تو به آینه ها پیوستی ... من به زمستان

 

در این روزهای مرطوب ، در این روزهایی که موسیقی زندگی همنوازی اره برقی است و گیتار کلاسیک ، در این روزهای پر تعارض ، در این روزهای پیچیده ی سایه ها و من  ، دوباره به اینه ام بر می گردم و مقابل خطی از نور می ایستم به تماشای دوباره ی سرزمینم .. به تماشای کلمه هایی که کتک خورده و رنجور در میانه ی اتاقم پخش شده اند ... به جمع آوری تکه هایی که دشنامشان شعر های تنهایی منند .. به رویاهای فراموش شده ، به زندگی تنیده شده در برف های مصنوعی شادی ، به تو ، به من ، به هزار سال نوری که گذشته است ... سلام ...

سلامم را جواب بده آینه ی عزیزم .. به من بگو که سرزمینت را هنوز طوفان نبرده است .. به خاطرم بیاور کودکی احساسم را ، به من بگو زندگی در آینه ها هنوز پر از نور و هوای عشق است .. به من یاد بده رقصیدن در باد ، در طوفان را .. به من بگو .. هر چه هست به من بگو .. من راز دار لحظه های اندوه و شادی تو بودم .. بیا صاف در چشمانم نگاه کن .. بگو دنیایت تکان نخورده .. بگو آدمهایت را فراموش نکرده ای  ..

 

آینه ی عزیزم .. گمانم سن و سالت به زمستان آن سالی بر می گردد که من و معشوقه ام بر روی برف ها قدم می زدیم و برای جوانی شعر می سرودیم .. یا شایدم قبل تر به آن زمانی که من هنوز نبودم و تو منتظر نشسته بودی تا من بیایم و کلمه هایم را مثل پرستو ها به خانه ات سرازیر کنم .. تا من بیایم و دردهایم را به صورت صاف تو بخیه بزنم .. تا من بیایم و اشک هایم را با خورده های تیز شده ی تو پاک کنم و خون بریزد از رویاهایم از زندگی ام ، از جوانی ام .. و تو درد شوی و ساکت بمانی و من بغض شوم و یکسره فریاد بکشم ...

 

آری .. تو برای سالهای دوری .. که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی .. اصلا قرار تو با دنیا همین  بود .. که بیایی و مرا شبها در آغوش بکشی ، تا مرا جدا کنی از این دنیای بی شرم نفرین زده .. از این دنیای خسته و پلشت .. که بیایی تا من عاشقت شوم و بشوم مرد سرزمین های تو .. تا خودم را در تو ببینم .. وحشت کنم .. تو را بشکنم و با خورده هایت تمام رگهایم را پاره کنم .. بمیرم .. در تو .. در تکه های اینه ای تو و خودم آینه شوم  بی آن که بدانم آینه ها چقدر تنهایند .. بی آن که بدانم اینه ها چقدر عاشقند ... بی آنکه بدانم آینه ها چقدر دورند .. .. .آینه ی عزیزم ! سلام ..

 

یادداشتک 1 ) تقدیم به کامنتهای تایید نشده ام ..

یادداشتک 2 ) من هیچ جایی نرفته بودم که بخواهم برگردم ..

یادداشتک 3) شماها یک دنیا مهربانید

موسیقی وبلاگ : به تمام آنهایی که بودند ، هستند ، یا خواهند آمد ..  

