X
تبلیغات
آینه ها
تو به آینه ها پیوستی ... من به زمستان

کسی چه خبر دارد از آدمهایی که تنهایند ؟  کسی چه می داند از دردهایی که شب را به مرگ می رساند ؟ از پیاده روی های شبانه ی مردانی که به اتوبانهای تهران پناه می آورند ؟ از زنانی که تنشان گور هوس های به خواب رفته است ؟ از شکم های گرسنه ی کودکانی که رویاهایشان به نازکی و سستی گلهایی ست که بر سر چهار راه ها می فروشند ؟

کسی چه می فهمد آزادی تخم حرامی بود که بی آب و نور ماند و در ریشه خشک شد ؟ هیچ نفری یافت نشد که برابری را نشان دهد ؟ که برادری واژه ی منحوس شده است . که  نفهمید کجا دخترکی سر بر بالش تنهایی خود چشمان درشت خود را در اشک و خون شست . و پسرکی از فرط ضعف و اندوه خود را حلق آویز نمود ..  

کسی چه می داند معنویت چیست ؟ آدمها را چه به بازی زیبایی و عشق ؟ انسان را چه به موهبت ایمان ؟  چه به شادی ؟  من کسانی را می شناسم که لبخند را از یاد برده اند . که اندوه ، خواهرشان است . که درد برادرشان . من آدمهایی را می شناسم که لقمه ها را به خون می شویند و اشک چاشنی تمام لحظه های بی کسی آنان است .. من در زیر چراغ های کم نور ، مردانی را دیده ام که بازوهای سفتشان زیر چرخ دنده های این زمین بی رحم پوست انداخته است .. زنانی که سینه هاشان آرامگاه هیچ دستی نیست . من بچه هایی را می شناسم که شادی را میان پاهای مادر تُف کرده اند ..

من از تاریخ می گویم . از تاریخ اشک . از تاریخ خون . از تاریخ آرزوهای بر باد رفته . از تاریخ حق . از تاریخ عشق ، بدبختی ،اعتراض ، تنهایی ، درد ،  از تاریخ دروغ ..

کسی چه میداند ؟ کسی چه خبر دارد ؟ نه .. چیزی که در این دنیا وجود ندارد عدالت است . هیچ خیر و شری زاییده افعال آدمها نیست .. هر چه هست دستان پر قدرت سرنوشت است .. و باز می گویم چیزی که در این دنیا وجود ندارد عدالت است...

یادداشتک 1 ) مرا کسی نساخت ، خدا ساخت ، نه آنچنان که کسی می خواست ، که من کسی نداشتم ، کَسَم خدا بود ، کَس بی کَسان ... / علی شریعتی / هبوط / ص 1

یادداشتک 2 ) عنوان | احمد شاملو

موسیقی وبلاگ :   از مجموعه ترانه های مردمی / مانوئل دو فایا / مانوئل باروکو


پرســـــــــــو نـــا :  ..و وعده های فراوانی / که تفنگی... به رویشان آتش گشود  | محیا


 


برچسب ها: نمی دانم ها
+  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392| 0:23 | الف.ر  |  |


حساب روزهایی که در آن زندگی میکنم از دستم رفته است . یک مدلی از بی زمانی وجود دارد که آدم را غرق در چیز های ساده و پیش پا افتاده ی دنیا می کند . غرق در موضوعاتی که بی اهمیت اما ضروری اند. و البته که در موضوعات ضروری همیشه نوعی از ابتذال وجود دارد . با این همه آنها را در آغوش می گیریم . تنشان را لمس می کنیم و خشنود از خوشبختی های ساده ی آنان می شویم . مثل کار ، روابط ساده ی دوستانه ، آینده و ...

اما این مدل از خوشبختی ترسناک نیز است . اینکه آدم در سرش فریاد بزند در حالیکه لبهایش را تا بنا گوش برای نشان دادن خوشحالی اش باز کرده است  . بی حرفی چیز بدی ست . از کنار همه چیز آرام  رد شدن مزخرف است . شنا کردن در ساحل خنده دار است  جایی که دریا دو قدم آن طرف تر است   ...

چه می شود کرد . دستهای ما برای پرش های بزرگ کوتاه است . بالهایمان هم سوخته جرات پریدن نداریم . می توانیم خودمان را اسیر روزمره گی ها بکنیم ، صبح ها شیر با کیک صبحانه بخوریم ، سیگارمان را در اخبار ترافیک بکشیم ، برویم تو جلسه خودی نشان بدهیم ، راه برویم ، الکی بخندیم و از پشت پنجره ی یک اتاق چند متری گنجشکی را آن طرف ببینیم و با خود بگوییم : پرید ...  

