۴| 17:12 | الف.ر  |  |

پرسونا را باز هم بخوانید .... 

 

نه گذشته ای ، نه آینده ای 

(نقد و تحلیلی از سریال کاراگاهان واقعی فصل دوم نوشته ی خودم  )

+  سه شنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۴| 12:32 | الف.ر  |  |

۱) 

دو سه روز پیش برای انجام کاری به خیابان انقلاب رفتم . مغازه ها و پاساژها را میگشتم و به کتابهای دوست داشتنی ام خیره میماندم .. خب ، تعریف از خود نباشد ، من قطعا جزو دسته ی آدم های کتابخوان هستم ، حالا چرا اصلا کتاب خوانی ارزش است نمیدانم ، اما میدانم ارزش است و برای همین میگویم ، تعریف از خود نباشد .. نمیدانم تا الان در زندگیم چند جلد کتاب خواندم .. یک زمانی همیشه یک خودکار و کتاب دستم بود که مشغول خواندنش بودم . خیلی از این کتابها را حتی دوست نداشتم ، اما باز وقتی شروع به خواندنشان میکردم تا ته میخواندم . از یک جایی به بعد هم که حوصله ام کمتر شد ، کتابهای کم صفحه میخواندم .. من ۱۶ ساله بودم که برادران کارامازوف ، ابله ، جوان خام ، خاطرات خانه مردگان ، جنگ و صلح و اینها را میخواندم .. قبل از آن دیکنز و مارک تواین و بعد از آن دوراس ، فاکنر ، بورخس ، همینگوی و  ... . اصطلاحات سیاسی داریوش آشوری ، ریشه های الکس هیلی ، آسیا در برابر غرب ، تفسیر مثنوی معنوی ، دکتر شریعتی ، لویی ماسینیون ، چیستا یثربی ، شل سیلور استاین ، اشعار عاشقانه ی ژاپنی و درآمدهای فکری کریشنا مورتی و سلوک روحی بتهون ، و اصول آهنگسازی آرنولد شونبرگ ، ترجمه اپراهای واگنر و خیلی کتابهای دیگر .. هنوز هم نمیدانم توی خواندن این کتابها دنبال چه چیزی بودم . بعد از ساز زدن که در یک نقطه ای از زندگیم متوقف شد ، این تنها کاری بود که حوصله ی انجام آن را زیاد داشتم ، خیلی زیاد ... 

۲)

خواندن برای من فهم نیاورد . پول هم نیاورد .. حتی مدرک تحصیلی درست و حسابی هم نیاورد .. به نظر خودم من همیشه فقط "میخواندم " .. خواندن فقط باعث شد بدانم از من ، از گیاه بالای میزم ، از تو ، از همه ی آدمها چقدر در دنیا به تعداد زیاد تکثیر شده اند .. جایی دیگر هم گفته ام که خواندن باعث میشد جهان را کشف کنم .. مفاهیم را بهتر بفهمم .. امید ، آرزو ، جنگ ، عشق ، انسانیت و ... در آخر هم نه نویسنده شدم ، نه مفسر ، نه تحلیلگر و نه حتی یکی از همین آدمهایی که مجموعه قصه می نویسند و به به و چه چه میشنوند ... من فقط خواندم ، من فقط شنیدم ، من فقط دیدم ... مثل یک مجسمه ای که در اتاقی پر از رفت و آمد گذاشته اند و شاهد درد و عشق و راز و جنگ همه ی آدمهای آن اتاق می شود ..  

۳)

در نهایت من همان الف ر شدم که بی حوصله است و حواس پرت و به یاد نمی آورد یک هفته ی قبل ، دیروز و حتی ساعتی قبل را ... در حالیکه از سالهای بسیار قبل خود ، با ریزترین جزییات خبر دارد .. 