Cavatina-stanly Myers played by John Williams

 

 


برچسب ها: زندگی
+  چهارشنبه هفتم آبان 1393| 14:54 | الف.ر  |  |

از دفتر انتشارات زنگ می زنند برای ویراستاری فصل آخر داستان . خودم را به آنجا می رسانم . منشی انتشارات با آن لبخند مصنوعی و آن سینه های بزرگش مرا به اتاق راهنمایی می کند . بعد از سلام و احوالپرسی و مرسومات به درد نخور ویراستار مرا به اسم کوچک صدا می زند و می گوید : خراب شد . با نگاهم می پرسم چی ؟ ورقه های قصه را برانداز می کند و می گوید : " آخرش . از پشت میز حرکت می کند و روی مبل کنارم می نشیند و دوباره با اسم کوچکم صدایم می زند و ادامه می دهد : " میدونی چیه ، آخرش زیادی .. خیلی ... " انگار دنبال کلمه ای می گردد میگویم " هندی شده  ؟ " بعد محکم می گوید : دقیقا .. برای اون دو روایت و آن دو آدم قصه ، این پایان زیادی غیر قابل باور است . چیزی نمی گویم .. ادامه می دهد : خوب بود پایان را باز می گذاشتی ، یا یکی از این دو راوی می مردند ، یا اصلن گم می شد و بعد با لحنی که انگار خیلی چیز مسخره ای نوشتم می گوید : اما این که بعد از این همه سال هر کدام از این راوی ها از دو طرف جهان درست سر یک موقعی روی یک نیمکت چوبی همدیگر را ملاقات می کنند ، آن هم در این دنیای بی در و پیکر  ... " چیزی نمی گویم . ویراستار از جایش بلند می شود و می گوید : عوضش کن .. تمام لطف این روایت به اندیشه مدرن و از هم گسیختگی اش است و حیف است این قدر به قول تو هندی تمام شود .

سرم را پایین می اندازم و چیزی نمی گویم . فکر می کنم قانعش کنم اما زود پشیمان می شوم و فقط یک جمله می گویم : برایم مهم است این طوری تمام شود . و در جوابم حرف های قبل را می زند . از سر جایم بلند می شوم و می گویم : قبول . آخرش را جور دیگری تمام می کنم .

از دفتر انتشارات بیرون می آیم . سوار ماشین می شوم . توی مدرس شمال که قرار می گیرم تلفنم زنگ می خورد . ویراستار است . جواب نمی دهم . به خانه که می رسم خسته ام انگاری . دوش می گیرم . زیر دوش آب گرم به دو راوی داستان فکر می کنم و به قصه ی از هم پاره شان .. از حمام که بیرون می آیم تلفن را بر می دارم و پیامک می زنم :

-           ببخشید ، اما دوست ندارم پایان رو تغییر بدهم .

 

-          چرا ؟ با من موافق نبودی مگه ؟

 

-          بودم .. اما برایم مهم است توی قصه این دو نفر به هم برسند .

 

-          اما من موافق نیستم . کار سطح پایین می شود .

 دیگر چیزی نمی گویم . دوست دارم کتابم چاپ شود . اما غمگین می شوم . هزاران تصویر از درد و خاطره جلوی چشمانم رژه می روند . شام را که می خورم گریه ام می  گیرد . دوباره تلفنم را برمی دارم پیامک می زنم : متاسفم . برایم مهم است پایان چیزی غیر از این نباشد . اگر موافق نیستید قرارداد را می تونیم کنسل کنیم . رسمی جواب می دهد : فردا تشریف بیارید برای فسخ قراردادمون .

 

شب ، هنگام خواب به نقطه های روی سقف خیره می شوم . جسی توی بغلم خوابیده است . نمی فهمم چه طور خوابم می برد . خواب یک نیمکت را از دورها می بینم و دو سایه ای که روی آن نشسته اند..  توی خواب لبخند می زنم ... 

 

یادداشتک 1 ) هیچی .. این روزهای بدون ابر و باران ..

 

 


برچسب ها: زندگی
+  جمعه چهاردهم شهریور 1393| 22:24 | الف.ر  |  |

دريا نيز ميميرد...
+  یکشنبه نهم شهریور 1393| 2:27 | الف.ر  |  |

 

خوب است که فعل رفتن وجود دارد . که می شود یک شب چندین سیگار پشت سر هم کشید و یک کتابی را بست . نباید بگذاریم ما را بیرون کنند . خودمان باید در زمانی که برایمان معین شده کلاه از سر برداریم و بگوییم خداحافظ ...