یادداشتک 1 ) زندگی شاید همین هاست . همین خوشبختی های نا پیچیده .  همین که ساعت 10 صبح روز یکشنبه اسیر باران بی خبر خیابان بیهقی شوی در حالیکه فیلیپ ژاروسکی Philippe Jaroussky))کنارت آواز می خواند ...  

یادداشتک 2 ) عنوان | مهدی اخوان ثالث  

 

موسیقی وبلاگ   : lascia chio pianga | جرج فردریش هندل | با صدای فیلیپ ژاروسکی


پرســــــــــــونا : در جهان مرگ نیست ...  | از خودم


برچسب ها: زندگی
+  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392| 13:45 | الف.ر  |  |


در میان خاطره های عاشقی ، آنجا که دستهایمان سبز بود و چشمهایمان گرم ، آنجا که دنیا پشت درب اتاق کوچکی خوابیده بود ، من و تو زیر ملافه هایی سفید و تمیز به شب رفته بودیم .. شبی که سحرش را ذکر نفس های تو در گوشم پر کرده بود ..

تو در لباسی بنفش که نیمه لخت بود و من محبوس در پوستی خسته که به نوازش های سر انگشتانت جان می گرفت . هوس را بغل کرده بودیم و آینه ها کور شده بودند .. درب تراس کوچکی که از یک طرف به آسمان باز می شد و از طرفی دیگر به جهان دو نفره ی ما ، نیمه باز بود .. و نسیم ِ ساعت 4 صبح ، به تن های رفته به جنگ ما  می خورد .. نمی دانم کدام فصل خداوند بود . روایت از آن ِ  تابستان بود و انگور ِ لبهای تو شاهد این مدعا بودند ..

صدای سرعت ماشینها از دور می آمد . صدای جاده ها ..

انگشت اشاره را روی بینی ات گذاشتم . گفتم : "گوش کن ! عاشق این صداهای دورم ."  

گفتی  : " تو عاشق همه ی صداهای دنیایی "  و کمی مکث کردی و ادامه دادی  " و من عاشق صدای تو .... بخون "

دهانم به گریبانت رفت ، به ارتفاع گردن پر احترامت ، به حریم موهایت ، به سرزمین گوشهایت و زمزمه کرد و خواند .. و تا خورشید آرام خواند ..  " اونی که میخواستی تو غبارا گم شد ... "

و دنیا ایستاد ...

 

یادداشتک 1 ) نه بودنت ، نه آمدنت و نه حتی رفتنت ...

یادداشتک 2 ) من نگفتم :"این کار رو نکن ." / وقتی که چمدونتو بستی که بری ... / شل سیلور استاین/ چیستا یثربی


موسیقی وبلاگ : من هنوزم با این آسمان قهرم ..

پاوان | اوپوس 50 |  گابریل فوره


برچسب ها: زندگی
+  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392| 13:21 | الف.ر  |  |


*)

من از آن دست آدمهایی هستم که حافظه ی کوتاه مدت به شدت کوتاه مدتی دارند . یعنی دچار فراموشی های لحظه ای می شوم . فکر می کنم پس ذهنم با رویه ی ذهنم متفاوت عمل می کند . مثلا آدمها را عجیب غریب صدا می زنم . به احسان می گویم بابک به بابک می گویم پروانه و ممکن است به پروانه بگویم آقای احمدی مثلا . و این در حالی ست که هیچ بابک و پروانه و آقای احمدی هم در زندگیم نیستند .

سوئیچ ماشین در دستم ، دنبالش می گردم . کارت ِ بانک یا بنزین را تا کنون بیش از 3700 بار در دستگاههای مربوطه جا گذاشتم . گاهی اوقات هم یک جریانی که فقط برای خودم هیجان انگیز است را بیش از 32 بار برای آدمها تعریف می کنم  . بدون این که بدانم آن جریان برای آنها تکراری ست  .

**)

مسخره است .. میدانم . اما دلیل اینها را می شود کشف کرد . من همیشه در حال تمرین فراموش کردن هستم . فراموش کردن وقایع ، اشتباهات ، راهها  و آدمها . و این تمرین ِ مداوم ، تاثیر خود را روی فرآیندهای ساده ی زندگی هم گذاشته . مثل دونده ای که فقط می دود .. حتی وقتی از خط پایان عبور کرده .