در نهایت من همان الف ر شدم که یک شب دی ماه توی آپارتمان تنهای خود ، به سراغ کتاب هایش می رود ، از لا به لای آنها ، قصه ای را بیرون میکشد ، ورق میزند و از انبوه کلمات و جملات سربی ، عکسی قدیمی به پایین سر می خورد و می شود تصویری کلیشه ای از قصه ای که باد آن را با خود برده است ... 

یادداشتک ۱ ) تاریخ چرا اینقدر حافظه ای قوی دارد ؟ 

یادداشتک ۲ ) عنوان : همینگوی 


برچسب ها: نمی دانم ها
+  سه شنبه پانزدهم دی ۱۳۹۴| 22:59 | الف.ر  |  |

۱) 

دیشب خواب میبینم  در سرزمینی دیگر هستم .. توی یک ایستگاه مترو دارم ساز میزنم . مثل همان زمانها که همیشه میزدم .. عجیب این جا بود که سازم به همراه ارکستری نواخته میشد که نمیتوانستم ببینم . آدمها از قطار پیدا میشدند ، همه لبهایشان دوخته شده بود . با یک نخ قرمز .. ترسیدم .. دور و بر را گشتم ، دخترکی آمد سمتم و شروع به خواندن کرد .. یکی از پاسیون های باخ .. ستون فقرات نداشت و با بادبادک دستانش و بدنش به هم وصل شده بودند .. ترسیدم .. همیشه توی خواب میترسم .. نگاهش نکردم و فقط ساز زدم .. آرام آرام از کنارش دور شدم .. توی قطار نشستم .. از شیشه های قطار دیدم مردی با شمشیری عهد عتیقی دختر را از وسط نصف کرد ... جنازه اش به قطار پاشید .. صورتش را دیدم .. همان دختری بود که عاشقش بودم ..

۲) 

خوابها از درون آدم حرف میزنند . من اما از درونم میترسم . از ناخود آگاهم . هیچ وقت نمیفهمم چه بلایی سرش آمده . چه کارش کرده ام . تو بیداری و واقعیت سعی میکنم نفسم حتی به گلبرگها هم نخورد تا مبادا آزار ببینند ، اما توی خواب آدمها نصف میشوند ، خون پاشیده میشود و گاهی مورچه هایی تک چشم و بد شکلی را میبینم که برهنه ویولون مینوازند . فاصله ی آدم با درونش گاهی چقدر زیاد میشود . چقدر همه چیز آن جوری ست که نمیخواهد . چقدر همه چیز همان شکلی می شود که انتخابش نکرده ایم ... خنده دار است ..

من ، آقای الف ر ، در اینجا میخواهم اعتراف کنم که از آن دسته آدمهای پایینی هستم که اساسا به " اختیار " هیچ اعتقادی ندارد .. به اصالت مغز بشریت و اختیار انتخاب ... به قول اون لطیفه ی سخیف تلگرامی : سرنوشت مال بچه سوسولاست ، ما همین جوری یهویی ، تخمی یک بلایی سرمون میاد .

بله  همین قدر خنده دار و عوضی ... 

۳) 

دلم میخواهد به یاد همان مورچه های تک چشم بی ریخت که واژن هایشان را تراشیده بودند  ، خود . ارضایی کنم ...

یادداشتک ۱  ) شما از این مزخرفات چیزی میفهمید ... ؟؟؟

یادداشتک ۲ ) نمیدانم شما یادتان می آید یا نه ، اما من خوب یادم هست لگدهای محکمی میزدم .. 

یادداشتک ۳ ) میشود باز هم کلمات وقیحم را ببخشید ؟؟ 

 

 


برچسب ها: زندگی
+  دوشنبه هفتم دی ۱۳۹۴| 0:31 | الف.ر  |  |

 

۱)

یکی از همان تصویرهای هندی در ذهن من ، همان لحظه ایست در یکی از شبهای زمستان  که کلید را میاندازم ، در را باز میکنم و تو روی کاناپه نشسته ای ، مشغول بافت شالگردن بنفش من ... بوی سوپ شیر و نان سیر در خانه ی کوچکمان پیچیده .. سلامت آغشته ب هیچ رنگ مصنوعی نیست .. کیسه های خرید را از دستم میگیری روی پیشخوان میگذاری .. داخلشان را سرک میکشی و با نیمچه غر و لندی میگویی : باز چشماتو خوب باز نکردی .. 