یا وقتی همه در خوابند ، آرام و بی صدا کوله را بست سیگار را خاموش کرد ، پاورپاورچین به سمت در رفت ، آخرین نگاه را به دور و بر انداخت ، آخرین بغض را قورت داد ، آخرین اشک را پاک کرد و رفت ...

وقتی زندگی هیچ وقت به تو اجازه اول بودن را نمی دهد باید پذیرفت که مسافری هستی که دیر یا زود وقت سفرت می رسد باز ..باید آخرین تکه ها را جمع کنی ، لباس ها را تا کنی و خاطره ها را در شومینه بسوزانی و بروی ..

آنها که می روند خوشبختند .. آنها که می مانند تنهایند ، در زندگی ، در کار ، در دوستی ها  .. آنها که می روند می خندند ، در عکس ها ، در کافه ها ، در جمع دوستان  ..آنها که می مانند سکوت می کنند در شب ، در پشت لپ تاپ بی جان ، در پشت موسیقی محزون عصرها .. و در این رفت و آمد پر از خشونت دنیا کجاست دیواری که به آن تکیه کنی و گریه ات را ساز کنی ..

 

 

 


برچسب ها: زندگی
+  سه شنبه چهارم شهریور 1393| 23:45 | الف.ر  |  |

یک زمانی وقتی پسر بجه  بودم فکر می کردم آدم مهمی می شوم و می توانم دنیا را نجات بدهم. بزرگتر که شدم قید دنیا را زدم و فکر کردم می توانم برای مردم سرزمینم کاری کنم و وقتی تبدیل به یک مرد جوان شدم خواستم برای خانواده ام مهم باشم ..حالا توی مرز سی و چند سالگی حتی برای جهان تک نفره ام هم نمی توانم کاری کنم .امیدم این بود که با "دانستن" و "آگاهی" ، با درک رازهای پشت اشیا ، با دیدن ، شنیدن و تفکر می توانم به سعادت برسم .. اما هر چه بیشتر قدم برداشتم دیدم خریت آدمیزاد بزرگ تر از آن است که بشود با دانش های سطحی این جهان آن را پر کرد ..

حالا تلقی ام از همه چیز را گم کرده ام و آدمها را رها کرده ام. می خواهم عمق صداقت موجود در هر جریانی را کشف کنم اما شبیه آدمی شدم که سوار بر باد شده است و منتظر کوبیده شدن سرش به سقف آسمان است . مثل یک شی ای که منهدم شده است و هر تکه اش سویی پرتاب شده است ..

آدمیزاد دستخوش حوادث است. حوادثی که ممکن است پا و دست و قلب و گردنش را از او بگیرد . این روزها که توی مرداد لعنتی به سر می برم دارم به حادثه ای فکر می کنم که من را از خودم گرفت و یک جایی روی قله ای دور دفن کرد .. جایی که حالا کرکس ها بر روی آن لانه ساخته اند ..

 


برچسب ها: نمی دانم ها
+  یکشنبه دوازدهم مرداد 1393| 3:1 | الف.ر  |  |

 

پرســــــــــــــــــــو نا :

                 نگاهی به سومین نمایشگاه گروهی کلوپ عکس ایران | الف .ر

 

 

 

 

+  یکشنبه پنجم مرداد 1393| 17:30 | الف.ر  |  |

 

Caller ID

بچه که بودم ، یعنی دوازده سیزده سالم که بود عاشق دختر همسایه مان بودم . توی نسل ما همیشه یک دختر همسایه بود که پسرها عاشقش می شدند و همیشه قصه ی این عشق با رفتن یکی از دو طرف به محله ای دیگر تمام می شد . بدبخت بودیم . نه موبایل بود نه اینترنت و نه حتی caller ID  . تمام تکنولوژی ارتباطی برای یک پسر نوجوان به بلوغ رسیده مثل من ، یک شماره تلفن 6 رقمی بود  که از تو دفترچه تلفن خانه دزدیدم تا بتوانم به خانه ی طرف زنگ بزنم . آن هم در شرایطی که  کسی خانه نباشد آن هم به تعداد ذفعات محدود که مبادا پدر یا مادر طرف احساس کنند که دخترشان دارد هرز می رود .