ما برای توجیه خودمان در این دنیای خاکی و اینکه به خودمان ثابت کنیم سربار زمین نیستیم باید از چیزی که بودیم و هستیم دفاع کنیم . دفاع کنیم در برابر اشتباهاتی که مرتکب شدیم ، آدمهایی که از دست دادیم ، شادیهایی که به دست نیاوردیم .

دفاع کنیم از آروزهایی که به آنها نرسیدیم ، خانه هایی که برایمان ساخته نشد ، طعم هایی که نچشیدیم و آغوشهایی که در میان تنش و هیاهوی این دنیای بی در و پیکر و زشت ، پر پر شد .. دفاع کنیم از سکوتی که در برابر ظلم کردیم . و سرنوشتی که بی رحمانه ما را در خود بلعید ..

و چه دفاعی بهتر از آنکه آنها را به فراموشی بسپاریم یا لااقل خودمان را به فراموشی و خنگی بزنیم ..این می شود که از جایی به بعد تبدیل به یک ماشین فراموشی می شویم .. محکوم به از دست دادن خاطره ها ، شعر ها ، کارت های بنزین ، اسم ها ، آدرس ها ، آزادی ، دستهای سبز ، عشق های پر بوسه ... بی آنکه بدانیم کجای قصه قرار گرفتیم ...

یادداشتک 1 ) مردم حرفهاشونو دیگه فریاد نمی زنن ...

یادداشتک 2 ) یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری ... / سید علی صالحی  

 یادداشتک 3 ) عنوان | لیلا کردبچه

پرســــــــــــــونا : هنر انتزاعی -قسمت سوم | یســـنا

 


برچسب ها: نمی دانم ها
+  شنبه هفتم اردیبهشت 1392| 1:10 | الف.ر  |  |

دستم را زیر چانه ام می گذارم . به شیشه ای که همسایه ی خیابان پر از سکوت است می پیوندم . هوای طهران این روزها ابریست و باران های ناگهانی غافلگیر کننده اند ، و زمان انگار پس و پیش می شود ..

همه چیز دست نخورده و سر جایش است . اندوه رفتنت روی سفره کنار طعم خورشت کرفس ، رویاها روی طاقچه نزدیک سی دی های دوره ی باروک ، دستها در جیب  ، و تصویر تو زیر نور چراغ پیاده رو با لبخند عشقت در حالیکه برف نامرئی به شانه هایت می ریزد ...  و خدایی که کمی آن طرف تر ، به سمت اتوبان صیاد شمال ، مردد به سوی ماه قدم بر میدارد . سیگار می کشد و مثل همیشه  آوازش را  خرُ خرُ می کند ..

همه چیز دست نخورده است . همه چیز . کتاب ها ، خانه ، آدمها ، شب ، من ، تو و حقیقتی کور ...


یادداشتک 1 ) حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری / به آب دیده ی خونین نوشته صورت حال / سعدی

یادداشتک 2 )  یک حقیقت غم انگیز در دنیا این است که همه چیز آن یک شـــوخی ِ بزرگ است ..


موسیقی وبلاگ : Shiota Guitar DUO - Seven Childrens of the Crow

+  دوشنبه دوم اردیبهشت 1392| 1:52 | الف.ر  |  |


انگار یک همخوابگی طولانی مدت داشتم .. تنم پر از رخوت و خستگی ست . مثل اینکه در حالتی آمیخته به هوس و درد ، تنم را فاحشه ای چنگ زده باشد . فاحشه ای که چشمانش را به دریا زده است . و هی می خندد و هی می خندد ..و من گم شده ام در تصویری که آفرینش و مرگ است و صبور نیستم برای لحظه ی رهایی .. برای لحظه ی از هم پاشیدگی یک اُرگاسم به مرداب رفته  .