گربه مان سمت دیگر کاناپه دراز کشیده و گاهی با نخ کاموای تو بازی میکند ، بلوزی راه راه پوشیدی و موهایت را دور گردنت جمع کردی .. و تمام زیبایی جهان را در حاشیه ی سرت جمع کردی .. 

نه اهل تلویزیون نگاه کردنیم ، نه اهل حرف زدن حتی .. ما از سرزمین نگاه و آینه هستیم .. موسیقی را روشن میکنی .. یکی از تانگوهای پیاتزولا .. 

_ گرسنه ای 

_ اوهوم 

_ برای تو بدون قارچ پختم ، هویج هایش هم درشت است .. 

تو تنها کسی هستی که وسواس های کودکانه ام را جدی میگیری ..سر میز شام می پرسم : چرا اینقدر بلند می بافی ؟ نگاه میکنی به توپهای کاموا ، و با کمی مکث و آرام میگویی : نمیدانم ... 

۲) 

دوباره میل بافتنی ها را دستت گرفته ای .. بی آنکه بفهمی زیر سینه هایت جایی برای سرم پیدا می کنم ، نرم ترین حادثه ی دنیا .... نگاهت میکنم .. چشمانت غروب کرده اند .. 

۳ ) 

هیچ کس نمیداند ، جز تو و من ...

 

یادداشتک ۱ ) اگر تنها نیم روزی به پایان جهان باقی ست / دستانم را بگیر /تا از برهوت حرف بگذریم / و پا برهنه در هم رها شویم ... / گراناز موسوی 

 

 


برچسب ها: زندگی
+  دوشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۴| 2:19 | الف.ر  |  |

 

خدایا خسته ام .. چقدر خسته ام .. چقدر دلم گرفته است .. لعنت به این قرص ها که مرا این همه بی خیال کرده .حتی الان که خسته ام ، دلم گرفته ، تنهایم و حتی شاید غمگین ، احساسی رها و آسوده دارم . بدون اینکه بتوانم مثلا پنجره را باز کنم و خودم را به قطره ی اشکی دعوت کنم . درون تمام احساسات آدمها یک رگه یی از شادی و شیرینی وجود دارد . در غم ، دوری ، غربت .. یک بخش شیرین وجود دارد که تحمل آن حس را عمیق و گاهی لذت بخش میکند  .. اما این قرص های لعنتی دقیقا همین رگه را نشانه میگیرند .. میدانم تنهایم ، میدانم دلم گرفته است ، شکست خورده ام ، دورم ، و دستانم خالی ست ، اما باز ظرفها را با دقت میشویم ، پولیش میکنم ، کتاب میخوانم ، فیلم میبینم و با گربه ام بازی میکنم . و حتی شبها که موقع خلوت آدمیزاد است با درونش ، رویاها و غمهایش ، زیر لحاف سنگینم میروم و از سردی گرمش لذت میبرم . لعنت به این زندگی ... به این زندگی ای که حتی اشکها هم فقط در دلم میریزند .. و یخهای درونم آب نمیشوند ... 