اسمش راحله بود . چشمان درشت و مشکی داشت . درست مثل الف که سالها  بعد اتفاق افتاد . تا قبل از این که او را ببینم همیشه توی اتاقم بودم . تنها و منزوی . چقدر مادرم مرا دکتر برد تا مرا از تنهایی در آورد . همیشه با خودم حرف می زدم . آن هم بلند بلند . مادرم برایم گریه می کرد و گاهی که به دکتر می رفتیم مثلا بدون اینکه من متوجه بشوم از او می پرسید : آقای دکتر پسرم دیوونه ست ؟

فصلی نو

راحله بود که نجاتم داد . یعنی یک روز که به مدرسه می رفتم ، دیدم از در خانه شان با عجله بیرون آمد . وای خدای من ! چه اتفاقی افتاد . درست مثل فیلم های هندی ای که توی ویدئو می دیدم . دوست داشتم همه ی آدمهای دنیا را نابود کنم تا او را در آغوش بکشم .   آن روز تا تعطیلی مدرسه یک عمر گذشت . چهره اش یک لحظه هم از سرم بیرون نمی رفت . از آن روز علاف کوچه و خیابان شدم .  راحله مرا از اتاقم بیرون کشاند . با پسرهای محله دوست شدم . عصرها تو زمین فوتبال کنار خانه شان گل کوچیک بازی می کردم . بازیگوش و شیطون شدم و به هر بهانه ای در هر وقت از شبانه روز به بیرون از خانه می رفتم . شبها برای دیدن نور خانه شان به بالای پشت بام می رفتم . خوشحال می شدم وقتی چراغ های خانه شان را روشن می دیدم نمی دانم چرا . دیگر با خودم هم حرف نمی زدم . توی خیالم با راحله حرف می زدم ...

بله ؟؟  بفرمایید ؟؟  الو ؟؟

بعدها از کتابها فهمیدم آدم هایی که دچار بلوغ زود رس می شوند چنین حس ها و حالتهایی در نوجوانی به سراغشان می آید . ظرفیتهای کشش به سمت جنس مخالف در سنین پایین که نامش را به اشتباه عشق و یا دوست داشتن می گذارند ... یعنی فاقد هر گونه ارزش معنوی ..

 با این همه در مورد اون احساس یک چیز وجود دارد که مرا به فکر وا می دارد . هیچ وقت کسی را این همه بی ادعا دوست نداشتم . بدون داشتن احساس مالکیت . بدون اینکه برایم مهم باشد او نیز مرا دوست دارد یا نه . بعد ها الف که اوج خواستنم شد حجم کم شده ای از این نوع دوست داشتن بود .  دلم خوش بود که راحله ساعت 12 از مدرسه بر می گردد و من او را می بینم . همین. دلم خوش بود از بیست باری که به خانه شان تلفن می زنم یک بار گوشی را بر می دارد و می گوید : بله ؟؟ (مکث ) بفرمایید ؟؟ (مکث ) الو ؟؟ و من پشت هر یک از کلمات او ، قلب 12 ساله ام تکه تکه می شود ..

هنوز بعد از تقریبا بیست سال برخی شبها خوابش را می بینم . خواب می بینم روی پله های خانه اش نشستم . در را باز می کند و من سراسیمه بلند می شوم و او بدون اینکه به من توجهی کند از کنارم عبور می کند . یا میبنم که وارد خانه شان شدم و او با چهره ی کودکانه خود به سراغم می آید و می گوید : کجایی ؟ چرا دیگه نمیای این پشت فوتبال بازی کنی ؟

یادداشتک 1 ) تو اگر در طپش باغ خدا را دیدی همت کن | و بگو ماهیها حوضشان بی آب است ...