آماده می شوم برای اینکه از زندگیم یک مجموعه ی ِ پورنو گرافی تهیه کنم . برای لحظه ی خاکی ِ تنم . خودم را حرکت می دهم .. عقب ، جلو ، عقب ، جلو ، عقب ، جلو ..   و به انفجار نزدیک می شوم . تمام تکه های من قرار است در این انفجار پرت شوند به دیوارهایی که از آنها نتوانستم رد شوم . قرار است هر تکه ام تراژدی ابلهانه ای شود که در آن همه میخندند..  که پرتاب شود بر روی درهای همیشه بسته ام ... به من نگاه کن . نکاهت بوی خون گلهای مقتول کودکی ام است .. بگذار در تو پیچ بخورم .. تنم را رنده کن .. می خواهم فرو ریختگی را برایت معنا کنم .. عقب ، جلو ، عقب ، جلو ... تو میان پاهایت دوزخی داری که انتهایش به هوس های چرک گرفته من رسیده است .. کشیدگی رانهایت قتلگاه آروزهای من است ، و سپیدی تنت ملعون شده ست از بوسه های آلوده به اکراه .. تو هم اکنون یک لکه ی قرمزی بر سرنوشت آدمی .. عقب ، جلو ، عقب ، جلو ، عقب ، جلو ، عقب ، جلوووووووووو .....  بوووووممممم ... تمام ..     لبخند بزن فاحشه ی کوچولو ..

یادداشتک 1 ) اگر وقیح بودم مرا ببخشید ..

یادداشتک 2 ) دلم برای خودم و خواننده های اینجا می سوزد ...

یادداشتک 3 ) احساس مسیح بر روی صلیب را دارم ..

یادداشتک 4) عنوان | سید علی صالحی


موسیقی وبلاگ : تند تر برقص ، سریع تر بچرخ ، این جهان رقصیدنش فقط خوب است | والس شماره دو 

اثر دیمیتری شوستاکویچ


برچسب ها: زندگی
+  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392| 14:57 | الف.ر  |  |

پرستوهای زیادی ازمن کوچ کرده اند به سرزمینی دور . پرستوهایی که رد بالهاشان خورشید را به من میداد . درختان زیادی در من خشکیده اند ، درختانی که شاخه هایشان بازوان من بودند . سرزمین بزرگی در من ترک خورده و به گِل نشسته است ، سرزمینی که بازیهایم را بلد بود .. و ستارگانی تا ابد درونم خاموش شده اند و هیچ بارانی نیز نمی بارد .. و درها بسته است ..

یک قسمتهایی از من زنگ زده است ، خمار و کسل و فرتوت شده است . فراموش شده ،  و انگار که اصلا نبوده است . یک جزئی از من پوسیدگی را به ابدیت بخیه زده است   ، یک جایی از من بُریده شده است و دیگر نیست .. یک هوایی در من ابری شده و مه زده و بی رونق است .. و پنجره فقط یک لبخند است که بخار و خون آن را شسته است ..

سبزه هایی که در من کاشته شد دانه به دانه پژمردند ، قطره هایی که در من چشمه بودند خشکیدند و چشمهایی که مرا دوست داشتند دیگر صدایم نمی زنند . - کدام پیرزن گدای زشت مرا ربود که این چنین فقیر شده ام ؟؟ --

من درست همان جا ایستاده ام که نیستم . که خودم را حتی دیگر ندارم .. که دستهای برفی تو جا مانده است میان خاطره ی پرنده گی ، که نبودن هایم از من به من نزدیک تر است ..که صدایم را در کودکی ، که لبخندم را در دیروز ، که "بودنم " را در وقتی دیگر .. که هویت هایم جا مانده در دور ..

 من درست همان جایی ایستاده ام که نیستی .. که نیستم  .. که هیچ چیز دیگر نیست .. و زندگی بدون سرمایه است ..

یادداشتک 1  ) خواب دیدم با قطاری به سفر می روم ، قطاری که هیچ کس در آن نیست ..

یادداشتک 2 )  آروزیم مردن در صدای تو بود ... / بیژن جلالی

موسیقی وبلاگ :  برای همین است که هنوز می شود  ...

BACH - Sarabande in Em,Lute suite No.1- played by Narciso Yepes


پرســــــــــــو نا : به من گوش سپار .. چنان که به باران | سارا


برچسب ها: زندگی
+  جمعه بیست و سوم فروردین 1392| 1:20 | الف.ر  |  |

پدرم همیشه دوست داشت من سنتور بزنم . این طوری می توانست از ساز زدن من لذت ببرد یا در میهمانی ها پیش حضور دیگران پُز بدهد . اگر سنتور میزدم بقیه حتما شاد می شدند . نه اینکه موقع ساز زدن من یا چرت بزنند یا آنقدر از درینگ درینگ ِ توالی نت های به قول آنها بی ربط ِ ساز من اعصابشان به هم بریزد . همیشه ی خدا در ِ اتاق من به روی بقیه بسته بود . آنها دوست داشتند به علاقه من احترام بگذارند و این به معنای از دست دادن اعصابشان بود . و از آن جایی که ذات بشری خود خواه است آنها اعصابشان را ترجیح دادند و هیچ وقت نتوانستند به ساز زدن من احترام بگذارند . حتی زمانی که من در نوازندگی ام به جایی رسیده بودم و مورد تحسین بودم ، باز پدرم می گفت : همه اینایی که میزنی یک ذره ست پیش آهنگهای پرویز یا حقی ..(که امیدوارم روحش در آتش جهنم بسوزد ) ...