خانه ی جدید تلویزیون دارد . رو به رویش مینشینم و کانالها را بالا و پایین میکنم .. تلویزیون هیچ جذابیتی برایم ندارد ، جز برخی از این زن های بزک کرده که باسن و سینه هایشان انگار که از جنس استیل است و شهوت صندلیهای خانه ام را هم تحریک میکنند ( ! ) و چیزی به نام موسیقی از خود تولید میکنند . اخبار و وضعیت آب و هوا .. از منهدم شدن هواپیمای روس توسط ترک ها ، تفسیرهای تمام نشدنی از یکی از هزاران جریانهای ابلهانه به نام داعش ، و حملات تروریستی پاریس ... وقتی می گویم پاریس یاد الف می افتم که برای بدست آوردن امنیت دنیا را گشت ، و همه چیز را گذاشت و رفت اما حالا شهر و دیارش نا امن ترین جای جهان است ... فکر کنم دلم برای آدمها میسوزد .. برای  پاریس ، خودم ، الف ، و همه ی آدمهای دیگر .. چرا هیچ چیز آن جوری نیست که یک نفر بخواهد .. این جهان مال کیست؟ ، کجا میرود؟ .. چگونه دارد میچرخد .؟.. چرا مهربانی این همه کمیاب شده است؟ .. آسیب میبینیم اگر توی مترو هم را هل ندهیم ؟ خرج دارد استخوانهای چلو مرغی که بلعیدیم را برای گربه ها بریزیم ، ته مانده ی غذای روی میز را برای پرنده ها نگه داریم ؟ اتفاقی برایمان می افتد اگر توی کوچه و خیابانها به بچه ها لبخند بزنیم ، با مردم صمیمی باشیم ؟ خودرومان را با هزار لیتر آب نشوییم ، دوش گرفتنمان را ۵ دقیقه ای کنیم تا کودکان جنوب و کردستان هم آب داشته باشند برای شستن میوه هاشان ؟ اصلا به کجای دنیا بر میخورد اگر سر یکدیگر را نبریم ؟ به اعتقاد و دین و مذهب  همه احترام بگذاریم ؟ شعار است؟؟ آری شعار است .. اما شعار های خوبی ست و بر خلاف تمام بیلبوردهای سطح شهر  ، کانالهای تلویزیونی ، بانکها ، مساجد ، نماز جمعه ها و گروههای تلگرام و فیس بوک و کوفت و زهر مار دیگر دروغ نیست ، تبلیغات نیست ... سیاست نیست .. خونخواری نیست.. چند ترفند ساده است که جهان را جای بهتری می کند..  همین .. 

دلم گرفته تر است .. خسته ترم .. و حتی شاید غمگین تر باشم .. اما هنوز پنجره را باز نکردم .. هنوز هیچ اشکی به دیدار چشمانم نیامده .. لعنت به این قرص ها .. 

یادداشتک ۱) چرا خورشید زودتر نمیمیرد ؟ 

عنوان ) گراناز موسوی 

 


برچسب ها: زندگی
+  پنجشنبه پنجم آذر ۱۳۹۴| 2:54 | الف.ر  |  |

دیروز : 

نشسته ام لا به لای ۵۰ تا کارتن بسته بندی شده . بین یک عالم وسیله های جوراجور و خرت و پرت . کنار حرمت یخچال ساید بای ساید ، آبروی ماشین لباسشویی .. درگیر مهربانی مبل های ترک .. قرار است   بفرستم برای صاحبش در آن شهر دیگر .. خنده دار است ، آدم ها گاهی چقدر حقیرند .. وصل اند به چند تا موتور الکتریکی و چند تا بالش .. امنیت و احترام را از اینها می خواهند . عزت و آبروشان وسط کریستالهای چک قایم میشود .. شعار آزادگی و بی نیازی را نمیدهم ، اما نمیتوانم هم بگویم که چه اندازه از حقارت انسان در برابر اشیا غمگینم .

بعد از این همه جنجال و داستان ، بعد از این همه فریاد و دعوا ، بعد از این همه قصه های بالا و پایین ، با خود میاندیشم چه به دست آوردم . آیا آزادم ؟ آیا خوشبختم ؟ و دیگر غمگین نیستم ؟ آدمی هیچ وقت نمیفهمد بدنبال چیست .. همیشه در یک دایره سرگردان است و تنها کاری که از دستش بر می آید ، تغییر مرزهای همان دایره است .. به طور قطع ، خوشحالم اما قسمت غم انگیزش این است که نمیدانم از چه خوشحالم و در دستانم چه دارم .. اما خب در این دنیای دیوانه ، همین قدر که گاهی و فقط گاهی بشود اعتراف کرد که خوشحالیم چیز خوبی ست ... .