یادداشتک 2 ) کلافه جان ، به جای غر (قر) زدن ، ایمیلتو چک کن ... الف ر اونقدرها هم عوضی نیست ..

یادداشتک 3 ) توی دلم یک احساس عجیبی دارم ...نمی دانم از خواب دیشب است یا کسی پشت این دیوارهاست ..

 

عکس نوشت : بندر کیا شهر | خرداد 93 | لحظه ای که به گریستن گذشت ..


برچسب ها: زندگی
+  پنجشنبه دوازدهم تیر 1393| 15:36 | الف.ر  |  |

 

من آدم داشتن رابطه نیستم .رابطه های عمیق . از هیچ مدل آن . روابط دوستی عمیق ، روابط خانوادگی عمیق ، روابط عاشقانه و عاطفی عمیق . گمانم من بیشتر آدم رابطه های عجیبم . رابطه هایی که هیچ تعریفی ندارند..و همین رابطه ها هم عمیق می شوند برایم . من  توی هر رابطه ی که باشم تکه ای از خودم را باید فراموش کنم . باید قسمتی از روحم را بکنم و بیندازم دور . من توی تمام رابطه ها باید تبدیل به چیزی غیر از خودم باشم . به موجودی که در اوج رابطه هم تنهاست . حالا این تنهایی یا محصول شرایط است یا محصول نخواستن . نمی دانم ...  گاهی فکر می کنم پیر شده ام و تاریخ مصرف رابطه ها برایم تمام شده است . توی تنهایی راحت ترم . خیلی . با خودم راحت تر حرف می زنم تا کسی که چشمانش را به من دوخته است . خودم حرفهایم را بهتر از بقیه می فهمم . شاید این احساس مربوط به شکست بزرگ باشد . این را هم نمی دانم .

 

آدمیزاد اصلا هیچی نمی داند. خر است . یادم می آید تا وقتی که عاشق بودم فکر می کردم تنها چیزی که آدمیزاد را کامل می کند رابطه است . رابطه ای که حاصل عشق و درد است . اما الان می بینم با بی سرانجامی تنها رابطه ی عاشقانه ی زندگیم ، به ازای تکه های بزرگی که نصیبم شد بزرگترین تکه ی روحم را نیز از دست دادم . بزرگترین تکه های اعتماد و  شادی . اعتماد به خودم و به دیگران .  و به جرات می توان گفت که الان در ناقص ترین وضعیت خودم هستم . حالا شاید این هم از مراحل سخت و دردناک سلوک آدمی بر روی این کره ی بزرگ باشد .. نمی دانم ..

 

آدمها در رابطه ها بدنبال تصویری از دیگران هستند که خودشان دوست دارند ببینند . هیج کس دیگری را با تمام چیز هایی که او را ساخته نمی خواهد . با تمام آرزوها و ضعفها و شکست ها . همیشه آدمها بدنبال تکه هایی از دیگران هستند که خود را در آن می بینند . برای همین فکر می کنم رابطه ها خالص نیستند ..

 

من دلم از جنس رابطه ی درختان با پرنده ها را می خواهد ..رابطه ی گلها با نور ... بی ادعا ، عاشق ، وسیع .. شاید آنها رابطه را زودتر از ما می آموزند .. شاید درختان بهتر می دانند ... شاید گلها کامل تر از ما هستند .. شاید پرنده ها مفاهیم را بهتر از ما می دانند . نمی دانم .. باز هم نمی دانم ..اصلا هیچی نمی دانم .. من خرم ..     

یادداشتک 1 ) از خربزه به انبه ...  