من در میان آدمهای عادی و روزمره هیچ وقت مخاطبی نداشتم . آدمها تا می فهمیدند من گیتار می زنم در حالیکه پانتومیم آن را به طرز مسخره ای اجرا می کردند می خواندند : اگه یه روز بری سفر ...  (که امیدوارم روح ایشان نیز در آتش جهنم بسوزد ) .. و این گونه بود که قسمت زیادی از من که وصل به موسیقی شده بود همیشه تنها ماند .

این حرف های الکی را سر هم کردم  تا بگویم مهم است آدم ها مخاطب داشته باشند . مهم است آدمها برای شعرهایشان گوش داشته باشند . مهم است آدمها تنهایی ساز نزنند . و یا برای شنیدن حرف های ته ذهنشان کسی را داشته باشند .. و برای دستهایشان وقتی که نمی خواهند تو جیبشان باشد  .

گاهی نیاز ما برای بودن آدمها آنقدر بزرگ نیست که بخواهیم "مالک" آن آدم باشیم . گاهی فقط در حدی ست که نظر او را در مورد ساعت جدیدمان بپرسیم یا کمی از خیالبافی ها و علایقمان برایش بگوییم بدون آن که مجبور به توضیح چیزی باشیم . یا مسخره شویم . یا محکوم ، یا مورد نصیحت و انتقاد و پرسش های بدون جواب .

آدمها گاهی برای حرفهایشان فقط یک جفت چشم لازم دارند که با دقت به آنها خیره شده و البته نمی پرسد : خب که چی ؟!  همیــــن !

یادداشتک 1 ) فضیلت ، خوشبختی و سعادت را تنها برای کسانی به ارمغان می آورد که به فضیلت خود ایمان دارند / نیچه / فراسوی نیک و بد / داریوش آشوری

یادداشتک 2 ) چقدر نبودن ِ آدم ِ شنیدن ِ حرفهای ِ دم ِ گوشی احساس می شود این روزها  ..

 

موسیقی وبلاگ : کجاها که مرا نمی برد ...

scherzo mexicano – manuel ponce- played by john williams


پرســـــــــــو نا :

شازده کوچولو | از عطیه


برچسب ها: زندگی
+  یکشنبه هجدهم فروردین 1392| 23:28 | الف.ر  |  |

1)

چندین روز است که از خانه بیرون نرفته ام . نه اینکه افسرده یا غمگین باشم و یا در این روزهای خوش آب و هوا هوس بیرون رفتن نداشته باشم . نه . فقط برای اینکه آدم گاهی در زندگی برای انجام کارهای خیلی ساده و کوچک هم نیاز به دلایل ویژه دارد . نیاز به نوعی خاص بودن برای انجام آن کار حتی خیلی کوچک . مثل تجربه ای که در "اولین ها" برایت اتفاق می افتد که همیشه خاص و ویژه می ماند . اولین برف ، اولین بوسه ، اولین سفر .. .

2)

در خانه قدم میزنم . گربه ام کنارم راه می رود . هر جا که می ایستم او نیز می ایستد . روز سیزدهم  فروردین است . و در تمام ساختمان هیچ کسی چز من نیست .  در یخچال را بی جهت باز می کنم . دلم بستنی شاتوت می خواهد . ندارم . روی مبل خودم را رها می کنم . به نفس های بهار در پشت پنجره گوش می کنم و حواسم می رود به  تیک تاک ساعت . و زمان از من جلو میزند . می رود تا 64 سالگی ام . موهایم می ریزد . دستهایم چروک می خورند . وقت خوردن قرصهایم  است . صدای آوازی به گوش می رسد از دور که دقیق نمی دانم از کجاست .

درب خانه را آرام می کوبند . شاید یکی از همسایگان است . مردی خوش چهره وارد اتاق می شود بی آنکه چیزی بگوید . سلام می کنم و جوابی نمی شنوم . یک راست سراغ دفترچه های قدیمی ام می رود .