کامیون که اسبابها را برد .. من وسط خانه نشسته بودم با چند جعبه ی کوچک که به حکم فرهیختگی مزخرفم ، کتاب بود و موسیقی و چند دست لباس .. و جسی که گرد و خاک ها را بو می کرد و پریشان بود ..بلند شدم ، و همان نمای کلیشه ای بسته شدن در پایانی بود بر یک فصل سخت و سرد در زندگی ام ... 

امروز : 

در آن خانه ماندن اشتباه بود .. بزرگ بود و به قول آن شاعر بی پرده ، بی در ، بی پنجره ... خانه ای دیگر یافتم در آن طرف شهر .. جنوب .. صاحب خانه دخترکی ست که معلوم نیست از چه فرار میکند ، خانه را با تمام وسایل داخل آن گذاشت برای من و رفت .. دوباره درگیر یخچال و ماشین لباسشویی و ظرف ها شدم .. خنده دار است .. اما خب من نمی خندم ، خوشحالم.. پایین شهر است اینجا .. مردمانش اما مهربان به نظر می رسند.. خورده ی بالاتر چلو کبابی ارزان قیمتی ست ، سر کوچه دارو خانه است و یک مغازه ی کوچک سیصد ساله هم در حاشیه ی خیابان اصلی ست که رویه کوبی مبل انجام میدهد . قدم به قدم میوه فروشی ست .. ارزان و آبدار .. انار کیلویی دو هزار تومان ، پرتقال و نارنگی هم .. من که البته اهل میوه خوردن نیستم .. تازه علی توی مسیر به خانه یک تخمه فروشی پیدا کرده که تخمه هارا داغ میفروخته کیلویی هفت هشت هزار تومان .. این را خیلی دوست دارم ..توی محله لعنتی قبلی ، فروشگاهها چنان درگیر مدرنیته شده بودند، که آدم برای خرید یک دانه هلو جدا از قیمت عجیب غریب آن ، فکر میکرد دارد یک ربات را گاز می زند و آن چیز سفت که زیر دندانش می آید پیچ و مهر هایش است نه هسته ی آن .. آدمهایش هم یک جوری حرف میزدند .. مثلا آن کشش رایج آخر کلمات که در گویش تهرانی وجود دارد آن جا طول بیشتری دارد .. به خصوص در حرف زدن با خانمها حوصله ام سر می رفت .. مثلا میگفتند : "آقاییییییییییی الفففففف ررررررررر ... میشه لطفن ماشینتونو جا ب جا کنیییییییییییییییییییییییییییییییی ...." خیلی وقتها من قبل از پایان جمله ی آنها ماشینم را هم جا به جا کرده بودم و بر گشته بودم روی تختم .. ( طنز بی مزه ) .. 

یک مدلی از نظم و دیسپلین هم در حرکات آنها بود که با ذات شلخته ی من جور در نمی آمد . مثلا شبها که من میخواستم بروم پارک و به گربه ها غذا بدهم و سیگار بکشم ، مردم از زن و مرد و پیر و جوان با لباسهای ورزشی مارکدار میدویدند . نمیدانم چرا .. مگر پارک جای دویدن است .. بعد من که سیگار می کشیدم روی نیمکت یک جوری نگاهم میکردند .. یک بار هم یهویی از پشت سر یک آقای پنجاه شصت ساله ای با مامان صد و هفتاد ساله اش دست به پشتم زد و بی مقدمه گفت : مبادا سیکار بکشی ، تو جوانی و سیگار خیلی بد است و خر است و سرطان دارد و جیز است و اینا .. مادرش هم هی با حرکت سر تایید میکرد و سرعت تاییدش حتی  از حرفهای پسرش هم تند تر بود .. بعد از آن ، ساعت رفتن به پارکم را انداختم به زمانی که هیچ کس در آن نبود و یا میرفتم پشت دستشویی تکیه می دادم به دیوار توالت که البته بوی گندی به دماغم میخورد اما خب خبری از آدمها نبود .. آدمهای دور .. از همه ی اینها گذشته زندگی در میان آدمهای پولدار آزاردهنده است . یک جور اشرافیت بدون کنترل در زندگی این آدمها وجود دارد ، که همه چیز رنگ فلز و mdf میدهد . اشرافیتی که بصورت بیمار گونه ای در زندگی آدمهای تنهایی چون من هم اثری غیر قابل انکار دارد . 