عنوان |  فاضل شاهچراغ

موسیقی وبلاگ : این آقای باخ جان مرا می گیرد و روحم میدهد ... |پرلود از چلو سوییت شماره 5با اجرای پیر فورنیر

عکس نوشت  : چونان عمارت خاموش پس از حریق / بی پنجره / بی چراغ / اینک در من جغد لانه می کند / و  باد زوزه می کشد / و رد پاهای ظریفی که دور می شوند  / علیرضا راهب

 

پرســــــــــــــونــــــا : اما هیچ خوابی فقط یک خواب نیست | الوییز

 


برچسب ها: نمی دانم ها
+  یکشنبه یکم تیر 1393| 23:42 | الف.ر  |  |

ما زیاد اهل ثبت کردن خاطرات با هم بودنمان نبودیم . نه عکسی نه فیلمی . انگار می دانستم هر خاطره ای بعد ها که نباشی می شود آفت جان . همش از نبودنت می ترسیدم . از همان روز اولی که تو را در میان نامه هایم شناختم . از همان روز اول خودم را آماده می کردم که وقتی رفتی چگونه به زندگی ادامه دهم . چگونه با فاجعه نبودنت در میان کلمه ها و دیوارها و تصاویر کنار بیایم . چگونه با خلاء بزرگی که در هستی ام اتفاق می افتد کنار بیایم. چگونه با آسمان و زمین و آدمها و هر چه که در دنیاست کنار بیایم .از همان روز اول . از همان نامه ی اول . تو آخر دیر آمده بودی .. تو آخر دیر آمده بودی ...

 اما اشتباه می کردم . نباید خودم را آماده  می کردم . نباید می ترسیدم . تمام عمرم هم برای رسیدن به این آمادگی کم بود . این را وقتی فهمیدم که دیگر نبودی . فهمیدم آن همه تلاش برای اینکه آماده باشم که تصویر تو از زندگی من محو شود بی فایده بود . مثل مردی که ماهها و سالها آماده ی اعدام می شود اما باز لحظه اعدام به خود می شاشد.

من هنوز نبودم که تو بودی . تو از من کوچکتر بودی اما قبل من آمده بودی . یک جایی منتظر نشسته بودی تا من بیایم . بعد تو دیر بیایی . بعد من عاشقت شوم . بعد تو بری . بعد من دیگر نباشم . بعد دیگر تو نباشی ، بعد دیگر هیچ چیزی نباشد ... جز دود .. جز هوا .. جز خاکستر ..

تو آخر دیر آمده بودی ... تو با آسمان ، با خدا ، با تقدیر ، با جبر ، با شرایط ، با ضعف ،  با هر چه که من را از "من" بیرون کرد هم پیمان شدید تا مرگ را در هر نفس سر بکشم ...

تو را نخواهم بخشید .. نه برای اینکه عاشقت شدم ، نه برای اینکه رفتی ، نه برای اینکه خیانتم کردی ،نه برای اینکه دستانت دیگر مال من نیست ، نه برای اینکه علت کابوسهایم شدی ، نه برای اینکه علت قرصهایم شدی ، نه برای اینکه دلیل تنهایی و انزوایم شدی ، نه برای اینکه نماندی ، نه برای اینکه نبودی ، نه برای اینکه فریاد زدی ، نه برای اینکه تحقیرم کردی ، نه برای اینکه دروغ شدی ، نه برای اینکه کلماتم را سیاه کردی ، نه برای اینکه عشق را خشکاندی ، نه برای این همه خاکستر ، نه برای این همه تلخ ، نه ..  نه برای هیچ کدام ... فقط برای اینکه دیر آمدی ... تنها برای همین تو را نخواهم بخشید ...

یادداشتک 1 ) چه می خواستم بگویم ، چه گفتم ...

عنوان | کیوان مهرگان

 


برچسب ها: زندگی
+  دوشنبه نوزدهم خرداد 1393| 22:13 | الف.ر  |  |

 

 

+  یکشنبه یازدهم خرداد 1393| 15:54 | الف.ر  |  |