"اینجا نوشتی که دوست داری پرنده شوی . " کمی مکث "هنوزم دوست داری"

"نه ، معلومه که نه "

"پس دیگر آدم شده ای "

ابروانش را در هم می کشد . انگار که بخواهد بگوید "دیدی گفتم ؟! "

به روی مبل بر می گردم . چشمانم را می بندم . مرد رفته است . نفهمیدم چگونه . رسیده ام به سیزدهم فروردین سال 1392 . دوباره جوان شدم و به "اولین ها " می اندیشم . اولین برف ، اولین بوسه ، اولین سفر و... اولین مرگ . آرام به خواب می روم . خواب میبینم بستنی شاتوت می خورم ..

یادداشتک 1 ) می بینی ؟ دنیا هنوزم همان دنیاست .. و زمین هنوز بزرگ است ..

یادداشتک 2  ) دلم برای خیلی ها تنگ شده ..


موسیقی وبلاگ : Tangoin D – Isac Albeniz – played by John Williams 


پرســــــــونا: حوض نقاشی | از گلاره


برچسب ها: زندگی
+  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392| 20:17 | الف.ر  |  |

1)

"گذشته " برای من واژه بهار و باران است . لحظه ی نوستالژیکی که خانه پدری برایم به ارمغان می آورد . آن اتاق  پانزده متری که عادت داشتم روی دیوارهایش بنویسم . شعر هایی که فقط پنجره هایم آن را می خواندند . تصویر آنتونیو ماچادو بر بالای تختم با شعری از خودش که روی آن نوشته بودم  : خوب یادم هست ، جوانی بی عشقم را نفرین کردم ...  و تصاویری از آدمهایی که برای من و تمام بشریت آمده بودند . ستارگانی که آن شبها از پنجره اتاق من می تابیدند ، فاصله من با زمین و آسمان را معین می کردند و به من آموختند که زندگی سو سوی لحظه هایی ست  که دیر یا دور ، سرشار و گرم است ...

2)   

بهار که آمد من در حیاط خانه ی پدری ، سیرهای تازه را در میان برنج ها ریز می کردم و با سبزیهای تازه حرف می زدم و به چشمان غمگین ماهی سفید درون سینی نگاه می کردم .. خانه دیگر شلوغ نیست . پدر تنها شده . مادر نیز .. از وقتی برادر بزرگتر به همراه همسر و کودک عزیزش کشورش را ترک کرد و برادر بعدی برای همیشه با آنها قهر کرد و رفت و خواهر نیز عروس شد ، تنهایی همدم این دو شده . من هم که زندگی ام همیشه خدا بدون تکلیف بوده و بیشتر مایه ی اندوه و نکرانی آنها شده . پدر لا به لای حرف هایش اعتراف می کند که تقریبا هیچ کاری برای انجام دادن ندارد و فقط مراقب زمان خوردن قرصهایش است و در حالیکه  صدایش را پایین تر می آورد و چین به ابروهایش می اندازد  می پرسد : "از برادرت خبر داری ؟ سراغ ما را نمی گیرد ؟ " و من در حالیکه اندوه را در صدا و نگاهش کشف می کنم از همان حربه ی همیشگی ام ، شوخی ، استفاده می کنم تا جوابش را ندهم . مادر نیز ، وقتی در اتاق آن سالها با کتابهای قدیمی ام ور می روم بی صدا وارد می شود و بی مقدمه می گوید : "اوضات خوبه ؟ هنوز درگیری ؟ کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدی ... " .   و من می خندم و به باغچه ی بی نفس حیاط می روم و به لحظه سرد بهار در شب ...

3)

بهار برای من زنی ست که لباس نیمه لخت سرخابی پوشیده است ، پشتش عریان شده ، موهایش کوتاه است .. کفشهای با پاشنه های بلند به پا کرده است  و پاهایش به طرزی هوس انگیز بیرون افتاده است . موهایش به رنگی روشن ، لبهایش صورتی  و پشت چشمهایش سایه های طلایی مالیده است  ... و بوی چوب خیس درختان را می دهد .. گرم با طعم شکلات و ویسکی ... بهار برای من لحظه ی عشقبازی با این دختر است ...


موسیقی وبلاگ : یک دامن ِ همیشه بهار است .. و من را می برد تا لحظه شگفتن دوباره ..برای شما ..

BACH- Prelude in Re Minor-plyed by Narciso Yepes

 

 

 


برچسب ها: زندگی
+  چهارشنبه هفتم فروردین 1392| 2:0 | الف.ر  |  |