میبینید گاهی اوقات برای تصمیم های بزرگ به موضوعات خیلی ریزی باید توجه داشت .. مثلا همین تفاوت  هلو های بسته بندی شده ای که فلان قدر تومان است با این هلو های کوچکی که شیرین تر و بد قیافه است اما مزه ی فلز نمیدهند .. یا تفاوت آدمهایی که فرهنگ شان قاطی کفش نایک اصل و مازراتی ست با جوانهایی که با نداشتن مدرک سیکل ، پیک موتوری میشوند تا خرج دانشگاه خواهرشان در بیاید ...نمی شود قضاوت کرد .. نمیشود فهمید که انسانیت و فرهنگ و مهربانی و ... را کجا میشود جستجو کرد .اصلا برای همین است که " انتخاب " این قدر سخت به نظر می آید ..چون لابه لای یک عالم موضوعات درشت ، چه کسی به طعم شیرینی هلو فکر میکند ..

باز به قول آن شاعر دیگر ، بهتر این است که برخیزم ... اما خب نه برای برداشتن رنگ و کشیدن طرح مرغی روی تنهاییم بلکه برای بیرون کشیدن دستمالهای کثیف از ظرف وایتکسی و آب کشیدنشان و فکر پختن شام و بیرون آوردن چغندرهای قرمز از توی ظرف آب جوش بالای گاز   .. 

یادداشتک ۱) بدون ربط به تمام دنیا : برای بیست ثانیه فهمیدم که برای چه زاده شده ام ..

عنوان | گروس 

 

 

 

 


برچسب ها: زندگی
+  چهارشنبه بیستم آبان ۱۳۹۴| 22:6 | الف.ر  |  |

 

۱)

زیر سقف آسمان ، زیر سقف اتاق ، زیر سقف روحم ، زیر سقف خانه ام ، زیر هیچ سقفی با کسی نبوده ام .  و تنهایی همین است .. یعنی که هیچ سقفی نباشد ، جز پرنده های غمگینی که دم های بلند خود را تکان میدهند تا ستاره ای نتوانی بچینی .. 

۲)

روی پل های گریانی که باران خرده بودند ، و تنها بودند ، قدم میزدم که رد سایه ی تو را میدیدم روی رودخانه ای که به شمال میرفت .. به خاک های سرخ ، به رد گلوی چکاوکی که دستان من را در دهانش جا گذاشته بود ..

۳)

هیچ جایی نبود،  جز میدان ونک ، هیچ صدایی نبود جز بوق و باران و آوازی فرانسوی که هی می پرسید : چه کسی ؟ چه کسی ؟ ... و هی می پرسید و هی می پرسید ..  و خسته نمیشد از نشنیدن جوابش ... تا اینکه مرد جوانی خود را از بالای برجی به زمین پرتاب کرد و مغزش به همراه خون سبز رنگی روی زمین ریخته شد .. مردم جمع شدند ، درختی روییدن گرفت ، با تنه ای بزرگ و شاخ و برگ های زیاد که میوه هایش پرتقال بودند ... و شهر را پروانه ها گرفتند و من از تمام آدم ها نشانی سفارت خانه ای را میگرفتم که مرا به سرزمین تو می رساند .. موهایت در باران خیس شد ، دستانم در دستانت خیس شد ، ماشین ها برایمان بوق میزدند ، ما برای ماشین ها شعر می خواندیم .. هیچ جایی نبود ... و عشق در آستانه ی خیابان گریه میکرد .. 

یادداشتک ۱ ) عنوان | ترانه ای از charls aznavour 

یادداشتک ۲ ) تهران که باران میگیرد ، تمام موجودات زمین برهنه میشوند .. 


برچسب ها: زندگی
+  دوشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۴| 0:57 | الف.ر  |  |

۱)

دیشب خوابم نمیبرد . تا دیروقت ها مشغول ادیت عکسهای جواهری فلان بودم . بعدش هم خودم را در دنیای اطلاعات و اینترنت و آدمهای دور  غرق کردم . برای یک ساعت خاموش شدم . خوابم برد انگاری . اما بیدار که شدم انگار ده ساعت خوابیده بودم. جسی با گربه ها دعوا داشت . هر گربه ای که سر و کله ش رو تراس خانه پیدا میشود ، جسی او را هل میدهد پایین .و در حالیکه گربه ی بیچاره کف حیاط افتاده از لای نرده ها برایش جیغ میکشد . فکر کنم فحش و ناسزا بارشان میکند و میخواهد قلمرو خودش راحفظ کند و در مورد این موضوع هیچ شوخی ندارد . گاهی که برای دفاع از گربه های مظلوم اقدامی میکنم دهانش را برای من هم باز میکند و صدای فخخخ میدهد .. نکبت است . اصلا در مورد این موضوع شوخی ندارد . محبت و توجه من به گربه های دیگر را دوست ندارد. احساس تملک . حسی که انسانها را هم در رابطه هاشان به دست اندازهای شدید میاندازد .

۲)

بعد از مصالحه ی جسی و ایجاد آرامش و سکوت  دوباره به خانه ، تصمیم گرفتم بروم پیاده روی . ساعت نزدیکای پنج و نیم صبح بود . هوا از گرگ و میش عبور کرده بود . و صدای گنجشکها روی درختان زیاد بود . هیچ وقت نفهمیدم گنجشکها چرا اول صبح این همه با هم حرف دارند . از چه میگویند ؟ خوابهاشان را برای هم تعریف میکنند ؟ یا در تلاشی مذبوحانه میخواهند آدمها را از خواب بیدار کنند ؟ بیدار کنند که چه ؟ توی این دنیا چند تا آدم پیدا میشود که گنجشک ها و آوازشان برای آنها مهم باشد ؟ شاید گنجشک ها هم در دنیای خودشان شلوغی و همهمه و ترافیک و زندگی شلوغ شهری دارند و این صداها مربوط به ساعات اوج ترافیکشان باشد ؟؟ چه میدانم ... 

۳)

از کوچه عبور کردم .. نه آدمی ، نه صدایی .. سکوت و هوای خنک صبح .. که اصلا دلپذیر نبود . نمیدانم چرا آدمها قصد ندارند تصویرهای ذهنی شان را تغییر بدهند . سحر خیزی کجایش خوب است ؟؟ باد سر صبح جز اینکه درد روده های من را بیشتر کند هیچ خاصیت دیگری ندارد . اما خب ، قدم زدن در حاشیه ی نرده های پارک قیطریه سکوت خوبی دارد . ماشین ها بر خلاف ساعات دیگر شبانه روز فقط پارک شده اند . و خوابیده اند . از وقتی بچه بودم تصورم از دو اتومبیل کنار هم پارک شده این بود که دارند با هم گپ میزنند . و از شنیدن صدای حرف زدنشان خوشم می آمد .  از وقتی که در تنهایی مطلق زندگی میکنم علاقه ام به سکوت بیشتر از قبل شده . توی سکوت صداهای دیگری میشنوم . انگار از این جهان خارج میشوم . از این سیاره و میروم یک جای دیگر . مثلا در اولین روز آفرینش که فاصله ی آدم با هستی اینقدر زیاد نبود . فکر میکنم در جریان این سکوت و این سفر ، میتوانم در جایی قرار بگیرم که تقدیرم را بازنویسی کنم . تغییر بدهم ..این حس را با موسیقی هم تجربه میکنم . مثلا همیشه وقتی کنسرتو ویولون در می مینور را از باخ گوش میدهم ، احساس میکنم این موسیقی از این جهان میرود ، به جهانی دیگر و به روزی دیگر که نه من بودم ، نه تو ، نه سرنوشت .. و همه چیز را میشود دوباره نوشت .. 

۴)

هوا که روشن تر شد رو به روی بلوار کاوه بودم . طباخی فلان . رفتم و صورت و زبان یکی از محبوب ترین حیوانات زندگی ام را خوردم . با آبلیمو و نان سنگک تازه . باورتان میشود ؟ ما آدم ها دوست داشتنیهای زندگی مان را میخوریم ؟ صورتشان را ، مغز و زبانشان را . شما نمیتوانید بگویید دیدن گوسفند جز حس معصومیت ، پاکی ، خنگی شیرین و .. حسی دیگر  در شما ایجاد میکند . و درست همین احساسات را چاقو بر میداریم ، سرشان را زیر پایمان میگذاریم و با یک حرکت سریع کارشان را میسازیم .. خون فواره میزند ، زبانش کج میشود و به چندش انگیز ترین وضع میمیرد . بعد که سرس را بریدیم ، با یک شلنگی چیزی که در بدنش فرو کردیم او را باد میکنیم و پوستس را غلفتی ( قلفتی ، یا قلفطی ) میکنیم و بقیه ی ماجراها ... نه نه نه ..اشتباه نکنید ، تبلیغ گیاه خواری نمیکنم . بخورید ، بخوریم .. نوش جانتان .. با پیاز و نوشابه هم میخوریم که بعد آن عاروق بزنیم و بوی گند از خودمان ساطع کنیم .. نوش جان .. حرفم چیز دیگری ست .. این ماییم .. فقط ماییم ، ما آدم ها ، که اینگونه با مسایل برخورد میکنیم . با احساسات خودمان . پاکی و دلربایی حیوان بیچاره را نوازش میکنیم و بعد منتهی اش میکنیم به مدفوعی بد رنگ و اوج یاد آوری مان لحظه ایست که در طباخی فلان نشسته ایم و به چشم از حدقه درآمده توی ظرفمان می گوییم : آخی ، بیچاره !! 

اما داستان برای بقیه موجودات این گونه نیست . نه آن احساس ظریف هندی مسخره ی قبل را دارند نه آن خشونت بد بو را ... با احساس خود صادق اند .. با خودشان صادق اند .. با شکارشان حتی .. 

همین را بگیرید و بروید تا ته این ماجرا .. آدمیزاد با هم نوعش نیز همین آدمیزاد است . که یکدیگر را ستایش میکنند ، عاشق میشوند ، دوست دارند و در جایی دیگر زبان یکدیگر را در کاسه ای میریزند ، و نان تیلیت میکنند ومیخورند... با آبلیمو و نوشابه .. 

 

یادداشتک ۱ ) از یک روز سحر خیزی و خوردن یک پرس کله پاچه ، چه فلسفه ها تراشیدم ...

یادداشتک ۲ ) غم در دل من از آن است که نیست / یک دوست که با او غم دل بتوان گفت/ حافظ  

یادداشتک ۳ ) چندی بعد از گرگ و میش هوا ، زمانیست که به گمانم پرده ها می افتد .. 

 

 

 


برچسب ها: زندگی
+  جمعه دوم مرداد ۱۳۹۴| 20:11 | الف.ر  |  |